برید بهش مدال طلا بدید

کد خبر: ۲۰۲۷۳۳
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۹ - 11February 2013
نزدیك صبح بود كه نوبت گشت‌زنی من و عبدالله تمام شد. تصمیم گرفتیم پس از خواندن نماز صبح به سنگر خودمان برویم و یكی، دو ساعت استراحت كنیم. چند روزی بود كه عراقیها عقب كشیده و مشغول ترمیم بودند و این باعث شده بود که منطقه كمی آرام بگیرد.
در عالم خواب و بیداری بودم كه صدای خروسی را شنیدم. اول تصور كردم كه خواب میبینم، ولی وقتی دقت کردم، متوجه شدم كه صدا از بیرون سنگر است. باز هم خیال كردم که شوخ‌طبعی یكی از بچهها گل كرده و دارد صدای خروس از خودش درمی‌آور‌د. عبدالله را تكان دادم و گفتم: «پاشو! انگار احمد باز هم شوخیاش گل كرده.»
زودتر از عبدالله رفتم بیرون. از تعجب خشكم زد؛ یك خروس سرحال و تپل‌مپل جلوی در سنگر ایستاده بود. روی پوتینهای قاسم و بعد از كلی خراب‌كاری، زده بود زیر آواز. قاسم بی‌چاره چه حالی میشد اگر پوتینهایش را میدید. همین دیشب شسته بودشان و الآن هم رفته بود تا تنی به آب بزند. بین ما پنج نفر كه در یك سنگر بودیم، قاسم وسواس عجیبی در نظافت داشت. هرازگاهی هم سر بوی بد جوراب‌ها و لباسهای خاكی و كثیف ما كلی حرص میخورد و با لهجهی همدانیاش غُر میزد. هنوز در این فكر بودم كه از دور دیدمش. حسابی سروكلهاش را صفا داده بود و حوله به دست، خوش‌حال، از حمام میآمد. نزدیك‌تر كه رسید، نیشش بسته شد و درحالیكه به خروس و خراب‌كاریاش زل زده بود، گفت: «الهی تِلَف شی! تو از كجا پیدات شد میراث‌مانده؟ حتماً باید رو پوتینهای منِ بدبخت شكوفه میزدی؟»
كمكم بچهها دور خروس جمع شدند و با تعجت از هم‌دیگر پرسیدند: «این از كجا اومده؟»
قاسم جلوتر رفت، خروس را كیش كرد و مشغول تمیز كردن پوتینهایش شد. خروس هم كمی آن‌طرفتر شروع كرد به قدم زدن و گاهگاهی هم نوكی به زمین میزد. بچهها میخواستند خروس را بگیرند كه گفتم: «این زبان‌بسته جلو سنگر ما اومَدَس، پس مال ماست. بی‌خودی جلو نیاید.»
رضا و احمد هم رسیدند و چون فقط آخر جمله مرا شنیده بودند، تندی گفتند: «بله، مال ماست. بیخودی جمع نشین، برین پی كارتون.»
یكی از بچهها گفت: «بهتره بریم. از این پنج تفنگدار چیزی به كسی نمیرسه. بدبخت خروسه نمیدونه گیر كیها افتاده.»
با شنیدن كلمه‌ی خروس، رضا و احمد زمین را نگاه كردند. رضا گفت: «این از كجا اومَدِس؟ هم‌چی می‌گفتی مال ماست، فكر كردم حالا چیچی هست. این كه خروسِس.»
احمد گفت: «غنیمت جنگیه؟»
سروصدای آمدن عبدالله به بیرون را كه شنیدم، گفتم: «قایمش كنید، زود باشید.»
رضا و احمد فوری جلوی خروس ایستادند. عبدالله خمیازهكشان بیرون آمد و گفت: «بی‌خودی قایمش نكنید، زود باشید. یا مثل آدم تحویلش میدِین یا مُو میدونُم با شماها.»
هنوز خط‌ونشان كشیدن عبدالله تمام نشده بود كه خروس از پشت احمد و رضا بیرون آمد. عبدالله با دیدن خروس دستش را به كمرش زد و با حالتی حق‌به‌جانب شكمش را جلو داد و گفت: «ها وُلِك! به خیالتون مُو گامبواُم. فكر كِردین همین دیدُمش می‌خورومش. خجالت بكشید، خجالت.»
و خجالت آخری را در حالی گفت كه انگشت سبابهاش را با حالت تحكُّم به طرفمان گرفته بود و تكان میداد. یعنی این‌که حتماً خجالت را باید بكشیم. گفتم: «بی‌خودی دست پیش گرفتی كه پس نیفتی. اگر جلوتَ نگیریم، همی الآن میافتی جان این بی‌چارَه.»
ادایش را در آوردم و گفتم: «چی شد وُلِك؟! مگه قرار نبود كِم‌تَر بلومونیها؟»
عبدالله آهی كشید، دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: «خدایا شكرت! ببین این بندههات چِه‌قد بِخیلند؛ تو مائده فرستادی، اونوقت این‌ها نمیذارن بخورمش. ببینُم اصلاً اگه مو نخوام تِناسب اندام داشته باشم، باید كیه ببینُم؟»
رضا و احمد باهم گفتند: «باید ما رو ببینی وُلِك.»
خروس دوباره به‌طرف پوتینهای قاسم رفت. قاسم گفت: «عجب زبان‌نفهمیه! اینه ردش كنین؛ وگرنه میزنم بپوشكِهها.» (چنان میزنم كه از هم بپاشد.)
رضا و احمد خروس را دوره كردند و رضا آن را بغل كرد. قاسم كه دل پُری از خروس داشت، رو به عبدالله گفت: «قربانت رفتم، این خروسروُ داره ببر بِیلش میان دیس پلو، بخور تا نوش جانت بشه.»
عبدالله سری تكان داد و گفت: «چی میگی وُلِك؟! تو هم دست از سر مو برنمیداری؟ اصلاً اگه مو یه نفر لب به این خروس زدُم، حالا هی مو نهِ مسخره كنین.»
احمد مشهدی گفت: «جوش نزن یرَه شیرت خشك مِره. حالا كی خواسته این زبون‌بسته رِ بخوره كه تو جلو افتادی.»
دستم را به نشانه سكوت بالا گرفتم و گفتم: «اصلاً میبرمش پیش فرمانده؛ هرچه گفت، همون بایست بِشِد والسلام.»
عبدالله گفت: «ها! مونُم همینه میگُم. حرف حساب جِواب نداره خُب.»
كمی آنطرفتر حاج‌یزدان فرمانده با بی‌سیمچی گردان ایستاده بودند و مشغول گفت‌وگو با آن طرف بیسیم بود. اطلاعاتی‌ها پیغام آورده بودند كه زیاد به این اوضاع آرام دل‌خوش نباشید؛ چراكه عراقیها مشغول سازمان‌دهی نیروها هستند و قصد حمله دارند. حاجی هم برای اطمینان خاطر به نیروهای پشتیبانی سفارش میكرد. دور حاجی حلقه زدیم. صحبتش كه تمام شد، نگاهی به ما پنج نفر انداخت و گفت: «باز چی شده آش شله‌قلمكار؟»
حاجی به ما می‌گفت آش شله‌قلمكار؛ چون هر كداممان اهل یكی از شهرهای ایران بودیم. رضا بی‌مقدمه خروس را جلوی صورت حاجی گرفت و گفت: «حاجی! شوما بگید ما اینو چیكارش كنیم.»
حاجی كه جا خورده بود، قدمی به عقب برداشت و گفت: «این دیگه از كجا اومده؟ سرگرمی امروزتونه؟»
جریان پیدا شدن خروس را برای حاجی تعریف كردیم. عبدالله گفت: «حاجی‌جون قربونت برُم، شما مطمئنی كه این بار تِداركات بِرامون مرغ و خروس نیاورده. شاید یكی نذر كِرده برا رزمندهها مرغ و خروس هدیه كنه.»
حاجی گفت: «دلتو صابون نزن آقا‌عبدالله، از این خبرها نیست. این زبان‌بسته هم حتماً از یكی از این روستاهای اطراف اومده. لابد راهشو گم كرده.»
من گفتم: «عجب جایی هم اومَدَس. بی‌چاره خبر نداشتَس این‌جا چند نفر گرسنه منتظرشن. شام یه گردانس.»
حاجی گفت: «لازم نکرده. فکر خوردن این حیوون زبان‌بسته رو از کلهتون بیرون کنید. حالا هم کمی آب و خورده نون براش بیارید تا بعد ببینم چی میشه.»
احمد گفت: «حالا باید بهش سرویس هم بدیم.»
آقاخروسه را جلو سنگر بردیم و با یک تکه نخ پایش را به سنگ بزرگی بستیم تا جایی نرود. بعد برایش آب و خورده نان گذاشتیم و خروس هم تندتند مشغول خوردن شد. معلوم بود خیلی گرسنه است. کمی بعد سروصدای بچهها از انتهای خاکریز بلند شد. نزدیک‌تر که رفتیم، متوجه شدیم سه اسیر عراقی را دستگیر کرده‌اند و میآورند. اُسرای عراقی حسابی هیکلی بودند و خیلی خسته به نظر میرسیدند. روبه‌روی سنگر ما که رسیدند، با دیدن خروس، چشم‌هایشان برقی زد و با هیجان، درحالیکه خروس را به یکدیگر نشان میدادند، به زبان عربی مشغول صحبت شدند. به عبدالله گفتم: «بیا ببین این بِرادران ما چی مِگن. بالاخره دیلیماج ما تویی.»
عبدالله که بچه‌ی خوزستان بود و عربی می‌فهمید، بیرون آمد و به‌طرف عراقیها رفت. چند کلمهای به عربی صحبت کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. پرسیدم که عراقیها چه گفتند؟ گفت: «بی‌چارهها به خیال خوردن آقاخروسه آن‌قدر دنبالش کردن تا نزدیک سنگرهای مُا رسیدن. مرحبا آقاخروسه، مرحبا!»
قاسم رو به عبدالله گفت: «بی‌خودی نِخند عبدالله‌جان.»
و درحالیکه روی شکم عبدالله میزد، ادامه داد: «قابل توجه آدمهایی که دِلگی مُکُنن!»
عبدالله بی‌چاره نیشش بسته شد. دستش را با کلافگی لای موهای فرفریاش برد و گفت: «اصلاً می‌دونی چیه؟ تقصیر مُونِه که حرفهای اینا رو بِراتون ترجمه کِردَم. شما انگار خیال ندارید دست از سر مونه بی‌چاره وردارین.»
دورش را گرفتیم و دلداریش دادیم. احمد درحالی‌که دستش را روی شانه‌ی عبدالله میگذاشت، گفت: «بیا جونم! خودُم مِدُنم چه حالی داری. اینا اصلاً آزار دارن، میخوان آزارت بِدن.»
رضا هم از آنطرف بغلش کرد و گفت: «تو خودت میدونی که من چه‌قدر شوما رو دوست میدارم. الهی صدام قربون شیکم قلنبه‌ات بشه!»
قاسم گفت: «اصلاً میدونی شیَه؟ هِمش تقصیر این خروس خیرنِدیده است. اینه ببریم محاکمه‌ی صِحرایی کنیم، دارش بزنیم، خیال همه راحت شه.»
همه قاسم را زیر رگبار نصیحت گرفتیم که تو آدم سنگدلی هستی. این خروس کلی به ما خدمت کرده، به نفع ما سه اسیر گرفته، حالا میخواهی محاکمهاش کنی و دارش بزنی... که یک‌هو صدای قاسم بالا رفت که: «شِیه، چِتانِ؟ رفتین گردهام نمیاین پاین؟ اصلاً به من چه؛ برید بهش مدال طلا بدید.»
خروس بخت‌برگشته نه محاکمه‌ی صحرایی شد و نه مدال طلا گرفت. وقتی هم فرمانده فهمید خروس سبب دست‌گیری سه عراقی شده است، دستور داد نیروهایی که به عقب برمیگردند خروس را با خود ببرند.
چند روز بعد حمله‌ی وسیع عراقیها شروع شد و متقابلاً ما هم دستهبندی شده و راهی شدیم. ما پنج نفر از خوزستان، قزوین، اصفهان و همدان اعزام شده بودیم اما در «دوکوهه» به هم رسیدیم و تا آخر خط هم باهم بودیم. شب عملیات دور هم جمع شدیم و بعد از خواندن زیارت عاشورا وقتی به سنگر بازگشتیم، طبق خواسته‌ی بچهها من برای آخرین بار شعری را با لهجه‌ی قزوینی دربارهی سربازی برایشان خواندم؛
«کلاه قرمزی من دوختَه دارم
تو سربازی میری من غصه دارم
تو سربازی میری چند سال بمانی
بده دستمال دستت یادگاری
سر کوه بلند نی میزنم نی
شتر گم کردهام پی میزنم پی
شتر گم کردهام با بار کاشی
عزیز من بیا شاید تو باشی»

عبدالله که بچه‌ی خوزستان بود و عربی می‌فهمید، بیرون آمد و به‌طرف عراقیها رفت. چند کلمهای به عربی صحبت کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. پرسیدم که عراقیها چه گفتند؟ گفت: «بی‌چارهها به خیال خوردن آقاخروسه آن‌قدر دنبالش کردن تا نزدیک سنگرهای مُا رسیدن. مرحبا آقاخروسه، مرحبا!»

همه قاسم را زیر رگبار نصیحت گرفتیم که تو آدم سنگدلی هستی. این خروس کلی به ما خدمت کرده، به نفع ما سه اسیر گرفته، حالا میخواهی محاکمهاش کنی و دارش بزنی... که یک‌هو صدای قاسم بالا رفت که: «شِیه، چِتانِ؟ رفتین گردهام نمیاین پاین؟ اصلاً به من چه؛ برید بهش مدال طلا بدید.»
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین