کاوه،قهرمان غرب در جنگ(5) و پایانی
همه فرماندهان به این حقیقت رسیده اند که او دارای روح بی قراری است و در یک جا بند نمی شود. در همه ی این سالها جایش در کانون نبرد بود. او تا آخرین لحظه از عمرش هیچگاه در حاشیه جنگ نبوده و به قول معروف، از دور دستی به آتش نداشته است . نگاه به سابقه اش این را تأیید می کند .با وجود اینکه همه فرماندهان او را از حرکت در پیشاپیش ستون منع کرده اند، اما او کار خودش را می کند ، نه از آن جهت که نشنیده و یا خواسته سرکشی کرده باشد .شیوه ی فرماندهی اش این است، می خواهد عملیاتها را از خط مقدم هدایت کند .
امروز فهرستی از عملیاتهایی که کاوه در آن شرکت داشته به دستم رسیده است؛ چیزی حدود یک صد عملیات کوچک وبزرگ . از عملیات آزاد سازی بوکان گرفته تا عملیات در جاده صائین دژ، تکاب ، پیرانشهر - سردشت ، والفجر 2 و کربلای 2 . از شمالی ترین نقطه در آذربایجان غربی تا شط علی در جنوب کشور، گویی این بشر هیچ استراحت نداشته، بیچاره ضد انقلاب، با عجب کسی طرف بوده است .
از چند روز پیش ، در تیپ شور و ولوله ای خاص دیده می شود. نوعی انتظار توام با بی قراری، خیلی در توانم نیست تا آنچه را می بینم بنویسم یا ترسیم کنم فقط می دانم با همیشه فرق دارد . قرار است برادر کاوه پس از استراحت کوتاهی که در بیمارستان داشته به پادگان بیاید، با همه احترامی که برای معاونینش قائل هستیم، باید بگویم قرار است روح به کالبد نیروها برگردد . امروز در میدان صبحگاه همه گردانها و واحدها با نظم و ترتیب ایستاده اند . گروهی از فرماندهان جلوی درب پادگان به خط شده اند، چندین گوسفند آماده ی ذبح شدن است . بر سر در پادگان پرده ای نصب شده که جانم را به صفا می آورد : «بازگشت مسرت بخش برادر کاوه، فرمانده ی قهرمان تیپ حماسه آفرین ویژه شهدا را گرامی می داریم » و چند لحظه بعد خودرویی ترمز می زند وکاوه با دست گچ گرفته از آن پیاده می شود. همه به نوبت با او روبوسی می کنند . همراه نفر آخر به میدان صبحگاه برمی گردم . همه از دیدن دوباره ی کاوه به وجد می آیند پادگان یکسره فریاد «صل علی محمد ، مالک اشتر آمد» می شود . قرآن که خوانده می شود، حاج علی صلاحی به نمایندگی از سوی نیروهای پادگان به کاوه خیر مقدم می گوید : «کاوه کیست کسی است که عصای موسی در دست و ردای محمد بر دوش دارد . شجاعت علی و صبر حسن و....» و من خشم را در نگاه کاوه می بینم . کاوه از سفر مرگ بازگشته است، خداوند او را دوباره به اسلام و انقلاب بخشیده، خودش هم این را قبول دارد . اولین جمله ای که در پشت تریبون برای نیروهایش می گوید این است، من به هیچ وجه فکر نمی کردم زنده بمانم تا اینکه امروز بتوانم از فداکاری و رشادت شما رزمندگان غیور تشکر و قدردانی بکنم . من مصمم و قاطع ایستاده بودم که با کمال افتخار شهادت را به آغوش بگیرم تا به دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی بفهمانم که رزمندگان اسلام در زندگی خود از شهادت ترسی ندارند، مرگ و زندگی برای اینها تفاوتی ندارد . این است مکتب اسلام که این طور رزمندگان، با دست خالی دربرابر دشمنان می جنگندو شهید می شوند. و نیروها فریاد می زنند : فرمانده ی آزاده ، آماده ایم آماده.
از عملیات برگشته ایم، همزمان با ورود ما به پادگان ، گروهی که تعدادی خانم هم در بینشان هست در حال خارج شدن هستند . در بین آنها فقط مادر محمود را می شناسم . او این دفعه با پدر محمود به پادگان آمده تا شاید فرزندش را سیر ببیند . مادر محمود می گوید : وقتی که آمدیم محمود عملیات بود، حالا هم که داریم می رویم او در عملیات است . در این چند روز فقط یک نیم ساعتی بیشتر ندیدمش آن هم دم غروب . تا صبح تو اطاق نقشه بود . او می گوید : در منطقه هم نمی شود او را سیر دید .
مجروحیت محمود در تک حاج عمران همه را به دلهره و تشویش واداشته است . چندین ترکش ریز و درشت نارنجک به سرش اصابت کرده . دردناکتر اینکه آمبولانسی که او را به بیمارستان تبریز منتقل می کرده، بر اثر لغزنده بودن جاده واژگون شده . همه برای سلامتی اش دست به دعا برداشته اند . شنیده ام حاج آقای موحدی فرمانده سپاه منطقه ی 8، خودش را به تبریز رسانده تا محمود را برای مداوای بیشتر و بهتر به مشهد انتقال دهد . بچه هایی که از مرخصی برگشته اند می گویند اطباء مجرب و متخصصین مغز و اعصاب بیمارستانهای قائم و امام حسین (علیه السلام) پس از مشورت زیاد، به این نتیجه رسیده اند که هر گونه عمل جراحی برای خارج ساختن یازده ترکش از سرش کاری سخت و خطرناک است . گفته اند باید کاوه در بیمارستان و یا منزل استراحت مطلق داشته باشد پرهیز از هیجان و حضور در موقعیتهای جنگی ، دستور دیگر گروه پزشکان است .
چند روزی است آماده باش زده اند، گویا بایستی برای پیچیدن عملیات دیگری آماده شویم . از رزم شبانه و مانورهایی که رفته ایم پیداست عملیات بعدی هم با عراق است و این یعنی اینکه طومار ضد انقلاب به نحو احسنت به انجام رسیده است . دیروز برادر شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه به پادگان لشگر آمد و از گردانها بازدید نمود . همه به دنبال کسب آمادگی اند ، سرودهای حماسی که از بلندگوی پادگان پخش می شود ما را بی قرار عملیات کرده است ، خدا کند از این عملیات هم رو سفید بیرون بیاییم.
عملیات شروع شده و دیشب گردانهای حضرت رسول (ص)، امام علی و امام حسین (ع) وارد عمل شده اند، اما نتوانسته اند خیلی موفق باشند؛ هدف،آزادسازی ارتفاعات 2519 است . این منطقه برای لشگر ما آشناست . چند سال پیش عملیات والفجر 2 را همین جا انجام دادیم مثل کف دست می شناسیمش . برادر کاوه گفته که امشب خودش همراه گردانها می رود . از لشگر تخریب و اطلاعات صدای زیارت عاشورا بلند است . نیروهایی که از عملیات برگشته اند از هوشیاری عراقی ها و آتشی که برایشان ریخته اند می گویند . علی چناری به دنبال دوربین دید در شب است، می گوید رفتن کاوه قطعی است.
ساعتی قبل کاوه با چند نفر از بی سیم چی هایش رفت خط تا عملیات را از نزدیک هدایت کند. آقای منصوری هر چه اصرار کرد که او بماند قبول نکرد. حتی به او گفته بود، رفتن شما توی این شرایط اصلادرست نیست. اما کاوه گفت : امروز با روزهای دیگر فرق می کند، من یک چیزهایی می دانم، همه ی کارها را سپرد دست منصوری و رفت .نیروهای گردان امام حسین (ع) و امام سجاد (ع) با یک ستون طولانی در حال حرکت اند، ما نیز از کنارشان می گذریم. خیلی ها کاوه را می بینند . برق شادی را در دل تاریکی می شود از نگاهشان دید. با شور و حال خاصی به او سلام می کنند، حالا به ابتدای ستون رسیده ایم و درست زیر پای عراقی ها. تا نیروها جمع و جور بشوند، نیم ساعتی طول می کشد . کاوه و دو سه نفر از بچه های تخریب و اطلاعات، مقداری جلوتر می روند . می خواهند لشگر کمین عراقی ها را بهتر ببینند . ساعت حول و حوش سه و نیم شب است ، باید زودتر دست به کار شویم . علی چناری یکی از افرادی بود که با کاوه جلو رفت. بعد ها می گفت : کاوه تصمیم گرفت از همان محلی که دیشب حمله کردیم حمله کنیم . قرار شد برگردیم و نیروها را بیاوریم که صدای صوت خمپاره ای آمد و بعد انفجار؛ سر که بلند کردم دیدم کاوه به پهلو روی زمین دراز کشیده، اولش فکر کردم شاید با شنیدن صدای صوت خمپاره دراز کش شده ، اما زود یادم آمد که تا بحال از کسی نشنیده ام او با صوت خمپاره و یا تیر قناسه حتی سر خم کند، چه رسد به اینکه بخوابد روی زمین . ولی وقتی که خوب دقت کردم دیدم که خون مثل فواره از بینی اش می زند بیرون، کم مانده بود سکته کنم، وحشت زده سرش را بلند کردم و گذاشتم روی زانویم. از خیسی دستم فهمیدم که ترکش به پشت سرش خورده. به زودی متوجه شدم که ترکش دیگری هم روی شقیقه راستش خورده. درست همانجایی که سه ماه پیش هم تو تک حاج عمران ترکش خورده بود، نفس آخرش را کشید و رفت. معبودی که سالها برایش محمود تلاش می کرد و به عشقش نفس می کشید به همین راحتی او را طلبیده بود و حالا آرامش چهره اش نشان می داد که گویی از این وصال راضی و خشنود است .
