حزب الهی تر از حاج همت
کمی بعد از این ماجرا ایشان از من خواستگاری کردند، البته به واسطه خانم یکی از دوستانشان . برای من همه اینها غیرمنتظره بود . آن موقع ها من از خود «برادر همت » هم حزب اللهی تر بودم . فکر می کردم اگر کسی به من بگوید بیا ازدواج کنیم عین توهین است . دلم جای دیگر بود ، شهادت و … به جز اینها ، هنوز از برخورد اول حاجی دلخور بودم . وقتی صحبت خواستگاری شد از حرص آن جلسه هم که بود گفتم « نه . » خودشان البته خیلی اصرار می کردند که حداقل با هم صحبت کنیم . من پیغام دادم « آدم که نمی خواهد چیزی بخرد وارد مغازه نمی شود . من نمی خواهم ازدواج کنم ، دلیلی ندارد صحبت کنم . » بعد هم تصمیم گرفتم برگردم اصفهان ، اما مریضی سختی گرفتم . منطقه آلوده بود . بیشتر بچه ها حصبه گرفته بودند . من حالم وخیم شد و بیمارستان بستری شدم . دوستان و هم گروه هایم دسته جمعی می آمدند ملاقاتم . حاجی هم آمد . دو بار ، و تنها .
سرش را که از بالش برداشت و نیم خیز شد ، همت را دید. مثل دفعه قبل همان جا در قاب در ایستاده بود . کفش هایی شبیه گالش به پا داشت و خاک وگل تا پاتاوههایش می رسید ؛ لابد تازه از منطقه می آمد . دختر خواست تعارفش کند بیاید تُو ، اما نتوانست ، گلویش خشک شده بود ، از او می ترسید فقط زیر لب سلامش را علیک گفت و هر دو ساکت شدند . همت این پا و آن پا شد و به موهایش که از گرد و غبار قدری کدر بود دست کشید . بعد با متانت شروع کرد صحبت کردن : امروز این قدر کشته شدند ، چند نفر اسیر گرفتیم ، چه مناطقی آزاد شدند… همه را توضیح داد و از همان دم در برگشت . دختر خنده اش گرفت. با خودش فکر کرد «مگر من فرماندهش هستم که آمد و همه چیز را به من گزارش داد!»
وقتی برگشتم اصفهان فکرش را هم نمی کردم که دیگر تا آخر عمرم برادر همت را ببینم . یک روز رفتم دانشگاه. بچه هایی که با آنها منطقه بودم سراغ مرا گرفته بودند . فکر کردم لابد کاری هست . آنجا که رسیدم ، هنوز احوالپرسی مان تمام نشده بود که حاجی از در آمد تُو . فهمیدم قرار است با ایشان صحبت کنم و خودشان این برنامه را چیده بودند . خُب ، عصبانی شدم و برخورد تندی کردم . حاجی گفت « شما همه اش از جهاد حرف می زنید . فکر کرده اید من خشکه مقدسم ، شما را توی خانه زندانی می کنم ؟ نه ، من اصلاً دوست دارم خانمم چریک باشد ، زن خانه دار نمی خواهم !» اولین بار بود که خودش رو در رو از من خواستگاری می کرد . گفتم « نه ! » و خدا می داند که آن روزها اصلاً نیت ازدواج نداشتم و راستش از حاجی هم می ترسیدم . صدایش را که می شنیدم تنم می لرزید این را رویم نشد به حاجی بگویم ؛ بگویم هیچ دختری با کسی که از او می ترسد ، ازدواج نمی کند .
یک سال بعد برگشتم پاوه . اتفاقات عجیبی دست به دست هم داد تا من پاوه بروم و نه جای دیگر . قبل از رفتن، برای هرجا استخاره کردم بد آمد ،اما برای مناطق کردستان بسیار خوب آمد . من به دوستم که همراهم بود گفتم « فرمانده سپاه پاوه برادر همت نامی است که یک زمانی از من خواستگاری کرده . من آنجا نمی آیم . می رویم سقز . وقتی رسیدیم آموزش و پرورش باختران و پرسیدند کجا می خواهید اعزام شوید ، همین را می گویی ؛ هرجا به جز پاوه ! »
یک روز بارانی سخت رسیدیم باختران . از یک دستفروش دو جفت پوتین خریدیم و رفتیم آموزش و پرورش . آنجا آن آقای مسئول پرسید «خُب، خواهرها کجا می خواهید بروید ؟ » دوست من گفت « پاوه ! » آن بنده خدا هم نوشت پاوه . من زبانم بند آمده بود . به هر حال حکم را زدند و ما همان روز عصر راه افتادیم سمت پاوه . من تمام راه گریه می کردم . آدم بعضی وقت ها نمی داند گریه اش برای چیست ؟ مثل دوستم که خودش هم نمی دانست چطور شد که بعد از آن همه سفارش های من ، اسم پاوه را به زبان آورد .
حاجی اما پاوه نبود ، رفته بود مکه . ما جا نداشتیم و اتاقی را که ایشان کارهای اداریش را انجام می داد موقتی به ما دادند تا خودشان برگشتند . تا آن وقت من در مدرسه ای در پاوه مشغول شدم . بعد از یکی از عملیات ها بود که ما در مدرسه مان برنامه ای گذاشتیم تا یکی از برادرها بیاید درباره نحوه عملیات، موقعیت ها و شرایط آن برای بچه ها صحبت کند. مدیر مدرسه حاج همت را پیشنهاد کرد . من چون با او مسئله داشتم مُصر بودم به جای او فرماندار پاوه بیاید .
یک ساعت به شروع برنامه تلفن زدند که آقای فرماندار حالشان بد است ، نمی توانند بیایند . مدیر مدرسه هم حاجی را که تازه از حج آمده بود و فرمانده سپاه منطقه بود خبر کرد . من برای این که با ایشان برخورد پیدا نکنم رفتم کتابخانه مدرسه که یک زیرزمین بود .
پیرمرد سرایدار در را باز کرد و مثل دو دفعه قبل ، از پله های زیرزمین که خواست پایین بیاید ، کف دستش را گذاشت روی کلاه پیچش ، انگار می ترسید از سرش بیفتد. بعد هم به اندازه دو دفعه قبل به خودش فشار آورد تا جمله اش را به فارسی و طوری که او بفهمد ادا کند : « آقای مدیر گفتند بیایید ،الان که برادر همت می خواهند بیایند شما در دفتر باشید ! » دختر نمی فهمید چه اصراری هست او هم برود دفتر . به چشم های پیرمرد که معلوم نبود چرا مدام از آنها آب می آمد نگاه کرد و غیظش را خورد . چادرش را زد زیر بغلش و بی آنکه چیزی بگوید پله ها را دو تا یکی رفت بالا . تقه ای به در دفتر زد که خودش هم نشنید و آن را باز کرد که بگوید « من کار دارم . نمی توانم بیایم » ، اما قبل از آن که حرفی بزند چشمش افتاد به همت . ناخودآگاه چادرش را جلوتر کشید . دیگر به سختی او را می دید . اول فکر کرد اشتباه گرفته . چقدر فرق کرده بود ! سرش را تراشیده بود . لاغر و آفتاب سوخته . نگاهش زیر بود مثل همیشه . جلو پای او بلند شد و به قامت ایستاد . گفت « خوش آمدید ! خوب کردید دوباره تشریف آوردید پاوه ! »
فردا شب همین روز بود که خانم یکی از دوستانشان را فرستادند برای خواستگاری مجدد . ظاهراً برای حاجی سنگین بود که این کار را بکند ، چون آن خانم در اصل آمده بود با من اتمام حجت کند . گفت « فقط یک چیز را به شما بگویم : ایشان حتماً شهید می شوند ، سر شهادتشان خیلی ها قسم خورده اند . »
من مانده بودم چه کار کنم . خسته شده بودم . احساس می کردم فشار زیادی به من وارد می شود . خواب هایی می دیدم که بیشتر نگرانم می کرد . نیت چهل روز روزه و دعای توسل کردم . با خودم گفتم بعد از این چهل شب اولین کسی که آمد خواستگاری جواب می دهم . شب سی و نهم یا چهلم بود که حاجی مجدد خواستگاری کردند و من جواب مثبت دادم . دلم گرم بود . استخاره ام آیه ای از سوره کهف آمد و تفسیرش چیزی بود که با حال و هوای من جور می آمد : « بسیار خوب است . شما برای کاری که می خواهید انجام دهید مصیبت زیاد می کشید اما نهایت به فوزی عظیم دست پیدا می کنید . » به حاجی گفتم « خانواده من تیپ خاص خودشان را دارند . چندان مذهبی نیستند و از سپاهی ها هم خوششان نمی آید. احتمالاً پدر و مادرم مخالفت خواهند کرد ، صحبت با اینها با خود شما . و دیگر این که من می خواهم بدون مهریه ازدواج کنم . شما وقتی می روید پدرم را راضی کنید مهر تعیین نکنید . » ایشان گفتند « من وقت این کارها را ندارم . » گفتم « خُب، شما که وقت این کارها را ندارید ازدواج نکنید . شما را به خیر و ما را به سلامت ! » و بلند شدم . حاجی گفت «درست است که من وقت ندارم ، ولی به خدا توکل دارم .» بعد مکث کرد ، گفت «فقط به شما بگویم خطبه عقد ما جاری شده . من حج که بودم هر بار خانه خدا را طواف کردم شما را هم کنار خودم می دیدم . آن موقع فکر می کردم این نفس من است که اینجا هم نمی گذارد به عبادتم برسم ، ولی بعد که برگشتم منطقه و دیدم شما اینجا هستید ،ایمان پیدا کردم که آن ، قسمت من بوده که در طواف کنارم می آمده .» بعد دیگر چیزی نگفتند . مکثشان آن قدر طولانی شد که من فکر کردم صحبتی نیست و باید بروم . اما ایشان با لحن خاصی گفتند « اگر من اسیر شوم یا مجروح ، شما خیلی آزار می بینید ؛ باز هم حاضرید با من ازدواج کنید ؟ » گفتم « من آرم سپاه را خونی می بینم . من به پای شهادت شما نشسته ام . »
چقدر ادعا داشت آن روزها ! چقدر خودش را حزب اللهی تر از حاجی می دانست ! وقتی قرار شد قبل از عقد با هم صحبت کنند او را قسم داد ، گفت «زندگی من باید همه چیزش برای خدا باشد . اگر لله می خواهید با من ازدواج کنید صحبت کنیم . » اما حالا می داند ، یعنی احساس می کند که اینها نبود . عشق و عاشقی هم نبود؛ از حاجی تا همان لحظه عقد خوشش نمی آمد ، حتی بدش می آمد ! یک جور توفیق بود یا رحمت ، یک خوبی که خدا خواست و به او رسید ؛ انگار سهم او باشد .
پدرم گفت «تو هرجا رفتی آبروی مرا بردی . حالا جوان مردم هرجا برود مردم می گویند جای حلقه برایش یک انگشتر عقیق صد و پنجاه تومنی خریده اند ! » حاجی که زنگ زد خانه مان بابا عذرخواهی کرد ، گفت « شما بروید حلقه تهیه کنید ، انشاالله بعد با هم صحبت می کنیم . » حاجی گفت « این از سر من هم زیاد است ! شما دعا کنید در زندگی مشترک با دختر شما بتوانم حق همین را ادا کنم . » به من می گفت «هر بار که می گفتی کفش نمی خواهم ، لباس نمی خواهم ، خدا را شکر می کردم . توی دلم می گفتم این همان است ! همان است که دنبالش می گشتم . »آخر ، حاجی دست مرا موقع خرید باز گذاشته بود که هرچه می خواهم انتخاب کنم ، اما من فقط یک حلقه هزار تومانی برداشتم . هیچ مراسم خاصی نداشتیم. برای عقد که می رفتیم یک جفت کفش ملی بندی پایم بود و مقنعه مشکی سرم که خانم برادر حاجی آن را برداشت و جایش یک روسری کرم داد،گفت « شگون ندارد!» حاجی هم با لباس سپاه آمد ، البته لباس سپاه برادرش، چون به کهنگی لباس خودشان نبود ، هرچند به قد او کمی بلند بود و حاجی پاچه های شلوار را برای آن که اندازه شود گتر کرده بود. اگر کسی ایشان را می دید فکر می کرد اعزام است برای جبهه . به حاجی گفتم « من فقط یک درخواست دارم ؛ برای عقد برویم پیش امام . » ایشان آن لحظه حرفی نزدند اما یکی دو روز بعد آمدند و گفتند «شما هر تقاضایی دارید انجام می دهم ، ولی از من نخواهید لحظه ای از عمر مردی را که باید صرف این همه مسلمان شود برای عقد خودم اختصاص بدهم . سر پل صراط نمی توانم این قصور را جواب بدهم.»
بالاخره همان اصفهان عقد کردیم و موقع عقد پدرم دوباره روی مسئله مهریه پافشاری کرد . به حاجی گفتم « قرار بود شما صحبت کنید » گفت « آخر خوب نیست آدم به پدر دختری بگوید من می خواهم دخترتان را بدون مهریه عقد کنم . » پدرم هم کوتاه نمی آمد . من دلخور شدم و به قهر بلند شدم بیایم بیرون . اما حاجی اشاره کرد که بنشینم . رو کرد به پدرم ، گفت « من جفت خودم را پیدا کرده ام ، به خاطر این چیزها هم از دست نمی دهم . » به قول برادرم جاذبه کلامی حاجی زیاد بود و پدر در نهایت گفتند « هر طور می دانید مسئله را حل کنید » شبی که عقد کردیم رفتیم خانه پدری حاجی ، چون قرار بود ایشان فردا برگردند کردستان . آن شب حاجی تا صبح گریه می کرد . نمی دانم شاید احساس گناه داشت ،شاید یاد بسیجی های کم سن و سالی افتاده بود که شهید شده بودند . گریه کرد و قرآن خواند . مخصوصاً این سوره « یس » را با سوز عجیبی می خواند .
