کاوه،قهرمان غرب در جنگ(4)
بچه ها هر کدامشان از جلوداری کاوه در عملیات آزادسازی جاده پیرانشهر - سردشت حرفها و خاطراتی دارند اما شنیدن این موضوع از زبان خودش لطف دیگری دارد : جاده خیلی وضعش مهم بود یک جاده مرزی بود. قاسملو به خودش و به حزب و تشکیلاتش کلی امیدواری داده بود و قصد نداشت دست از این جاده بردارد . از نقطه ی حرکت تا پایان کار جلو بچه ها افتادیم و گفتیم بایستی حرکت بکنیم و دوان دوان هم برویم.
به سمت منطقه حرکت کردیم، همه واقعابرای شهادت رفته بودندومی گفتند ما باید در این جاده پیرانشهر _ سردشت شهید بشویم. شهید کاظمی می گفت هر کس از این جاده به سلامت برگردد، مشخص می شود چریکی است که هیچکس نمی تواند او را از پای درآورد . در همان اول جاده با یک حرکت ایزایی که به سمت دشمن داشتیم، باعث شد آن آرایش را ما بر هم بزنیم، کاظمی فداکاری کرد تا سازمان دشمن منهدم بشود و البته خودش نیز در این عملیات به شهادت رسید.
برای معرفی بهتر و بیشتر شهید کاوه، باید دشمن او را نیز بشناسیم اما من از کردستان و ضد انقلاب چیزی نمی دانم، بهترین کسی که می تواند کمکم کند مجید ایافت است . حاج مجید می گوید: «وقتی صحبت از ضد انقلاب و افراد مقابل کاوه و تیپ ویژه ی شهداء می شود صحبت از افراد جوان و تازه به دوران رسیده نیست . منظور افرادی است که سی چهل سال سابقه جنگ چریکی دارند . حتی عده ای شان مدعی هستند که با ملا مصطفی بارزانی علیه رژیم عراق می جنگیده اند . کاوه لحظه ای آرام نمی گیرد، بعد از عملیات که دیگران به فکر استراحت اند او در فکر کار و یک حرکت جدیدی هست . او در اندیشه ی یک میدان نبرد دیگر است.» حاج مجید می گوید : «حتی زمانی که ضد انقلاب در کردستان نفوذ زیادی داشت و مناطق وسیعی را در اختیار گرفته بود، خیلی ها در فکر حفظ نیروها و درگیر نشدن با ضد انقلاب بودند ، اما کاوه این طور نبود: آن زمان با آن موقعیت خاص خودش، باز تهاجمی عمل می کرد .
آخرین مبلغی که به عنوان جایزه برای زنده یا مرده اش تعیین کرده اند هفت میلیون تومان است، یعنی پولی برابر با دهها سال حقوق پاسداری خود محمود . جایزه ی وسوسه انگیزی است. کافیست گرگی در لباس گوسفند پیدا شود آن وقت ... این را خودش هم می داند، بچه های دور و اطرافش هم می دانند . بی تفاوتی اش نسبت به این موضوع به حدی است که هر وقت کسی آن را مطرح می کند برافروخته وناراحت می شود . آقای موحدی را می بینیم که باز هم برای سرکشی به تیپ آمده ، او فرمانده ی سپاه منطقه 4 خراسان است . می گویم : این قضیه ی جایزه برای سر کاوه بد جوری همه جا پیچیده . می گوید : ما هم می دانیم و حتی سر به سرش می گذاریم. به او گفتم: مرد حسابی! مواظب این سر باش ، خیلی گران است اگر می خواهی سرت را بدهی ، بگذار خودمان این کار را بکنیم ، حداقل چیزی گیرمان بیاید . می گویم : خوب .می گوید : اگر اینها را تعریف و تمجید بدانیم ، در کاوه کمترین اثری هم ندارد . اصلا وقتی احترامش می کنند خجالت می کشد و احساس شرم می کند . به هر حال باید مواظبش باشیم ، وظیفه داریم حفظش کنیم .
علاقه ی محمود به سردار ایزدی - فرمانده قرارگاه حمزه- را همه می دانند و همین طور محبتی که او نسبت به کاوه دارد ، او هم از پای کار بودن محمود در هر شرایطی خاطراتی دارد می گوید :
یک روز توی دفترم نشسته بودم که محمود همراه علی قمی وارد شد . بعد از احوالپرسی گفتم : خیلی از کارهایمان زمین مانده ، با رفتن بروجردی تیپ ویژه ی شهدا بی فرمانده شده، باید فکر چاره باشیم .
سرش را بلند کرد و گفت : با شرایطی که پیش آمده ما باید عملیات را ادامه بدهیم، نباید بگذاریم جای خالی بروجردی احساس شود .
با تعجب نگاهش کردم ، از رنگ صورتش معلوم بود که هنوز حالش خوب نشده و خیلی درد می کشد
مصمم تر از قبل گفت : پاکسازی جاده ی مهاباد - سردشت را ادامه می دهیم، انشاءا... کار را تمام می کنیم و رفت . پاکسازی جاده را از همان جایی که باعث شهادت بروجردی شده بود از سر گرفت. زودتر از آنچه که فکرش را می کردیم جاده آزاد شد .
حالا همان هایی که به من میرزا بنویس می گفتند مشتاق شده اند تا بدانند چه چیزهایی را جمع آوری کرده ام . تا اینجای کارم را برایشان توضیح می دهم و حتی چند تایی از خاطرات را هم برایشان می خوانم . از حالت چهره شان و از سکوتی که بر کانتینر - آسایشگاه بچه های واحد - حاکم شده می شود حدس زد که تا به حال این خاطرات را نشنیده و مشتاق اند تا بیشتر بدانند . جواد می گوید : ای کاش کسی هم پیدا شود و راجع به ناصر کاظمی تحقیق کند . می پرسم : چطور مگه! می گوید : آخر کاظمی ، کاوه را خیلی دوست داشت ، یکی از افرادی که می تواند محمود را معرفی کند ناصر است، باید از فرصت استفاده کنی . و بعد خاطره ای می گوید که برای همه زیبا و جالب می آید . می گوید :
بعد از آزاد سازی سد بوکان ، همه دور هم نشسته بودیم و از عملیات و نقاط ضعف و قوتش می گفتیم که ناصر کاظمی آهی کشید، از روی افسوس و گفت : این عملیات هم تمام شد و باز من شهید نشدم . اولین باری بود که از او چنین حرفی می شنیدم .
گفت : البته اگر من نتوانم خدمتی به اسلام بکنم وشهید نشوم ، نگران نیستم ؛من کاری برای جمهوری اسلامی کردم که امیدوارم حق تعالی نظر عنایتش را شامل حالم کند . من کاوه را برای جمهوری اسلامی کشف کردم و یقین دارم که او می تواند مسئله کردستان را حل کند .
همه ی آنهایی که چند روزی را در پاگان لشگر ویژه شهدا بوده اند از ورزش و خصوصا بازی فوتبال او خاطره دارند . قدیمی تر ها می گویند : او میدان فوتبال را مانند صحنه جنگ می داند . خیلی از نیروهایش را در همین میدان ارزیابی می کند .
عصرها که می شود فوتبال بازی کردنش هم دیدنی است . همه ی نیروهای گردانها و واحدها دور زمین حلقه می زدند تا او، بازی کردن، خنده و عصبانیتش را در جایی غیر از صحنه ی جنگ ببینند .
بچه ها می گویند ضد انقلاب یک دشمن سرسخت دارد، آن هم کاوه است؛ برای اینکه ادعایشان را ثابت کنند، نمونه هم می آورند. یکی از آنها می گوید : در عملیات آزادسازی جاده پیرانشهر – سردشت، بچه ها این طرف جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابه لای درختها و صخره ها تیراندازی می کردند . کاوه سریع اوضاع را بررسی کرد ، بند پوتین هایش را محکم بست و گفت : من می روم دوشیکا را بیاورم . بروجردی گفت : این کار عملی نیست ، در جا تکان بخوریم می زننمان، تو چطوری می خوای از جلوی این همه آدم .... که کاوه مجال نداد و با گفتن ذکر مقدس یاعلی مثل فنر از جا جهید . با سرعت شگفت آوری روی جاده می دوید ، گویا دشمن تمام سلاح هایش را به کار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود . به پیچ آخر که رسید نفس راحتی کشیدم ، تحرک ضد انقلاب کم شده بود ، انگار دیگر کاررا تمام شده می دانست، می خواستند به راحتی اسیرمان کنند . در همین وضعیت سر و کله ی ماشین دوشیکا پیدا شد . دوشیکاچی یک ریز تیراندازی می کرد می آمد جلو. ماشین که نزدیکم رسید، محمود کنار دست دوشیکاچی ایستاده بود دائما با اشاره ی دست می گفت کجا را بزند. وقتی به خودم آمدم همه داشتند تیراندازی می کردند. اگر هوا تاریک نمی شد، تا هر کجا که فرار می کردند مثل سایه تعقیبشان می کردیم . رعب و وحشتی که بعد از این کمین توی دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد که دیگر جرات نکند برای ما کمین بگذارد، آن هم درجاده اصلی .
ادامه دارد....
