بازمانده‌ی یك خانواده ایرانی در عراق ـ قسمت یکم

کد خبر: ۲۰۲۰۲۷
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۸ - 02February 2013

علی‌رضا فرهادی

 

فاميلي‌اش «حجي‌جو» است، ولي به كاشي معروف است. هرازگاهي بين صحبت‌ها خاطراتي شيرين از علماي قديم نقل مي‌كند كه باعث كنجكاوي‌ات مي‌شود و اوج اين كنجكاوي زماني است كه از ملاقات خصوصي در منزل اندروني حضرت امام(ره) سخن مي‌گويد...

وقتي كارت شناسايي بنياد شهيد را بين مداركش ديدم، تعجبم بيش‌تر شد. اين شد كه رفتيم سراغش و از زندگي‌اش پرسيديم كه اصلا كيست كه حضرت امام به‌شان تفقد دارند و در فضايي صميمي حاج‌جواد را به حضور پذيرفته‌اند!

از خودش مي‌گويد و اين‌كه فرزند شهيد و برادر هفت شهيد است. خانواده‌اي با هفت شهيد در ايران! چرا تا حالا هيچ رسانه‌اي از اين خانواده يادي نكرده‌ است، بماند. پدرش از تجّار ايراني مقيم نجف اشرف در دهه‌ی چهل و پنجاه شمسي بود و خودش نيز تا سال 59 در عراق زندگي‌ می‌كرده. اما ايراني و شيعه اهل‌بيت(ع) باشي و در مقابل ظلم بعثي‌ها ساكت بنشيني؟ و دلت خوش باشد به شناسنامه عراقي؟! حاشا و كلّا!

ماجرا از همين‌جا شروع مي‌شود كه خانواده‌ی كاشي همراه با انتفاضه‌ی شهيد «صدر» به مقابله با ظلم صدام برمي‌خيزند و آرامش تجارت و رفاه و آقازادگي را به آوارگي و شهادت، اخراج از عراق و سال‌ها دوريِ مادر و فرزند را به جان مي‌خرند و هنوز هم حاج‌جواد، بازمانده‌شان بر عقيده‌شان پا مي‌فشارد و ما رأيت الا جميلا مي‌گويد!

نه ناخن‌هاي كشيده شده‌ و تن متوّرم از كتك حسين، نه دست‌هاي بريده‌ي كاظم و نه سر سوراخ‌سوراخ عباس، نه سال‌هاي دوري از مادرش، گمنامي پدر و برادرانش، هچ كدام ذره‌اي پشيماني‌ را در دل حاج‌جواد راه نداده و خود را كوچك‌ترين ريزه‌خوار بانوي صبر و استقامت زينب كبري(س) مي‌داند.

سطور پيش رو مروري مختصر بر مصائب خانواده‌ی كاشي است! خانواده‌اي كه پيوندشان با اهل‌بيت(س) ناگسستني‌ است.

حاج جواد قول داده تا به طور مفصل خاطراتش را با امتدادي‌ها در ميان بگذارد، اميدواريم در ارائه‌ی اين گنج گمنام از تاريخ ملت شريف ايران توفيق يار راهمان باشد.

 

اصالت‌مان مشهدی بود و پدربزرگم، عبدالزهرا، در جوانی به نجف اشرف مهاجرت كرده بود. از زمانی كه پدرم كسب خود را از پدربزرگم جدا كرد یادم هست، می‌خواست مغازه‌ای برای خودش تهیه كند. برای همین از مادربزرگم پولی قرض كرد و خواست مغازه‌ای اجاره كند، اما چون پول زیادی نداشت، مجبور شد مغازه‌ی خاصی را اجاره كند؛ مغازه‌ای كه در نجف مشهور به نحسی بود. علت متروك بودن مغازه هم این بود كه هركسی در این مغازه مشغول به كار می‌شد، كم‌تر از یك سال بلایی سر خودش یا خانواده‌اش می‌آمد!

مرحوم پدرم خدمت مرحوم «حاج‌سید‌جواد تبریزی»، یكی از علمای نجف رسیدند و ایشان برای ما دعایی سفارش كردند و فرمودند ورودی مغازه بگذاریم. بازار كه خلوت شد، این دعا را جایی پای در و بالای كركره نوشتیم. مغازه‌ی پخش حبوبات راه انداخته بودیم و ما بچه‌ها، مستقیم از مدرسه به مغازه می‌رفتیم و كمك پدرم می‌ایستادیم.

كم‌كم كار پدرم رونق گرفت و الحمدالله وضع مالی‌مان هم خوب شد، مردم منتظر بودند بلایی سرمان بیاید، اما به لطف خدا مشكلی پیش نیامد و هر روز نیز كار و كسب پدرم رونق بیش‌تری پیدا كرد؛ طوری‌كه حتی گاهی وقت‌ها جلوی مغازه این‌قدر شلوغ می‌شد كه در بازار راه‌بندان می‌شد.

اصلی‌ترین رونق اقتصادی خانواده‌ی ما از این‌جا شروع شد که یك روز مرد شیك‌پوشی به مغازه آمد و سراغ پدرم را گرفت. پدرم خودش را معرفی كرد. آن موقع لوبیا كیلویی 40 فلس بود، به پدرم گفت، من کیلویی 45 فلس می‌خرم. مرد غریبه هفت‌هزار دینار به‌عنوان پیش‌پرداخت به پدرم داد. آدرسی در بصره هم داد و گفت: «هرچه داشتی بفرست آن‌جا.»

پدرم هم از مناطق اطراف نجف، هرچه لوبیا بود تهیه کرد؛ ما چندین تن لوبیا خرید کردیم و از حله، بدره و شهرهای جنوبی عراق کامیون و وانت بود که لوبیا به نجف می‌آوردند. پدرم یک محل بزرگ اجاره کرد تا بتواند این حجم بار را مدیریت کند، بارها را برای آن تاجر در بصره فرستاد. بالاخره ارتباط بی‌مقدمه‌ی ما با این صادرکننده‌ی حبوبات به بحرین باعث شد پدرم رشد زیادی کند و کم‌کم برای خودش سری توی سرهای بازار درآورد.

پس از مدتی کارخانه‌ای را که سال‌ها تعطیل بود، برای 5 سال اجاره کردیم. دو دستگاه شالی‌کوبی خریدیم. بعدها دو دستگاه شد، چهار دستگاه، چهار دستگاه شد ده تا بالاخره با سیزده دستگاه بزرگ شالی‌کوبی، پدرم از یک مغازه‌دار کوچک به یک کارخانه‌دار تبدیل شد. برکت زندگی‌مان زیاد شده بود. روزهای خوبی داشتیم. در کارخانه غیر از من و شش برادرم 25 کارگر داشتیم.

منزل ما دیواربه‌دیوار منزل «آیت‌الله حکیم» بود. «کاظم» برادرم، هم‌بازی «عبدالعزیز حکیم» بود. هر وقت ایشان عصر‌ها برای مطالعه یا استراحت به زیرزمین می‌آمدند، ما با شنیدن صدای نعلین ایشان، بازی و ورجه وورجه را تعطیل می‌کردیم.

پدرم کم‌کم روابط خوبی با علمای نجف پیدا کرد، از «آیت‌الله خویی(ره)» گرفته تا «آیت‌الله شاهرودی(ره)» و حضرت امام(ره). در همین ارتباط‌ها من کم‌کم با خانه‌ی علما رفت‌و‌آمد پیدا کردم، چندین‌بار هم خدمت امام خمینی(ره) در نجف رسیدم. با خانه‌ی حضرت امام ارتباط خوبی داشتیم. بعد از فرارم به ایران هم به خاطر همین آشنایی، دو بار خدمت حضرت امام رسیدم. پدرم بعضی از کارهای ایشان را انجام می‌دادند، فکر کنم هنوز خط تلفن منزل حضرت امام در نجف به نام پدرم باشد.

¨

این دوران خوش، خیلی پایدار نبود. «حسن البکر» کناره‌گیری کرد و «صدام» ملعون رئیس‌جمهور شد. از وقتی صدام رئیس‌جمهور شد، ملت عراق روز خوش ندیدند. او خیلی به شیعیان سخت می‌گرفت. در زمان البکر، پدرم مسئولان و مأموران امنیت و حزب بعث را از اذیت و آزار اطرافیان و علما، با رابطه‌های دوستانه و گاهی پرداخت رشوه، منصرف می‌کرد، ولی پس از حکومت صدام، عضویت در حزب برای همه به‌نوعی اجباری شده بود. اگر عضو حزب بودی که خب، سخت نمی‌گرفتند، اما اگر عضو حزب نبودی، منتظر بهانه بودند تا اذیتت کنند.

کم‌کم کار حزب بعث از اذیت و آزار‌های معمول گذشت و تبدیل به محصور و زندانی کردن کسانی شد که یا عضو حزب نبودند یا از نظر حزب بعث، برای حکومت خطر داشتند. برادرانم کاظم، «عباس» و «رسول» جزو مبارزان و گروه‌های مخالف بعث بودند. آن‌ها مغازه داشتند. عباس دانشجو بود و در دانشگاه موصل، مهندسی مکانیک می‌خواند. کاظم بیش‌تر همراه گروه «جماعت العلما» - که الآن مجلس اعلای عراق را تشکیل داده‌اند - فعالیت داشت. او در یکی از مأموریت‌هایش، مقداری سلاح از مرز ترکیه وارد کرد و از راه موصل به نجف آورد. کارهای آنان خیلی با احتیاط بود و چند سالی کسی به‌شان شک نکرد.

یک بار برادرم «حسین» را با بیست نفر دیگر، پس از اربعین، به خاطر پیاده‌روی به‌سمت کربلا دستگیر کردند که شش ماه طول کشید. پدرم با کلی رایزنی، رابطه و پرداخت پول بالاخره آزادش کرد. در بازداشت خیلی شکنجه شده بود، آزاد که شد، شده بود یک تیکه استخوان!

سال 59 برای ما سال پر فراز و نشیبی بود، همان سال بود که عباس، غییبش زد. چند وقت نه نامه‌ای فرستاد، نه تماس تلفنی گرفت. خلاصه در بی‌خبری کامل بودیم. قبلا عباس و دوستش را به خاطر داشتن کتاب‌های ممنوعه (آثار شهید «سیدباقر صدر») بازداشت کرده بودند و تمام ناخن‌های دست و پایش را کشیده بودند و پس از سه ماه، با گرفتن تعهد، آزادش کرده بودند. انتظار داشتیم حداقل اخطاریه یا احضاریه‌ای از طرف دولت مبنی بر بازداشت او برسد، که باز هم بی‌فایده بود. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. دیگر هم پیدایش نشد تا این‌که بعد از سقوط صدام از شهادتش مطلع شدیم.

عباس پس از آزادی از بازداشت، اولش خاطره‌ای غم‌انگیز از شکنجه و قتل یک خواهر و برادر شیعه در زندان موصل، به‌دست معاون استخبارات موصل، را برای ما تعریف کرده بود.

پس از سقوط صدام، دوست عباس (معاون وزیر آموزش عراق) ماجرای ناپدید شدن و نحوه‌ی شهادت عباس را این‌گونه تعریف کرد: «ما سه نفر بودیم. برنامه‌ی قتل معاون استخبارات موصل، - مسئول شکنجه‌ی آن خواهر و برادر - را طراحی کردیم. وقتی سرهنگ در بیمارستان موصل بستری بود، من، عباس و شهید «محمد البشیر»،  روپوش پزشکی پوشیدیم و خود را از نزدیکان یکی از افسران بعثی معرفی کردیم که به سفارش آن افسر، قصد عیادت از سرهنگ را داریم. من خودم را برادر آن افسر بلندپایه‌ی بعثی جا زدم و پس از صحبت با محافظان وارد اتاق شدیم. سرهنگ بی‌حال بود و سرش که با صحبت گرم شد، عباس، آمپول سم را وارد سرمش کرد. پس از عیادت خارج شدیم. ولی متأسفانه سرهنگ نمرد و فلج شد و تا دو، سه سال پس از سقوط صدام هم زنده بود.»

همین شد که عباس و دوستانش از دانشگاه فرار کردند و پنهان شده بودند. طولی نکشید که جنگ ایران و عراق شروع شد. ایرانیان زیادی را از عراق اخراج کرده بودند، اما پدرم و خانواده ما به خاطر داشتن شناسنامه‌ی عراقی اخراج نشدند. کاظم در فاصله‌ی کوتاهی در دو عملیات علیه حزب شرکت کرد. یک دفعه‌اش را مطلع بودم. کاظم مسئولیت مین‌گذاری یکی از باشگاه‌های ورزشی که میزبان تجمع سربازان بعثی بود شده را برعهده داشت، اما در این عملیات موفق نبود و مین‌گذاری لو رفت.

کاظم توانست از آن عملیات جان سالم به در ببرد، اما آن‌چه که منجر به دست‌گیری‌اش شد، بمب‌گذاری سالن همایش حزب بعث در شارع المدینه‌ی نجف بود. او بمبی را داخل سطل زباله‌ی آن‌جا جاسازی کرد که عده‌ای به هلاکت رسیدند.

کاظم هنوز شناسایی نشده بود و متواری بود. پنج ماه از جنگ عراق و ایران گذشته بود و برای من برگه‌ی اعزام به جبهه آمد. سه روز مهلت دادند تا خودم را به ارتش معرفی کنم. من با این‌که سربازی رفته بودم، ولی با این حال دوباره به ارتش دعوت شدم.

پدرم سعی کرد من را به بغداد پیش عمه‌ام بفرستد، ولی من قبول نکردم. می‌دانستم بعثی‌ها مطمئنا پیدایم می‌کنند. خواستم از کشور خارج شوم، ولی پدرم ناراحت شد و از من خواست تا در عراق بمانم. گفتم: «اگر در عراق بمانم پیدایم می‌کنند و به جبهه اعزامم می‌کنند، آن وقت باید شیعه‌ی مرتضی علی(ع) را بکشم. شما این‌طوری می‌خواهید؟»

پدرم گریه‌اش گرفته بود. گفتم: «اگر من را به جبهه ببرند، خودم را می‌کشم و اگر جنازه‌ی من را آوردند، نه برایم مجلس بگیرید، نه ختم. فرض کنید یک سگ کشته شده! چرا که به جنگ برادران شیعی خودم رفتم.»

بالاخره با حرف‌هایم پدرم را راضی کردم تا با دوستانم از کشور فرار کنم. مقداری پول به‌م داد تا در سوریه مشکلی پیدا نکنم. شش نفر بودیم که از نجف راه افتادیم و شب‌ها پیاده راه می‌رفتیم و روزها مخفی می‌شدیم. 7 روز طول کشید تا به موصل رسیدیم و از آن‌جا به مرز ترکیه رفتیم. در عبور از مرز هم چندروزی پیاده‌روی داشتیم تا بالاخره وارد ترکیه شدیم و از آن‌جا به سوریه رفتیم. سوریه به خاطر نزدیکی که با شیعیان و مخصوصا ایران داشت، برای ما امن بود.

زمانی که مهلت من برای معرفی به ارتش تمام شده بود، بعثی‌ها به‌دنبالم آمدند و چون پیدایم نکرده بودند، سراغ پدرم رفته بودند. پدرم گفته بود، از من خبر ندارد. ولی یکی از کارگران ما که عضو حزب و خبرچین بعثی‌ها بود، گفته بود: جواد کاشی فرار کرده. از دارایی‌ام پرسیده بودند که پدرم مغازه‌ای را که برایم خریده بود و من در آن شیرینی‌فروشی می‌کردم معرفی کرده بود. دولت هم آن را مصادره کرد و فروخت.

زمان زیادی نگذشته بود که کاظم شناسایی شد و به دنبال دستگیری‌اش در مرز عراق، برادرها و سپس پدرم را دستگیر کردند. البته رسول فرار کرد و یک‌سال فراری بود، تا این‌که بعثی‌ها وقتی او برای فروش ماشینش به نجف رفته بود، ردش را زده بودند و دستگیرش کرده بودند.

مادرم می‌گوید: «وقتی پدرتان را برای دیدن کاظم، به زندان برده بودند، دست‌های کاظم را بریده بودند و با سیم بسته بودند. او ابتدا کاظم را نشناخته بود، تا این‌که کاظم خودش را معرفی کرده بود و پدرتان در آن وضعیت سکته می‌کند.»

کل خانواده‌مان را اسیر کردند و مادر و برادر‌های کوچک را با خواهرهایم و زن‌برادرهایم، در یک سلول بازداشت کرده بودند. پدرم را هم به آن‌جا منتقل می‌کنند. جلوی مادر و بچه‌ها، از پدرم بازجویی می‌کردند. در یکی از بازجویی‌ها، پدرم سکته می‌کند و زبانش می‌گیرد و نمی‌تواند درست و حسابی جوابشان را بدهد. بازجو عصبانی می‌شود و او را جلوی خانواده‌ام با کلت کمری شهید می‌کند! بعد از گریه و زاری فراوان جنازه‌ی پدرم را بردند. یکی از افسران امنیتی زندان دلش برای خانواده‌ی ما می‌سوزد. با مادرم صحبت می‌کند و می‌گوید: «فردا می‌آیند و زن‌ها و دخترها را به بغداد می‌برند، شما و بچه‌ها را هم می‌کشند. بهتر است امشب همراه گروهی که قرار است به سمت ایران اخراج شوند، از این‌جا بروید.»

آن‌ها را با یک خانواده‌ی دیگر در یک کامیون قفس‌دار پنهان می‌کند و فراری می‌دهد و در نزدیکی یکی از مرزهای غربی ایران رهایشان می‌کنند تا این‌که به ایران می‌رسند. نیروهای ایران نیز آن‌ها را به ستاد جنگ‌زده‌ها می‌فرستند و در جهرم کرمان اسکان پیدا می‌کنند. من هم تا سال آخر جنگ، از سرنوشت خانواده‌ام بی‌خبر بودم.

¨

به سوریه رسیدم و در زینبیه، منزلی اجاره کردم. فکر می‌کردم کاظم و عباس فرار کرده‌اند، برای همین منتظر پیغامی از طرف خانواده بودم، اما خبری نشد. در سوریه با دوستانی که جزو گروه‌های مخالف صدام بودند، نشست و برخاست داشتم، ولی همکاری جدی‌ای نداشتم. سعی کرده بودم سرم توی لاک خودم باشد، کارهای فرهنگی انجام می‌دادیم، جلسات قرآن، هیئت و کلاس‌های دینی. بالاخره من در سوریه دو سال تنهای تنها بودم.

«رادی»، فرزند یکی از شهدا با من زندگی می‌کرد. یک بار اسلحه کمری من را برداشت و در حیاط یک تیر هوایی شلیک کرد. همسایه‌ی ما که درجه‌دار استخبارات سوریه بود، گزارش داده بود. روز بعدش ما روی پشت‌بام مشغول خوردن ناهار بودیم، که چند تا ماشین استیشن نیروی امنیتی سوریه سر رسیدند و خانه‌مان را محاصره کردند. رفتم و در را باز کردم. درجه‌داری جلو آمد و گفت: «ما حکم تفتیش منزل را داریم.»

من هم گفتم، بفرمایید. آمدند داخل و همه‌چیز را به‌هم ریختند. گفتم: «اگر چیز خاصی می‌خواهید، بگویید.»

گفت: «شما اسلحه دارید؟»

گفتم: «بله!»

رفتم و از بین رخت‌خواب‌ها آوردم. تفنگ را گرفت و لوله‌اش را بو کرد. فهمید که تازه شلیک کرده. پرسید: «برای چه اسلحه داری؟»

گفتم: «از عراق با خودم آوردم برای حفاظت.»

گفت: «صاحب‌خانه شمایید؟»

گفتم: «بله! این پسر پس از جلسه‌ی قرآن مهمان ناهار من بوده، ربطی به ماجرا ندارد.»

به اتهام مزدوری برای بعث عراق دستگیرم کردند. همراه آن‌ها به یکی از مغازه‌های مشاور املاک که در اصل یک شعبه از استخبارات سوریه بود، رفتیم. گفتند: «هرچه داری بریز روی میز.»

من هم همین كار را كردم. اسمم را در یک دفتر نوشتند و من را تحویل یک گروه دادند. چشم‌هایم را بستند و به زیرزمین همان‌جا بردند. دو روز در زندان انفرادی بودم. بالاخره روز سوم سراغم آمدند و ازم بازجویی کردند. «از کجا آمدی؟ با کی آمدی؟ پدر و مادرت کی هستند؟ برای چه آمدی؟ صدام تو را فرستاده چه کسی را ترور کنی؟ و...»

من همه‌ی مشخصاتم را دادم. گفتم از دست صدام فراری‌ام و با حزب بعث عراق مشکل دارم. برادرانم با حزب مبارزه می‌کنند. آدرس کسانی را که باهم فرار کرده بودیم دادم و ازشان خواستم بروند و از آن‌ها بپرسند، ولی فایده نداشت، باور نمی‌کردند.

پی‌گیری برای آزادی من شروع شده بود، دوستانم پیش حزب بعث سوریه رفته بودند و خواستند وساطت کنند، ولی چون من عضو حزب نبودم، کاری نکردند. حتی بعضی از گروه‌های نجفی و عراقی هم کاری نکردند، تا این‌که پس از روزها زندان، بازجویی و فشار، بالاخره فهمیدم قرار است اعدامم کنند.

¨

یکی از سربازان که دیده بود من در زندان نماز می‌خوانم، شب‌ها مناجات می‌کنم و شیعه هستم، دلش برای من سوخته بود و پیش از اعدام آمد و گفت: «امروز می‌خواهند اعدامت کنند، قبل از اعدام برای حمام می‌برنت، بهانه بیار و نرو. اگر حمام نروی و معطل کنی، شاید امروز اعدامت نکنند و تا فردا خدا چی بخواهد.»

بالاخره افسری آمد و گفت: «بیا برویم حمام.»

گفتم: «حمام برای چی؟»

گفت: «نمی‌خواهی تمیز شوی؟»

گفتم: «نه! خوبم.»

از او اصرار و از من انکار. بالاخره لگدی بهم زد و گفت: «برمی‌گردم و به زور می‌برمت.»

وقتی برگشت گفت: «گویا افسر ارشد باهات کار دارد.»

من را برد پیش افسر ارشد، او گفت: «اسمت چیست؟»

گفتم: «جواد عبدالزهرا.»

گفت: «فرمانده كل استخبارات دمشق باهات کار دارد.»

من را از زندان بیرون بردند و بالاخره پس از بیست روز آفتاب را دیدم. چشم‌هایم باز نمی‌شد. از داخل حیاط رفتیم به‌سمت یک سالن كه فرش قرمزی داشت و هر دو، سه متر، دو دژبان ایستاده بودند. پیش از این‌كه وارد اتاق شویم، افسر ارشد گفت: «درست بایست، احترام كن!»

رفتم داخل. مرد قد بلند و كچلی را پشت میز دیدم. روی میزش تعداد زیادی بی‌سیم بود. همه را خاموش كرد. روی مبل هم یک شخص كت‌شلواری نشسته بود. به لهجه‌ی عراقی سلام‌وعلیک کرد. جوابش را دادم. گفت: «من را نمی‌شناسی؟»

گفتم: «معذرت می‌خواهم، نه!»

خودش را معرفی کرد و گفت که از سادات نجف است و به سفارش «سیدجمال خویی»، برای آزادی من اقداماتی انجام داده است و دولت سوریه متقاعد شده که شما تروریست نیستی.

فرمانده استخبارات از من عذرخواهی کرد و اسلحه‌ی کمری من را گذاشت روی میز و گفت: «بردارید.»

گفتم: «نه آقا! من دیگر نیازی به این اسلحه ندارم.»

گفت: «ما روی همکاری شما برای مبارزه حساب می‌کنیم.»

گفتم: «نه قربان! اگر بنده از این‌جا آزاد شدم و زنده بیرون رفتم، با اولین پرواز به‌سمت ایران می‌روم. من اهل این کشور نیستم و باعث دردسرم، می‌روم ایران که کشور اجدادی ماست. سوریه برای من جای ماندن نیست.»

¨

پس از بیست‌و‌چند روز بازداشت و بازجویی، با عذرخواهی‌شان آزاد شدم و از آن‌جا مستقیم به سفارت ایران در سوریه رفتم. سفیر ایران در سوریه آقای «محتشمی‌پور» بود، من با ایشان از نجف سابقه آشنایی داشتم. خودم را معرفی کردم و گفتم: «هیچ مدرکی بر ایرانی بودن ندارم، ولی شما می‌دانی که ما ایرانی هستیم و پدرم هم ایرانی است. از عراق فرار کرده‌ام و از خانواده‌ام هم خبری ندارم.»

ایشان الحمدالله همکاری کردند و مدارک من را تهیه و آماده کردند. من با نخستین پرواز به ایران آمدم و حدود یک ماه در تهران بودم، از آن‌جا هم به مشهد رفتم...

¨

... ادامه دارد

 

 

پدرم سعی کرد من را به بغداد پیش عمه‌ام بفرستد، ولی من قبول نکردم. می‌دانستم بعثی‌ها مطمئنا پیدایم می‌کنند. خواستم از کشور خارج شوم، ولی پدرم ناراحت شد و از من خواست تا در عراق بمانم. گفتم: «اگر در عراق بمانم پیدایم می‌کنند و به جبهه اعزامم می‌کنند، آن وقت باید شیعه‌ی مرتضی علی(ع) را بکشم. شما این‌طوری می‌خواهید؟»

پدرم گریه‌اش گرفته بود. گفتم: «اگر من را به جبهه ببرند، خودم را می‌کشم و اگر جنازه‌ی من را آوردند، نه برایم مجلس بگیرید، نه ختم. فرض کنید یک سگ کشته شده! چرا که به جنگ برادران شیعی خودم رفتم.»

 

 

یکی از سربازان که دیده بود من در زندان نماز می‌خوانم، شب‌ها مناجات می‌کنم و شیعه هستم، دلش برای من سوخته بود و پیش از اعدام آمد و گفت: «امروز می‌خواهند اعدامت کنند، قبل از اعدام برای حمام می‌برنت، بهانه بیار و نرو. اگر حمام نروی و معطل کنی، شاید امروز اعدامت نکنند و تا فردا خدا چی بخواهد.»

بالاخره افسری آمد و گفت: «بیا برویم حمام.»

گفتم: «حمام برای چی؟»

گفت: «نمی‌خواهی تمیز شوی؟»

گفتم: «نه! خوبم.»

از او اصرار و از من انکار. بالاخره لگدی بهم زد و گفت: «برمی‌گردم و به زور می‌برمت.»

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین