کاوه،قهرمان غرب در جنگ(3)
طوری که من فهمیده ام کاوه نقطه ضعف ضد انقلاب را کشف نموده و همان را تبدیل به نقطه ی قوت خودمان کرده است . دشمن از پای کار بودن، مقاومت و سرسختی ما در نبرد، وحشت دارد . کاوه همین ها را ملاک قرار داد،در عملیات، سرسختانه می ایستاد. وقتی خودش اولین نفری است که سینه اش را سپر می کند، تکلیف نیروهایش که دیگر معلوم است. نتیجه آن وقت ،عملیات « گزلان » می شود.
آقای منصوری تحقیقاتم را در این باره با آنچه در عملیات گزلان از کاوه دیده است کامل می کند:
ضد انقلاب پیامی را برای سپاه میاندوآب فرستاده بود که ما در اینجا هستیم ، جمهوری اسلامی اگر مرد جنگ هست بیاید. خبر که به برادر کاوه رسید، با سرعت خودمان را به منطقه رساندیم، نگران این بودیم که آنها میدان را خالی بکنند؛ زمستان بود و برف سنگینی باریده بود، طوری که امکان استفاده از سلاحهایی مانند خمپاره و 106 نبود، جاده ها هم بسته بود . تا گردان آماده ی حرکت شود به همراه برادر کاوه و ده پانزده نفر دیگر افتادیم جلو . کمی که رفتیم و به روستا نزدیک شدیم ، دیدیم تعدادی از ضد انقلاب از مسیر یک کانال آب فرار می کنند . ما هم شروع کردیم به تعقیب شان . ضد انقلاب داشت ما را فریب می داد و می کشاند به منطقه ای که می خواست . تصورش این بود که ما نیروهای گردان جندا... سپاه میاندوآب هستیم، درحین تعقیب و گریز رسیدیم به منطقه ای که چپ و راست مان باغ بود با دیوارهای نه چندان بلند . یک هو به سمت مان تیراندازی شد . از روبرو،از سمت راست و از سمت چپ.
عده ای شان غلت می زدند و خودشان را به ما نزدیک می کردند . فاصله ی ما با آنها کمتر از سی متر بود . افتاده بودیم تو محاصره، هیچ امیدی به زنده ماندنمان نبود . کاوه همینطور که زیر آن باران تیر و گلوله ایستاده بود گفت : همه بپرید پشت دیوار . ضد انقلابی که پشت دیوار بود رفته بود عقب تر سمت رودخانه . دوباره برگشتیم همان طرف قبلی . ده _ پانزده متری که جلوتر رفتیم، چند آر پی جی همزمان به طرفمان شلیک شد، من و چند نفر دیگر مجروح شدیم . حالا دیگر کاملادرمحاصره بودیم . برادر کاوه گفت شما برو عقب و نیرو بیاور . گفتم: من اینجا می مانم، شما برگردید . اما ایشان قبول نکرد .
به ناچار ده _ پانزده متری کشیدم عقب . تماس گرفتم که نیروها خودشان را سریعتر برسانند . برادر کاوه گفت : حالا که قرار است شهید بشویم ، بهتر است در حال حمله شهید بشویم. تاآن روزدرچنین صحنه ای گرفتار نشده بودیم . با این صحبت کاوه نیروها ، از جمله کشمیری و شاکری - از فرماندهان گردان که هر دو شهیدشده اند-حمله کردند سمت ضد انقلاب،درگیری در فاصله ی دو سه متری شروع شد . این وضع دو ساعتی طول کشید . ضد انقلاب اینجایش را نخوانده بودومجبور به فرار شد . آن روز با رسیدن بقیه ی نیروها ضد انقلاب را تعقیب کردیم و تعداد زیادی شان را به هلاکت رساندیم.
مجید ایافت با هدف کمک به تحقیقاتم حرف قشنگی زد و گفت : یکی از ابعاد وجودی کاوه که روی آن کم صحبت شده معنویتش هست . بیشتر افراد کاوه را آدم بزن و بکوب می دانند ؛ کمتر از معنویتش می گویند، در حالی که او به تمام معنا با قرآن زندگی می کند . هر وقت وارد اتاقش می شدم می دیدم دارد قرآن می خواند ، اصلا کاوه در کارها و عملیاتهایش از قرآن الهام می گیرد .
قبل از انقلاب بود ، موسیقی در خیلی از جاها رواج داشت . پدرم خیلی حساسیت داشت که ما حتی صدای موسیقی را از در و همسایه نشنویم . اگر همسایه صدای موسیقی شان را بلند می کردند پدرم حتمابه آنها تذکر می داد . آنها هم که با اخلاق و روحیات پدرم آشنا بودند رعایت می کردند . سفارش می کرد درمجالسی که ازاین برنامه ها هست رفت و آمد نداشته باشیم . درجلسات مذهبی هم خیلی روی این مسئله تاکید می شد. یک شب یکی از همسایه ها که ساواکی واز طرفداران سرسخت شاه بود، مجلس عروسی داشت . درست دیوار به دیوار خانه مان بودند . ارکستر و رقاص آورده بودند و حسابی بساط بزن و به کوب برقرار بود . اصلاموقعیت برای تذکر دادن مناسب نبود . پدرم به خاطر اینکه ، محمود این ساز و آوازها را نشنود ودر روحیه اش اثر بد نگذارد، چند تا پتو و بالش برداشت ، دست محمود را گرفت و رفت تا آن شب راداخل مغازه مان که چند میلان آن طرفتر بود بخوابند؛ تا اگر نمی تواند کاری انجام دهدکه آنها ساکت شوند، حداقل خودشان آنجا نباشند . موقع رفتن هم گفت : درها و پنجره ها را ببندید که شما هم صداها را نشنوید .
قرار بود برای روی کارنامه هایمان عکس ببریم . داشتیم با هم می رفتیم که از یکی از مغازه ها صدای موسیقی بلند شد. محمود با عجله گفت: گوشهایت را بگیر تند هم بیا تا صدای موسیقی را نشنویم .
خانم کاوه معتقد است پدرش خوب توانسته محمود را در وانفسای فساد و بی بند وباری دوران طاغوت حفظ کند . پدر محمود مغازه ی عطاری دارد که سر خانه شان هست و او تمام وقتش را در همان مغازه می گذارند. قبل از انقلاب، محمود را کنار دستش می گذاشته و یا او را برای گرفتن داروهای گیاهی این طرف آن طرف می فرستاده است. قبل از آن نیز برایش چیزهایی می خریده تا جلوی مغازه بساط کند. بسیاری از کسبه و اهالی محل او رامی شناسند.
او شیوه ی تربیتی خاص خودش را داشت، همیشه دل نگران محمود بود و هست چه آن زمان که مواظبش بوده تا مبادا با افرادی رفیق شود که ناباب باشند و چه حالا که تنها پسرش را در دل خطر می بیند .از او می خواهم از جبهه رفتن محمود برایم بگوید،از روزهای اول که پایش به جبهه و جنگ باز شد .
برادر محمود به همراه مصطفی هادیزاده ، حمید هراتی مطلق و رجبعلی نجفی، از مربیان پادگان آموزش مشهد، یک دوره ی سه ماهه ی آموزش چریکی را در تهران دیده است . هیچکدامشان را در پادگان تیپ ندیده ام با پرس و جو مصطفی هادیزاده را در مشهد پیدا می کنم، اوست که می گوید نجفی شهیده شده است .صحبتهای مصطفی مرا تا اندازه ای با سابقه ی آموزش محمود آشنا می کند :
15 خرداد 58 که عضو سپاه شدیم فرستادنمان آموزش. نیروهای آموزشی حول و حوش دویست و پنجاه نفر می شدند نفر می شدند هنوز مربی های سپاه به آن تعداد نبودند که بتوانند آموزش این همه نیرو را سر و سامان بدهند؛ از ارتش کمک گرفته بودند. یک ماه شبانه روز آموزش دیدیم. انصافا مربیها سختگیری می کردند. از مرخصی و دیدن خانواده هم خبری نبود. آموزش که تمام شد، تعدادی مربی از بین همان نیروها انتخاب شدند از جمله من و کاوه . اما برای اینکه با شیوه های تدریس و مربیگری بیشتر آشنا شویم باید یک دوره هم در تهران می دیدیم . این دوره هم سه ماه طول کشید. مربی ها همه پاسدارهای ورزیده ای بودند که قبلادر لبنان آموزش دیده بودند .همان ابتدای دوره از ما تست جسمانی گرفتند که محمود بالاترین نمره را آورد . اگر عکسهای محمود را درآن دوره نگاه کنید می بینید که چه بدن ورزیده ای دارد، به هر تقدیر آموزش که تمام شد برگشتیم مشهد- پادگان آموزش – دوره ی هفتم در حال انجام بود . اما نیروها از وضع موجود ناراضی بودند، حتی اعتصاب کرده بودند و سر کلاس نمی رفتند . فرمانده ی پادگان آقای سلیمی بود به ما گفت : وضع این است و شما باید دست به کار شوید، کاوه آمد نیروها را جمع کرد و حرفهایی زد که احساس مسئولیت را در آنها زنده کرد، اصلا جو شکسته شد، نیروها با روحیه ای خوب رفتند اردو و برگشتند .
از آن روز به بعد وظیفه ی ما به عنوان مربیهایی که در تهران آموزش دیده ایم سخت تر شد. برادران ارتشی رفتند و کار آموزش افتاد دست خود پاسدارها . محمود مربی بود تا وقتی رفت جماران و بعد هم که جنگ شروع شد کسی او را در پادگان آموزش نمی دید مگر برای انتقال تجربه و یا جذب نیرو .
صحبتهای برادر هادیزاده که به اینجا می رسد، تازه می فهمم چرا برادر کاوه این قدر روی مسئله ی آموزش تاکید دارد و به آن بها می دهد، آخر خود او می داند که آموزش چه اهمیت بسزایی دارد .
ادامه دارد....
