محال است تو شهید شوی

کد خبر: ۲۰۵۰۷۰
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۳ - 28April 2013

دیگر با حاجی منطقه نرفتم تا آقا مهدی ، پسر بزرگمان دنیا آمد ، صبح روزی که مهدی می خواست دنیا بیاید حاجی از منطقه زنگ زد . خیلی هم بی قرار بود. دائم می پرسید « من مطمئن باشم حالت خوب است ؟ مسئله ای پیش نیامده ؟ » گفتم « نه ، همه چیز مثل قبل است . » مادرشان اصرار کردند بگویم « بچه دارد دنیا می آید » اما دلم نیامد ، ترسیدم این همه راه را بیاید و دل نگران برگردد .

همان روز بعد از ظهر مهدی دنیا آمد و تا حاجی خبردار شود سه روز طول کشید . روز چهارم ساعت سه صبح بود که خودش را رساند . ایام محرم بود و حاجی از در که آمد یک شال مشکی هم دور گردنش بود . به نظرم خیلی زیبا چهره آمد . برایش جا آماده کردیم که بخوابد،اما آمد کنار من و مهدی نشست . گفت « می خواهم پیش شماها باشم . » و آن قدر خسته بود که همان طور نشسته خوابش برد . نزدیکی های صبح مهدی را بغل گرفت ، گفت « با بچه ام خیلی حرف دارم ، شاید بعدها فرصت نباشد » عجیب بود . انگار مهدی یک آدم بزرگ باشد . من خیلی وقت ها دلم برای آن لحظه تنگ می شود .

ململ سپیدی را که سر بچه بود با احتیاط کنار زد و لب هایش را گذاشت دم گوش او ، زمزمه کرد « بابا ! می دانی چرا اسمت را می گذارم مهدی ؟ » و اشک هایش تند تند ریخت . او دید قطره های درشت اشک حاجی رو صورت مهدی می افتد ؛ فکر کرد «حالاست که بی قراری کند » اما بچه سر به راه و ساکت بود و تو دست های حاجی کم کم خوابش برد .

گفتم « من می خواهم با شما بیایم . » حاجی مهدی را نگاه کرد ، گفت « من راضی نیستم شماها بیایید ، من نگرانم . » انگار تکیه کلامش این بود : « من نگران شما هستم . » اما این بار کمی قلدری کردم ، گفتم « من دیگر اینجا نمی مانم . تا حالا فقط حق خودم بود و از آن گذشتم ، اما از حق بچه ام نمی گذرم . معلوم نیست تو تا کی هستی . می خواهم لااقل تا خودت هستی دست محبتت روی سر بچه ام باشد . »

مهدی چهل روزش نشده بود که حاجی آمد دنبالمان و ما را با خودش برد جنوب و در منزل عموی حاجی ساکن شدیم. آنها خودشان هم دو تا بچه کوچک داشتند و با همه محبتی که در حق من و مهدی می کردند آنجا یک احساس شرمندگی دائمی داشتم . فکر می کردم به هر حال ما آنها را به زحمت انداخته ایم . یک روز که حاجی آمد خانه هر چه با من حرف زد جواب ندادم . هم عصبانی بودم هم می دانستم اگر یک کلمه حرف بزنم اشکم در می آید . او هم دید من چقدر ناراحتم ، رفت بیرون و دو ساعت بعد با یک وانت برگشت . چند تا وسیله جزئی داشتیم که نصف وانت را به زور پر کرد ، سوار شدیم و رفتیم اندیمشک به خانه های بیمارستان شهید کلانتری . آنجا حاجی به من گفت « ببین ! من کلید این خانه را شاید نزدیک به یک ماه است که دارم ، ولی ترجیح می دادم به جای من و تو بچه هایی که واجب تر هستند بیایند اینجا ساکن شوند من و تو هنوز می توانستیم خانه عمویم سر کنیم . اصرار تو باعث شد من کاری را که دوست نداشتم انجام بدهم . » من چیزی نگفتم ، یعنی حرفی برای گفتن نداشتم . دیگر فهمیده بودم مسلمانی حاجی با ما فرق دارد . به قول یکی از دوستانش او بهشت را هم تنهایی نمی خواست . به من می گفت « اگر می خواهی از تو راضی باشم سعی کن بیشتر با آنهایی رفت و آمد کنی که مشکلات دارند ، بلکه با خبر شوم و بتوانم کاری برایشان بکنم . » گاهی که می گفتم بیشتر پیش ما بیایید ، می گفت « مطمئن باش زندگی ما از همه بهتر است! آن قدر که من می آیم به تو سر می زنم دیگران نمی توانند . بچه هایی هستند که حتی یازده ماه است نتوانسته اند سراغ زن و بچه شان بروند . »

اما آن خانه های سازمانی در اندیمشک از شهر پرت بود، تقریباً داخل بیابان . ما هم آنجا غریب بودیم . یک شب که حاجی آمد سر بزند ، من اصرار کردم «امشب خانه بمانید » حاجی گفت « امروز خیلی کار دارم ، باید برگردم . »گفتم « وقتی برای ازدواج با شما استخاره کردم تفسیر آیه این بود که بسیار خوب است ، اما مصیبت زیاد می کشید . تعبیر آن مصیبت ها فکر کنم همین است که شما را کم می بینیم ، در فراقتان سختی می کشیم ، دل تنگ می شویم » یادم هست این را که گفتم حاجی سرش را بلند کرد و طور خاصی مرا نگاه کرد .

چشم هایش زیبا بود و از حرف او در آنها دل واپسی ای نشست . خواست سر به سر حاجی بگذارد ، بگوید « این طور نگاه می کنی که مرا از راه به در ببری ؟ »اما از دهانش پرید که «تو بالاخره از طریق این چشم هایت شهید می شوی . » چشم های حاجی درخشید ، پرسید « چرا؟ »و در نگاهش چنان انتظاری بود که او دلش نیامد بگوید « ولش کن ! ، حرف دیگری بزنیم » ، دلش نیامد بگوید « من نماز می خوانم ، دعا می کنم که توبمانی ، شهید نشوی . » آه کشید ، گفت « چون خدا به این چشم ها هم جمال داده هم کمال . این چشم ها در راه خدا بیداری زیاد کشیده ، اشک هم زیاد ریخته . »

اما ته قلبم فکر نمی کردم حاجی شهید شود . چرا دروغ بگویم ؟ فکر می کردم دعاهای من سد راه او می شود . گاهی که از راه می رسید ـ دست خودم نبود ـ می نشستم و نیم ساعت بی وقفه گریه می کردم . حاجی می گفت «چی شده ؟ » می گفتم« هیچ ! فقط دلم تنگ شده . » می گفت « ناراحتی من می روم جبهه ؟ » می گفتم « نه ، اگر دلم تنگ می شود به خاطر این است که تو یک رزمنده ای. اگر غیر از این بود ،دلم برایت تنگ نمی شد . همین خوبی های توست که مرا بی قرار می کند . »

ظاهراً همه بسیجی ها هم همین احساس را نسبت به حاجی داشتند . خودش چیزی نمی گفت اما دفترچه یادداشتی داشت و من می دیدم که این همیشه زیر بغل حاجی است و هرجا می رود آن را با خودش می برد . یک غروب که حاجی آمده بود به من و مهدی سر بزند ـ هنوز اندیمشک بودیم ـ خیلی اصرار کردم بماند و حاجی قبول نمی کرد . در همان حین از نگهبانی مجتمع آمدند گفتند حاجی تلفن فوری دارد . ایشان لباس پوشید ، رفت و دفترچه را جا گذاشت . تا برگردد ، من بی کار بودم ، دفترچه را باز کردم . چند نامه داخلش بود که بچه های لشگر برای او نوشته بودند . یکی شان نوشته بود « من سر پل صراط جلو تو را می گیرم . سه ماه است توی سنگر نشسته ام به عشق رؤیت روی تو … » نامه های دیگر هم شبیه این. وقتی حاجی برگشت گفتم « تو همین الان باید بروی!» گفت « نه . رفتم اتفاقاً تلفن از طرف بچه‎های خودمان بود ، بهشان گفتم امشب نمی آیم . »گفتم « نه حتماً باید بروی ، همین الآن ! » حاجی شروع کرد مسخره کردن من که « ما بالاخره نفهمیدیم بمانیم یا برویم ؟ چه کنم ؟ تو چه می خواهی ؟ »گفتم « راستش من این نامه ها را خواندم . » حاجی ناراحت شد ، گفت «اینها اسراری است بین من و بچه ها نمی خواستم اینها را بفهمی» . بعد سر تکان داد ، گفت « تو فکر نکن من این قدر آدم بالیاقتی هستم . این بزرگی خود بچه هاست . من یک گناهی به درگاه خدا کرده ام که باید با محبت اینها عذاب پس بدهم . » گریه اش گرفت ، گفت « وگرنه ، من کی ام که اینها برایم نامه بنویسند؟ » خیلی رقت قلب داشت و من فکر می کنم این از ایمان زیاد او بود .

خواست از همان اول راستش را بگوید و دل حاجی را به رحم بیاورد ، اما نتوانست ، فکر کرد بدجنسی است . گفت « من چند واحد دیگر پاس کنم می توانم فوق دیپلم بگیرم . حالا که بعد از چند سال رشته ام بازگشایی شده اجازه بدهید برگردم اصفهان » حاجی زیرچشمی نگاهش کرد و تبسمی لب هایش را لرزاند ، گفت « تو باید بمانی ، با من باشی . مگر نمی گفتی می خواهی با هم تا لبنان و فلسطین برویم ، برویم قدس را بگیریم؟ پس فکر دانشگاه را بگذار کنار ! اصلاً مگر نمی خواهی شهید شوی ؟ » دید حاجی کوتاه نمی آید ، گفت « ببینید! اصل قضیه خیلی هم دانشگاه و درس نیست . اینجا عقرب دارد . یکی دو تا هم نه . پریشب خودم یکی شان را تو رختخواب مهدی کشتم . از آن شب از ترس این که مبادا بچه را عقرب بزند خواب ندارم . تازه الآن هوا خنک است ، فردا که بهار شود اینها خوب چاق و چله می شوند ، آن وقت دیگر از در و دیوار این شهر عقرب می بارد . » حاجی ساکت بود و انگشت هایش انگار بین موهای پرپشت مهدی گیر کرده بود ،تکان نمی خورد . بالاخره گفت « به خاطر چند تا عقرب می خواهی مرا تنها بگذاری بروی ؟ » و با آن که سرش زیر بود حس کرد کنج چشم های حاجی چیزی برق زد . گفت «همین چند واحد را بگذرانم ،امتحاناتم که تمام شد ، بیایید دنبالم، با هم برمی گردیم . »

آمدم دانشگاه و به بدتر از عقرب دچار شدم . دیدم همان بچه هایی که قبل از انقلاب فرهنگی با هم بودیم ، بچه هایی که ادعای انقلابی بودن داشتند و مذهبی بودند ،همه‎شان سرحال و قبراق ، کت و شلوار پوشیده سرکلاس نشسته اند . آن وقت حاجی می‎آمد جلو چشمم با چشم های قرمز ، خاک آلود . بعد از هر عملیات که می آمد اصرار می کردم خودش را وزن کند ،می دیدم هفت هشت کیلو کم کرده . عملیات خرمشهر از شدت ضعف چند نفر زیر بغلش را گرفته بودند و نصف شب آوردندش خانه. به این چیزها فکر می کردم و آن آقایان را هم می دیدم ، بی طاقت می شدم ، دلم می سوخت ،بیشتر کلاس هایم را نصفه می گذاشتم می آمدم خانه . حاجی که زنگ می زد پشت تلفن گریه می کردم ،می گفتم «همین الآن باید بیایی خانه . » مادرم اصرار می کرد « آقای همت، بهش بگو بماند لیسانس را بگیرد . می گوید دیگر نمی خواهم بروم دانشگاه . » حاجی هم می خندید ، می گفت « من که حرفی ندارم مادر، منتها خودش نمی تواند دوری ما را تحمل کند ! » بعدها مادرم می گفت «یک بار که من خیلی اصرار کردم آقا همت بیاید اصفهان ، گفت : حاج خانم می خواهی لقمه جاده ها شوم ؟ دو بار آمدم سر بزنم تصادف پیش آمد ، ماشین چپ کرد . شما چیزی نگویید ،بگذارید ترمش که تمام شد با من برمی گردد منطقه . »

هجدهم تیر ، آخرین امتحانم بود . حاجی از هفدهم آمد. امتحان که دادم و از دانشکده آمدم بیرون ، تویوتا لندکروز سپاه را شناختم . حاجی کنارش ایستاده بود و وقتی چشمش به من افتاد خندید . حالا دیگر قدرش را جور دیگری می دانستم . آدم وقتی پیش خوب هاست فکر می کند همه خوبند ، باید بدها را ببیند تا قدر خوب ها را بداند .

با خودش فکر کرد آیا زنی به خوشبختی او وجود دارد ؟ و مردی به بزرگی مرد او ؟ که بشود کنارش همه چیز را تحمل کرد ؟ دیشب وقتی خواست سفره بیندازد حاجی از دستش گرفت ، گفت « وقتی من می آیم ، تو باید بنشینی. من دوست دارم تو از دنیا هیچ سختی نکشی.»خودش را عبوس گرفت ، گفت «من بالاخره نفهمیدم چطور باشم ؟ آن اول گفتی می خواهی زنت چریک باشد ، حالا می گویی از جایم تکان نخورم … » حاجی نشست و سرش را که به بهانه پهن کردن سفره زیر انداخته بود بیشتر خم کرد ، با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت « تو بعد از من باید خیلی سختی ها بکشی ، بگذار حالا این یکی دو روزی که هستم کمی به شما برسم . »

از این حرف های حاجی بدم می آمد ، یعنی طاقتش را نداشتم . یک بار او خط بود و مهمان داشتیم . دستم بند آشپزی بود که یک دفعه آشوب عجیبی توی دلم افتاد. همه چیز را رها کردم و آمدم برای او نماز خواندم ، دعا کردم . وقتی حاجی برگشت و برایش تعریف کردم دیدم صورتش منقلب شد ، گفت « شاید همان وقتی بوده که ما از جاده پر از مین رد می شدیم » بعد خندید ، گفت «تو نمی گذاری من شهید شوم ، تو سد راه شهادت من شدی.» همیشه نزدیک عملیات که می شد از این زمزمه ها داشت. سر دنیا آمدن پسر کوچکمان مصطفی ، که نزدیکی های عملیات خیبر بود ، حاجی گریه می کرد ، می گفت «خدا امشب مرا شرمنده کرد . » گفتم شاید منظورش دنیا آمدن پسرمان است ، اما فقط این نبود ، می گفت « در مکه از خدا چند چیز خواستم ؛ یکی این که در کشوری که نفس امام نیست نباشم حتی برای لحظه ای . بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ به خاطر همین هر دفعه می دانستم بچه ها چی هستند . آخر هم دعا کردم نه اسیر شوم نه جانباز . » اتفاقاً برای همه سئوال بود که حاجی این همه خط می رود چطور یک خراش هم برنمی دارد . فقط والفجر چهار بود که ناخنشان پرید . من هم از سر نادانی اینها را به خودش می گفتم و او فقط می خندید . آن شب این را که گفت اشک هایش ریخت . گفت «اسارت و جانبازی ایمان زیادی می خواهد که من آن را در خودم نمی بینم . من از خدا خواستم فقط وقتی جزء اولیاءالله قرار گرفتم ـ عین همین لفظ را گفت ـ درجا شهید شوم . »

گردنش را راست گرفت و با غرور گفت «محال است تو شهید شوی!» و زیرچشمی نگاهش کرد ؛ حاجی کنار علاءالدین نشسته بود و آستین هایش را می کشید پایین . دسته نازکی از موهایش که از آب وضو خیس بود چسبیده بود به پیشانی اش و به صورتش حالتی بچه گانه می داد ، پرسید «چرا؟» گفت «برای این که تو همه کس منی، پدرم، مادرم ، برادرم… خدا دلش نمی آید همه کس آدم را یکجا از او بگیرد.»

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین