قمقمه‌ها از ما تشنه‌تر بودند

کد خبر: ۲۰۴۳۹۷
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۷ - 09October 2012

حسین ابراهیمی

ساعتی از ظهر گذشته و از سرماخانه‌ی مسجد بیرون آمدم. بدجور مسجد را سرد کرده‌اند که آدم دلش می‌خواهد همان‌جا بماند و اگر خادم بهلد بساط خواب را پهن کند و بخوابد. نمی‌دانم چه بکنم. برقِ آفتاب تو سرم است و الان است که از حال بروم...

کولر خانه را می‌هلم روی دور تند و یه‌لاقبا می‌نشینم جلوش که کمی خنک شوم و طاقت کولر را بیاورم. از خواب که پا می‌شوم، مادر می‌گوید: نان نداریم. و من باید عزا بگیرم که کجا بروم نانوایی توی این گرمای پنجِ عصر و توی این بی‌حالی و اضافه کن گرمای‌ِ نانوایی را... نانوایی شمالی است و حالا که عصر است، آفتاب توش خوب جا کرده. گرمای آفتاب از یک طرف. گرمای تنورِ نان سنگک از طرف‌ِ دیگر و نفس‌هایِ جماعتِ روزه‌دارِ نان‌بستان هم هوای سرد را گرم می‌کند، چه برسد در گرما. سعی می‌کنم از برقِ آفتاب بروم کنار، اما سایه نیست. داخل سایه است اما گرم. باز بهتر از آن است که پسِ کله‌ات داغ شود...

آه، چه گرمایی... کسی تکه نانی می‌هلد تو دهانش. نمی‌دانم روزه‌دار است یا فراموش‌کار و بهل لذت این فراموشی را بچشد... گرچه که بیش‌تر بهتر است آدم پایِ شیرِ آب روزه‌داری‌اش را از یادِ ببرد تا تو این گرما... یعنی تشنگی و گرسنگیِ قیامت به این سختی است؟ ... هرچه صف جلوتر می‌رود، دم و گرما هم بیش‌تر می‌شود. نانوایی از ساعت‌های سه و چهار توی آفتاب بوده و هواکشی ندارد. یک کولر کوچک است که خنک می‌کند و آن هم هیچ به حساب می‌آید. حیف که غمِ نان دارم وگرنه همه را می‌هشتم و می‌آمدم بیرون. طاقتم تاق شده، اما برای این‌که خود را دل‌داری بدهم، نگاه می‌افکنم به نون‌درآر و شاطر که گرمای سنگ‌های داغ شده‌ی تنور را نوشِ جان می‌کنند و تشنه، یک لقمه‌ی نان حلال در می‌آورند که در این روزگار، خود جهادی بزرگ است...

نمی‌دانم چرا همه این‌قدر زیاد زیاد نان می‌ستانند. مگر نه این‌که افطار است. طرف 15 عدد نانِ سنگک گرفت و برد. نوبت من که می‌شود و نان که می‌ستانم و از این ملغمه‌ی هرمِ گرما و تابشِ آفتاب که خلاص می‌شوم، باد می‌زند تو گلِ و گردنم و های... انگار کولر... حالا قدر سایه را می‌دانم...

دو ساعت دیگری تا افطار مانده و من لمیده‌ام. هیچ‌کار نمی‌توانم بکنم. نه چیزی بخوانم نه چیزی بخورم نه ... کولر را روشن می‌کنم.. به یادم می‌آید کتابی داشتیم درباره‌ی عملیات رمضان؛ «ضربت متقابل». کارنامه‌ی عملیاتی لشکر محمدرسول‌الله(ص) توی تیر سال 61. لای کتاب را باز می‌کنم و خاطراتی غریب را می‌یابم.

  • o

24 تیرماه 1361 بود، روز قبل، «عملیات رمضان» در منطقه‌ی تازه پس گرفته شده‌ی خرمشهرشده بود. فرامرز خیلی زود زحم خاک‌آلود پایِ حسن که در ناحیه‌ی ماهیچه و حدودِ یک کف دست قلوه‌کن شده بود را با دو حلقه باند پیچید تا جلویِ خون‌ریزی را بگیرد و باز پرسید: «حالا کدومتون را اول ببریم؟»

جلال گفت: «دیدی که چه خونی ازش رفته، ‌اول اونو ببرید.»

من و فرامرز دست به کار شدیم. زیر دو کتف حسن و فرامرز پشت دو کاسه‌ی زانوش را گرفت و با زحمت از گودال خارج شدیم و زحمی را روی برانکارد گذاشتیم. کوله‌پشتی من داخل گودال کنار جلال ماند، اما فرامرز کوله‌اش را روی کولش جابه‌جا کرد و جلوی برانکارد ایستاد، تا قسمت عقب را بلند کردم و خواستیم حرکت کنیم، ناگهان بارمان سبک شد. دیدم که حسن بیچاره روی زمین افتاده. از قرار برانکارد از یک طرف شکافته و پاره شده بود و ما توجه نکرده بودیم. فرامرز با عصبانیت برانکارد را بررسی کرد و گفت: «به درد نمی‌خوره»

و رو به من کرد و گفت: «تو برو پهلوی اون، اگر تونستی زیر بغلشو بگیر بیارش، منم اینو کول می‌کنم و می‌برم، تو فقط کمک‌کن کولش کنم...»

فرامرز از بنیه‌ی خوبی برخوردار بود و در آن گرما، پرتوان و پرانرژی به تندی مجروح را دور کرد ومن داخل گودال پریدم. از جلال پرسیدم: «می‌تونی لی‌لی کنی و روی یک پا راه بری تا من هم کمکت کنم از این جا بریم؟»

پرسید: «پسر عموم چی شد؟»

گفتم: «فرامرز کولش کرد و برد. آخه برانکارد پاره شد و من اومدم کمک تو.»

گفت: «فکر می‌کنم زانوی پای چپم هم شکسته، نگاه کن.»

پاچه‌ی شلوارش را بالا زد و زانوی خون‌آلود و ورم‌کرده‌اش را که دیدم سرش داد زدم: «پس چرا تو که هر دوتا پات شکسته بود، اصرار داشتی اول انو ببریم؟»

با چهره‌ای شکفته و راضی از این فداکاری و ایثار، با لهجه‌ی شیرین شمالی گفت: «اولا اون خون‌ریزی کرده بود و خیلی تشنه‌اش بود و نمی‌خواست روزه‌اش را بشکند. باید اول اون می‌رفت. بعد هم حالا که فرقی نکرد، برانکاردتون هم مرخصه، سوم هم به توچه و با این حرف لبخندی کمرنگ زد...»

آفتاب بیداد می‌کرد و عرق باعث شده بود گرد و خاک روی صورتم تبدیل به گل شده و خشک شود که باعث آزارم می‌شد. از طرفی هنوز یک شن ریزه زیر پلک چشمم حس می‌کردم و اشک هم آزارم می‌داد...

از جلال پرسیدم: خیلی تشنه‌اش بود؟ چرا به زور بهش آب ندادی، اون خون‌ریزی کرده بود و آب بدنش کم شده.

- گفتم که روزه بود، تازه آب هم نداشتیم. هر دو سحری آب قمقمه‌هامان را خورده بودیم. قرار بود یکی قمقمه‌اش را نخوره و نگه‌داره. اما من فکر کردم اون نگه داشته. اونم فکر کرد من نخوردم!

- حمله چه‌طور بود؟

- بد، خیلی بد. فکر می‌کنم نقشه لو رفته بود. چون عراقی‌ها منتظرمان بودند. همون اولش که کنار حسن بودم فریادش را شنیدم که بعد از افتادن یک گلوله توپ زخمی شده بود. می‌دانستم دیگه با این گرا شلیک نمی‌کنند این بود که کشان کشان آوردمش توی این گودال که گلوله‌ی توپ ایجاد کرده بود. نیم ساعت که گذشت درد پام شروع شد تازه فهمیدم خودم هم وضع خوبی ندارم. باهم آمده بودیم. حسن پسر عمومه، باهم بزرگ شده بودیم...

خورشید در حال غروب کردن بود اما از فرامرز و هیچ نیروی امدادگری خبری نشد.

جلال گفت: حالا دیگه افطار شده، بیا هرچی داریم بخوریم، مخصوصا آب.

این قشنگ‌ترین حرفی بود که شنیده بودم. با سرعت کوله‌ام را باز کردم و نخودچی کشمش و قمقمه آب و نان محلی را روی زمین گذاشتم. هوا چنان گرم بود که آب در قمقمه مثل چای گرم شده بود. جلال هم دوتا کلوچه داشت که کنار خوراکی‌های من گذاشت. قمقمه آب را به طرفش گرفتم و گفتم: قبول باشه آقا جلال!

در تاریک روشن غروب صدایش را شنیدم که گفت: قبول حق باشه داداش، شما بفرمایید.

گفتم: تعارف نکن تو اول بخور

گرفت و با ولع شروع کرد به نوشیدن. تقریبا آب قمقه که به نیمه رسید، به من داد که خشک بود و دهان‌مان بیشتر غذای مرطوب را می‌پسندید. با دهان تشنه از خستگی خوابمان برد که جلال در خواب ناله می‌کرد و من هرچه در کوله‌ام گشتم از قرص مسکن خبری نبود اما ظرف سرم فیزیولژی من را متوجه خودش کرد که آب بود. گرچه که آب نمک اما می‌توانست در نهایت باعث رفع تشنگی شود...

دمادم صبح حس کردم جلال بیدار شده. پرسیدم: آقا جلال بیداری؟

با همان صدای گرم که سعی می‌کرد ناله نکند، گفت: آره، فکر می‌کنی سحر شده؟

- آره و ما امروز باید حتما روزه بگیریم، یعنی مجبوریم

جلال گفت: آره اما بدون آب؟

گفتم: یک سرم فیزیولژی یک لیتری دارم که می‌تونیم بخوریم، اما چون آب نمکه تشنگی می‌آره.

جلال با فریاد گفت: تو سرم فیزیولوژی داشتی و نگفتی؟ بیارش بخوریم، هیچی نمیشه و کوله را از دستم گرفت

مثل این که آب یخچال یا نوشابه باشد هر کدام نیمی از سرم فیزیولوژی را نوشیدیم و پشت سرش بقیه خوراکی‌ها را خوردیم.

با طلوع خورشید با برانکارد پاره شده سایه‌بانی درست کردیم و نشستیم به گپ زدن از افطارهای بچگی و سحرهایی که خورده بودیم.

گفتم: تو مواظب خودت باش من می‌رم اگر نتونستم کمک بیاورم لااقل آب گیر می‌آرم که ار تشنگی نمیریم.

با احتیاط راه می‌رفتم. تشنگی کلافه‌ام کرده بود. من جهت را گم کرده بودم. آفتاب بی‌رحمانه و گرم و گرم‌تر به صورت عمودی بر سرم می‌تابید. تشنگی کلافه‌ام کرده بود. حالا فقط به آب فکر می‌کردم و این که یک نفر با دوپای شکسته درون یک گودال جشم به راه من است. برای نجات، برای برگشتن به زندگی و برای نوشیدن حتی یک درِ قمقمه آب. از یافتن چادر فرماندهی که ناامید شدم، تصمیم گرفتم همان راه را برگردم...

- چی شد؟

- هیچی! این جا را ترک کرده‌اند، کسی را ندیدم.

- اما من صدای دریا و صدای روخانه می‌شنوم، تو آب پیدا نکردی؟

- نه متأسفانه! قمقمه‌ی همه‌ی شهدایی را که سر راهم بود دیدم، قمقمه‌ها از ما تشنه‌تر بودند!

کاش آب قمقمه یا آن سرم فیزیولوژی را جیره‌بندی می‌کردیم. جلال تقریبا هذیان می‌گفت. یک‌بار نالان گفت: «این نزدیکی جسد شهیدی افتاده؟»

- نه، نزدیک‌ترین جسد به ما ده دوازده‌نتر آن‌ طرف‌تر جسد یک عراقیه.

- همونه، از دیروز افتاده بدجوری بو گرفته، این بو هم داره معده‌ی تشنه منو با استفراغ می‌آره تو دهنم. برو یک کاری بکن.

به خاطر فراموش کردن تشنگی و به خاطر دل جلال از گودال خارج شدم و به طرف جسد سرباز عراقی به راه افتادم. حق با جلال بود. از جسد سرباز عراقی بوی تعفن تندی می‌آمد. نزدیک که شدم جسد درشت سرباز عراقی ورم کرده و حدود 90 کیلو می‌نمود. بدون بیل، خاک روی جسد ریختن سخت بود، اما نزدیک جسد یک چاله باریک بود، فکر کردم سرباز را قل داده در چاله بیندازم...

با تلاش فراوان شانه‌هایش را بلند کردم و نیم تیغش کرده پشتش را روی زمین رساندم، دست‌های جسد روی سینه‌اش بود و در دستش یک قمقمه بزرگ بود، قمقمه‌ای پر از آب گرم. با خوشحالی و هیجان به طرف گودال دویدم و با فریاد گفتم:

- جلال، جلال آب دو لیتر آب، بیا آب گیر آوردم.

پس از خوردن افطار مختصر ته کوله‌هایمان گفتم: من می‌روم آن بیچاره را که تشنگی ما را رفع کرد، دفن کنم.

در تاریک روشن صبح صداهایی بیدارمان کرد. یکی می‌گفت: خروپف می‌کنند، حتما زنده‌اند. فارسی حرف می‌زدند و جلال نالان گفت: «آره چه‌جورم زنده‌ایم.»

همان صدا گفت: «سحری خورده‌اید؟»

جواب دادم: نه.

یکی دیگر گفت: «بی‌چاره‌ها امروز باید بی‌سحری روزه بگیرید، اذان گفته‌اند.»

  • o

بابام می‌گوید روزه نباید آدم را از پا بیندازد. روزه‌ای که آدم را بی‌حال کند که فایده ندارد. مفت نمی‌ارزد. بابام حرف‌های دیگری هم درباره‌ی روزه می‌زند اما گمان نمی‌برم بابام خاطرات این رزمنده را خوانده باشد...

 

 

پاچه‌ی شلوارش را بالا زد و زانوی خون‌آلود و ورم‌کرده‌اش را که دیدم سرش داد زدم: «پس چرا تو که هر دوتا پات شکسته بود، اصرار داشتی اول انو ببریم؟»

با چهره‌ای شکفته و راضی از این فداکاری و ایثار، با لهجه‌ی شیرین شمالی گفت: «اولا اون خون‌ریزی کرده بود و خیلی تشنه‌اش بود و نمی‌خواست روزه‌اش را بشکند. باید اول اون می‌رفت. بعد هم حالا که فرقی نکرد، برانکاردتون هم مرخصه، سوم هم به توچه و با این حرف لبخندی کمرنگ زد...»

 

پس از خوردن افطار مختصر ته کوله‌هایمان گفتم: من می‌روم آن بیچاره را که تشنگی ما را رفع کرد، دفن کنم.

در تاریک روشن صبح صداهایی بیدارمان کرد. یکی می‌گفت: خروپف می‌کنند، حتما زنده‌اند. فارسی حرف می‌زدند و جلال نالان گفت: «آره چه‌جورم زنده‌ایم.»

همان صدا گفت: «سحری خورده‌اید؟»

جواب دادم: نه.

یکی دیگر گفت: «بی‌چاره‌ها امروز باید بی‌سحری روزه بگیرید، اذان گفته‌اند.»

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین