من عبدالحسین زیدم

کد خبر: ۲۰۵۰۶۷
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۸:۳۷ - 28April 2013

دور تا دور اتاق زن های چادر مشکی نشسته بودند با روبنده و او نتوانست هیچ کدامشان را به جا بیاورد . چشمش افتاد به مرد جوانی که بالای اتاق نشسته بود و خجالت کشید ؛ چادر نداشت . گفت « برادر همت ! شما اینجا چه کار می کنید ؟ » جوان انگار که بدش آمده باشد از حرف او ابروهایش را در هم کشید گفت « اسم من همت نیست ،من عبدالحسین زیدم … »

دفعه دهم بود؟دوازدهم؟سیزدهم؟…دیگر حساب از دستش در رفته بود . از صبح تا حالا ،از اول به آخر ، از آخر به اول…اصلاً چرا باید چنین خوابی ببیند ؟ او که با این بنده خدا حسابی ندارد! از او چیزی نمی داند جز این که بداخلاق است ، شلوار کردی می پوشد و با چشم بسته راه می رود… ـ این را دختر بچه های پاوه می گویند ، لابد چون سرش همیشه پایین است ـ با این حال مثل عصا قورت داده ها است .

حوصله اش سر رفت ، با خودش گفت «اصلاً این چیزها به من چه ربطی دارد ؟ من آمده ام کمکی به این مردم بدبخت بکنم و یکی از همین روزها هم شهید شوم . »

نمی دانستم شهادت به این راحتی نیست . آن روزها خیلی ادعا داشتم در راه منطقه شاید تنها فرد ماشین بودم که تمام مدت قرآن دستم بود . فکر می کردم این سفر ، سفر آخرت است . وقتی برادری که مسئولیت گروه ما را به عهده داشت از من پرسید «کجا می خواهید اعزام شوید ؟ » فکر کردم در شأن شهید نیست که مسیرش را خودش تعیین کند ، گفتم «هرجا ماند که کسی نرفت مرا همان جا اعزام کنید » لابد آن چهار پنج نفری که شدند همسفر من و به پاوه آمدند هم همین را گفته بودند ، چون وقتی رسیدیم آنجا دیدیم واقعاً جایی نیست که هر کسی برود . آن روزها سنندج هنوز شلوغ بود ،پاوه را هم دکتر چمران تازه آزاد کرده بود و ما در واقع داغ داغ رسیدیم منطقه و خیلی خسته ، چون ماشینمان پیش از آنکه به باختران برسد مقداری از راه را اشتباه رفت . اما خستگی درکرده و نکرده پیغام مسئول روابط عمومی سپاه پاوه را آوردند که خواهر و برادرهای اعزامی بیایند برای جلسه .

جوانی که از درآمد تو ، لباس سپاه تنش نبود ؛ یک پیرهن چینی داشت و لبه جیبش عکس امام را زده بود که می خندید . شلوارش کردی بود ـ هرچند به او نمی آمد کرد باشد . جثه اش نحیف بود ،ریشش بیش از معمول بلند و نگاهش … نگاهش دختر را یاد اهواز انداخت ، یاد روزهای بچگی … اهواز ، تبریز ، تهران ؛ به خاطر شغل پدرش ایران را یک دور گشته بودند . رو کرد به دوستش، گفت «بین برادرهای کرد چه برادرهای خوبی پیدا می شوند!» دوستش خندید و گفت «برادر همت از بچه های اصفهان است . من تو دانشسرا باهاش همکلاس بوده ام . اینجا مسئول روابط عمومی سپاه است . »

صحبت اصلی ایشان آن روز این بود که منطقه ، منطقه سنی نشین است ، وحدتی که امام گفته اند باید حفظ شود و ما حق نداریم پیامبر و قرآن را فدای حضرت علی بکنیم . گفتند «در این منطقه نباید از طرف شما صحبتی از حضرت علی بشود . »

صحبت های حاجی که تمام شد یکی از آقایان که ظاهراً از روحانیون اهل تسنن بودند وارد جلسه شدند . بعد ، به خاطر سئوالی که من کردم بحثی شد و من به امام علی قسم خوردم ! آن روحانی عصبانی شد و رفت بیرون . حاجی هم برگشت و با عصبانیت گفت « خواهر ، من تا حالا برای شما قصه می گفتم ؟ » برای من خیلی گران تمام شد ، بین همه خواهرها و برادرها که آنجا بودند…از جلسه آمدم بیرون ، بغض هم کرده بودم . در آن لحظه آرزو داشتم برگردم اصفهان ولی جرأت نداشتم .

پدرش ارتشی بود اما همیشه از کارهای او رو ترش می کرد . دوران پیروزی انقلاب که راهپیمایی می رفت بابا کفری می شد ، می گفت « دختر را چه به این کارها ! من نمی دانم تو رفتی دانشگاه ، درس بخوانی ، کسی شوی برای خودت ، یا کار دست ما بدهی ؟ » اما او نمی توانست نرود ، نکند ،نخواند ؛ دست خودش نبود…

خبر جنگ که آمد من قم بودم . گفتند گروهک ها در کردستان آشوب کرده اند ، خودم را رساندم اصفهان و رفتم دانشگاه . آنجا قرار بود عده ای از طریق واحد جذب نیرو اعزام شوند منطقه ، من هم راه افتادم . در دلم هول عجیبی بود . در دفترچه ام نوشته ام احساس می کردم در این جنگ باید خیلی سختی بکشم . وقتی همان روز اول آن اتفاق افتاد و وقتی گریه هایم را کردم ، دیدم سختی ها از همین جا شروع شده و تصمیم گرفتم بمانم …کم کم کلاس هایمان راه افتاد و سرم شلوغ شد .

برخلاف آن برخوردی که بین من و حاجی پیش آمد ، ایشان خصوصیتی داشت که شاید هیچ کدام از برادرهای آنجا نداشتند . غذا که می رسید اول باید برای خانم ها می‎آمد ، مطلب و نشریه جدید همین طور . اما گاهی که من در اتاق تنها می ماندم حاجی تا دم در هم نمی آمد. یک بار که مأموریت هم گروه هایم سه روز طول کشید من هم سه روز گرسنگی کشیدم ، چون ظاهراً فقط حاجی بود که به این چیزها توجه داشت .

نگاهش را دوباره دور تا دور اتاق چرخاند و همان طور که نایلون خالی نان خشک ها را سر و ته گرفته بود و با آن بازی می کرد ، چانه اش را گذاشت روی کاسه زانویش . فکر کرد « بی انصاف ها ! نیامدند ببینند این یک نفری که اینجا مانده زنده است یا مرده » بعد انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد چند بار پشت سر هم آب دهانش را داد پایین و زمزمه کرد « اگر آن جلسه اول با همت بحثم نشده بود ، حالا به اینجا سر می زد ، این قدر زمخت برخورد نمی کرد . »

برخوردهای ایشان با من تند بود ـ یا لااقل به نظر من این طور می آمد . به نظرم می آمد ایشان خیلی جدی و حتی بداخلاق است .

یک شب ، از مناطقی که اعزام شده بودیم برگشتیم به ساختمان خودمان . من متوجه شدم دو نفر نیروی جدید به اتاق اضافه شده اند ؛ دو دختر جوان پانزده شانزده ساله . اینها مقدار زیادی طلا دستشان بود ، وسایل فیلمبرداری و دوربین گران قیمت با خودشان داشتند و عجیب تر این که یکی شان وقتی کیفش را باز کرد پر بود از پول های زمان شاه . من احساس کردم شرایط و رفتار اینها مشکوک است ولی به روی خودم نیاوردم . فقط عبوس نشستم گوشه اتاق . کمی که گذشت کاغذی از کیف دستی یکی از اینها افتاد روی زمین . من دولا شدم کاغذ را بردارم و بدهم به او ، اما دخترک که ظن نمی برد من بخواهم کاری برایش انجام دهم و لابد فکر کرده بود لو رفته اند ، حمله کرد و کاغذ را از دست من کشید و پاره کرد و خورد . من آن تکه کاغذ را که دستم مانده بود دادم به یکی از برادرها و گفتم « به برادر همت بگویید علت این مسائل مشکوک که در این اتاق اتفاق افتاده چیست ؟ »کمی که گذشت ایشان فرستادند دنبال من . خیلی عصبانی بودند . با لحنی که فقط کتک زدن داخلش نبود گفتند « شما چرا متوجه نیستید چه افرادی می آیند داخل اتاق و همنشینتان می شوند؟» من هم که خسته بودم و تازه از راه رسیده بودم که این اتفاقات پیش آمد ، گفتم «اتفاقاً من می خواهم این انتقاد را به شما بکنم ، چون مسئولیت ساختمان ما با شماست . آن موقع که اینها وارد ساختمان شده اند ما اصلاً اینجا نبوده ایم ، اعزام شده بودیم روستاهای اطراف . » اما ایشان همان طور با حالت پرخاش ادامه داد که « احتمالاً این نقشه بمب گذاریی باشد … شما باید تا صبح مواظب این دخترها باشید » من گفتم «نه ، این کار را نمی کنم ، چون ـ بی تعارف ـ می ترسم با اینها توی یک اتاق بمانم .» بعد حاجی آمد آن دو دختر را از ما جدا کرد .

نصف شب بود که دیدم یکی پنجره اتاق ما را می زند . بین همه من بیدار شدم آمدم دم پنجره دیدم حاجی اسلحه به دوشش دارد و خیلی نگران است . انگار همه این ساعت ها را همان اطراف ساختمان ما کشیک می داده . گفتند « الآن یک خواهری توی تاریکی رفت به سمت پایین . شما بروید ببینید این کسی که رفت ، از خواهرهای خودمان بود یا یکی از آن دو نفر . » حالا ، آن پایین که ایشان می گفت دستشویی و این چیزها بود کنار یک باغ . جای ترسناکی بود ، اصلاً منطقه حالت ترسناکی داشت . من مانده بودم تو رودربایستی . می ترسیدم ! با چه وحشتی رفتم پایین و زدم به دل تاریکی . یک لحظه برگشتم گفتم حتماً حاجی دارد دنبال من می آید که نترسم . دیدم نه ، اصلاً از ایشان خبری نیست ، من را رها کرده ! خودم تنها رفتم و معلوم شد آن خانم یکی از نیروهای اعزامی خودمان است .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین