انتظار تلخ
بعد از نماز صبح از من پرسید « دوست داری کجا برویم؟»گفتم «گلزار شهدا.» سرش را به حالت شکر رو به آسمان کرد ،گفت « می ترسیدم غیر از این بگویی » چند ساعت آنجا بودیم . حاجی دلش نمی آمد برگردیم . از هرکدام از شهدای آنجا خاطرهای داشت ، شرح و تفصیل می داد ،زمزمه هایی می کرد و اشک می ریخت . من گوش می دادم و نگاهش می کردم ، به او حسودیم می شد .
صبح روز بعد با هم آمدیم پاوه .
ماشین که دوباره ایستاد و حاجی برای پیاده شدن نیم خیز شد دیگر طاقت نیاورد ، گفت « تا پاوه می خواهید همین طور سوار و پیاده شوید ؟ توی این بارون ؟ » حاجی چیزی نگفت ، پیاده شد . او هم پی اش . قطره های باران روی کتف های حاجی می خورد و سرازیر می شد پشتش . دلش آرام نگرفت . بلند گفت «کاش باد گیرتان را برداشته بودیم !»اما او حواسش نبود . چشمش که به بچه ها و سنگرها می افتاد دیگر حواسش به هیچ چیز نبود . چند نفر که بیرون بودند جلو دویدند و شروع کردند بدن و لباس حاجی را دست کشیدن و بوییدن . یکی شان ، انگار همت پدرش باشد ، پشت او را بوسید و با دل تنگی گفت «این چند روز که نبودید سنگرهامان را آب گرفت ، خیلی اذیت شدیم . » حاجی با حوصله گوش می داد و دست هایش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها. انگار می خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا بدهد.
وقتی برمی گشتند داخل ماشین ، حس کرد حاجی هول و ولا دارد . بخار نفسش را می دید که تند تند در فضا گم می شود . گفت « پیشانی تان خیس عرق است ، آرام تر برویم . » حاجی گفت « باید هرچه زودتر خودمان را برسانیم پاوه »
همین که رسیدیم پاوه ایشان مرا گذاشت داخل همان ساختمانی که قبلاً با گروه خودمان بودیم و رفت . بعد فهمیدم آن طور با عجله به سپاه رفته ، برای پیگیری مشکلات آن بچه ها که سنگرشان آب افتاده بود . راستش من تعجب کردم . حاجی را آدم خشنی می دانستم . اما همان جا در کردستان با آن که مدتش کوتاه بود و ما چندان کنار هم نبودیم متوجه شدم این حاجی چقدر با آن « برادر همت » که من می شناختم و حتی باهمه آدم ها فرق دارد . اصلاً محبت ها فرق کرده بود . شاید خطبه عقد از معجزات اسلام باشد ؛ وقتی جاری می شود خیلی چیزها تغییر می کند .
یادم می آید ایشان رفته بود برای پاکسازی ارتفاعات « شمشیر » و من برای کاری رفتم باختران . موقع برگشتن حاجی دیده بود پاوه نیستم ، آمد آنجا دنبالم . من وقتی چشمم افتاد به او شروع کردم گریه کردن . به من می گفت «چرا این قدر گریه می کنید؟» و من فقط اشک می ریختم ، نمی توانستم صحبت کنم . حاجی هم گذاشت من خوب گریه کردم . بعد گفتم « در این چند شب همه اش خواب تو را می دیدم . خواب می دیدم وسط یک بیابان تاریک یک کلبه است . من این طرف ، تو آن طرف . من مدام می خواهم تو را صدا بزنم . « یا حسین، یا حسین» می کنم و تو نمی فهمی. همه اش فکر می کردم از این عملیات زنده برنمی گردی . »
حاجی آن شب مرا برد خانه عمویش ، گفت « اگر خدا توفیق بدهد می خواهم برای عملیات بروم جنوب . » من خیلی بی تابی کردم ، گفتم « با شما می آیم . » اما ایشان اجازه نمی دادند . مقدمات عملیات فتح المبین بود و حاجی سختی آن شرایط را می دانست . نمی خواست چیزی به من بگوید ، فقط می گفت «من اصلاً راضی نیستم شما با من بیایید . » زمستان بود که حاجی رفت و من سخت مریض شدم ، اما دلم آرام نگرفت . به نیت این که سالم برگردد سه روز روزه گرفتم . ظهر جمعه ، نماز جناب جعفر طیار می خواندم که دیدم حاجی یکی را فرستاده دنبال من که بروم دزفول .
کمی گردن کشید و از بالای شانه پاسداری که جلو نشسته بود خیابان را نگاه کرد . حاجی چند متر جلوتر ایستاده بود ، سرش پایین بود و تسبیح می گرداند . با خودش فکر کرد «انگار نه انگار منتظر کسی است … اصلاً ما را ندید . » تا ماشین ایستاد و بقیه پیاده شدند و حاجی آمد بالا به نظرش یک عمر طول کشید . حاجی همین که نشست گفت « اولین بار بود که فهمیدم چشم انتظاری چقدر تلخ است ! فهمیدم بدون تو چقدر غریبم ! »
دوست داشتم به او بگویم « پس حالا می فهمی من چه می کشم » اما دلم نیامد . می دانستم نگران و ناراحت می شود .
به دو هفته ای که بعد از این در دزفول ماندم دوست ندارم فکر کنم از آن روزها بدم می آید . بعدها روزهای خیلی سخت تری به ما گذشت ، اما در ذهن من آن دو هفته زیبا نیست . ما جایی برای اسکان نداشتیم و رفتیم منزل یکی از برادرهای بسیج . خُب، زمان جنگ بود ؛ هرکس هنر می کرد زندگی خودش را می توانست جمع و جور کند. من احساس می کردم مزاحم این خانواده هستیم . یک روز رفتم طبقه بالا دیدم اتاقی روی پشت بام هست که صاحبخانه آن را مرغداری کرده . چون منطقه را دائم بمباران می کردند و معمولاً کسی از طبقه بالا استفاده نمی کرد ، من کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز پرده زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم : دو تا بشقاب ، دو تا قاشق ، دو تا کاسه و یک سفره کوچک . یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم ، یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلاً غذای پختنی نخوردیم . این شروع زندگی ما بود و سخت گذشت .
من ناراحتی ریه پیدا کردم ، چون آن اتاق آلوده بود. مدام سرفه می کردم . صاحبخانه هم همین که نزدیک عملیات شد گذاشت و رفت من در آن ساختمان ـ که بزرگ هم بود ـ تنها ماندم . شهر را درست بلد نبودم و حاجی گاه دو سه روز می گذشت و نمیآمد .
نگاهش دوید روی ساعت : دو ساعت از نیمه شب رفته بود. هول برش داشت . پرسید « کیه ؟»صدای حاجی را شناخت . اما وقتی در را باز کرد و دید کسی بیرون نیست ، ترسید . با دو دلی پایش را گذاشت داخل کوچه و با پای دیگرش در را نگه داشت که پشتش بسته نشود . دید حاجی خودش را چسبانده سینه دیوار انگار قایم شده باشد . پرسید « چرا تو نمی آیید ؟ » حاجی گفت « خجالت می کشم ! بعد از چند روز که نیامده ام حالا با این وضع … » و آمد زیر نور ایستاد . پوتین هایش را که از گل سنگین بود ، چند بار کوبید زمین و گناه کارانه سر تا پای خودش را ورانداز کرد : پر از خاک بود . نگاهش را از حاجی گرفت ، گفت « عیبی ندارد . حالا بیایید…» و بقیه حرفش را خورد . در قلبش آن قدر غرور ، محبت و غم بود که ترسید اگر یک کلمه دیگر بگوید ، اشکش سرازیر شود .
من مردهای زیادی را می دیدم ؛ شوهرهای دوستانم که در راحتی و رفاه بودند ، اما چقدر سر زن و بچه ادعا داشتند . حاجی بزرگوار بود . با آن همه سختی که می کشید جا داشت از ما طلبکار باشد ، اما همیشه با شرمندگی می آمد خانه . آن شب به خاطر این که آن طور نیاید بنشیند ، رفت زیر آب سرد ـ آب گرم نداشتیم . من دیدم خیلی طول کشید و خبری نشد . دلواپس شدم . حاجی سینوزیت حاد داشت . فکر کردم نکند اصلاً از سرما نفسش بند آمده باشد . آمدم در حمام را زدم . چون جوابی نیامد ، کمی آن را باز کردم و دیدم آب گل آلود راه افتاده . آن وقت صدای او آمد که «می خواهی این آب گل آلود را ببینی مرا بیشتر شرمنده کنی ؟ » به خودش سختی می داد اما طاقت نداشت ما سختی ببینیم. به محض آنکه در جنوب صحبت عملیات شد حاجی مُصر شد که من برگردم . گفت «اگر خدای نکرده موفق نشویم ، عراقی ها خیلی راحت دزفول را با خاک یکسان می کنند . » گفتم « خُب، من هم مثل بقیه مردم. هر اتفاقی برای اینها بیفتد من هم کنارشان هستم . » حاجی گفت « تو باید برگردی اصفهان . مردم اینجا بومی همین منطقه اند . اگر بهشان سخت بیاید با خانواده هاشان می روند مناطق اطراف . از اینها گذشته به خاطر اسلام تو باید بروی . اگر اینجا باشی من دیگر در خط آرامش ندارم . » این را که گفت راضی شدم . یعنی عقل آدم این طور وقت ها راضی می شود ، وگرنه از وقتی نشستم داخل اتوبوس ، تا اصفهان گریه کردم . نمی دانم فکر می کردم دیگر حاجی را نمی بینم . البته یک ماه بعد ـ که عملیات انجام شد ـ ایشان آمدند ، صحیح و سالم .
