احساس مسئولیت در مقابل رزمندگان و خون شهدا

کد خبر: ۲۰۵۰۸۹
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۹:۵۲ - 04May 2013

یکم:
عملیات محرم بود. توی نفربر بیسیم نشسته بودیم؛ من و آقا مهدی و صادقی خدا بیامرز. از دو شب قبل،کنار مهدی بودم. می دانستم یک ساعت هم نخوابیده. همه اش این طرف آن طرف،بالاخره عملیات بود. یک شب یک لحظه سر بلند کردم،دیدم همین طور نشسته خوابش برده است. چیزی نگفتم حق داشت،بنده خدا. بالاخره ماشین که نبود؛این بدن چقدر می توانست فشار کار و بی خوابی را با هم تحمل کند. ده دقیقه نشده بود که یک دفعه از خواب پرید. سرم را انداختم پایین که نفهمیده ام خوابش برده. بد جوری قیافه اش رفته بود توی هم. هیچی نمی گفت، ولی معلوم بود ناراحت شده. صادقی که وضع را دید، پرسید ((چی شده آقا مهدی؟)) بالاخره معاونش بود. با هم رودربایستی نداشتند. مهدی همان طور که بیرون را نگاه می کرد،گفت ((بچه ها توی خط، زیر آتیش دشمن دارن میجنگن، مجروح می شن، شهید می شن، اون وقت من اینجا گرفتم راحت خوابیده ام.)) تا چند ساعت توی همین حال ماند. ما هم که معمولا این جور وقت ها چیزی می گفتیم و جو را عوض میکردیم، جرات نکردیم حرفی بزنیم.


دوم:
میگفت ((یک چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه میبینم که زبانم بند می آید.دیروز یک مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچه دار شده ام. اگر امکانش هست مرخصی می خواهم. گفتم اشکال ندارد، تا شما کارت را تمام میکنی من برگه مرخصیت را می نویسم. تا برود کارش را تمام کند، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمیتوانم خانواده خودم را مقدم بر بقیه بدانم.))


سوم:
شهدا و مجروحین زیادی از ما در میانه میدان مانده بود . آ تش دشمن سنگین وجمع کردنشان مشکل بود.
عقب نشینی که شروع شد ناگهان دیدم که آقا مهدی با چند نفر دیگر آر پی جی به دست سوار یک تانک شده اند و به سوی عراقی ها می روند . خیلی تعجب کردم؛ پیشروی در حین عقب نشینی ....! با ایمان والا و شجاعت کم نظیر شان در کام خطر فرو می رفتند تا بچه ها بتوانند شهدا و مجروحین را به عقب منتقل کنند.


چهارم:
«گفت، فلانی، دیروز از غرب به طرف اهواز برای دیدین خانواده ام ، از اندیمشک عبور     می کردم بین عقل و نفسم دعوا شد. عقل می گفت شاید بچه هایی که در اردو گاه برای عملیات آماده می شوند، کمبود یا مشکلاتی داشته با شند. سری به آنها بزن. بعد از چند کیلومتر رفتن ماشین را سروته کردم و رفتم به لشگر و در ساعت 5/1 که همه به خواب رفتند ، عازم اهواز شدم.»  


پنجم:
«عملیات تمام شده بود و آقا مهدی آخرین نفر بود که از محور برگشت . در خلال سخنرانی اشاره کرد به ایثارگریهای فرماندهان گردانهایی که به شهادت رسیده بودند و ایشان از جمله فرمانده گردانهای«ولی عصر»، «امام رضا»، «موسی بن جعفر» و «سید الشهدا»را نام برد که در پاتکهای عراق مقاومت کرده بودند و به دستور ایشان گوش دادند و مقاومت کردند؛ با اینکه می دانستند تا چند لحظه دیگر شهید می شود یا مجروح یا اسیر. با این حال به دستورات ایشان عمل می کردند و می گفتند ما تا آخرین نفس مقاومت می کنیم . آخرین پیامی که میدادند این بود که سلام مارا به امام برسانید و بگویید ما تا آخرین قطره خون مقاومت کردیم، تا اینکه صدای آنها پشت بیسیم قطع می شد یا صدای عراقیها پشت بی سیم می آمد و یا ... و «زین الدین»با احساس و سوزو گداز این مطالب را نقل می کرد.»


ششم:
هرگاه قرار بود عملیاتی انجام شود و در قرارگاه، در مورد مسائل مربوط بدان بحث میشد، آقا مهدی با صراحت به من می گفت: « احمد! من تا روی زمین عملیاتی راه نروم، نمی توانم برای مسائل آن تصمیم بگیرم. من باید اول زمین، عوارض آن و شرایط جغرافیای منطقه را ببینم، بعد برای بسیجی ها تصمیم بگیرم.»

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین