از تبار علی(ع)

کد خبر: ۲۰۵۰۹۰
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۹:۵۷ - 04May 2013

یکم
من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتیم برای من یک حلقه طلا خریدند، نهصد تومان: تنها خرید ازدواجمان. حلقه او هم انگشتر عقیقی بود که پدرم خریده بود. رفتیم به منزل آیت الله راستی و با مهریه یک جلد قرآن و چهارده سکه طلا عقد کردیم. مراسمی در کار نبود. لباس عقدم را هم خواهرم آورد.


دوم
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جا به جا کردیم، گفت: « می روم سوسنگرد.» گفتم « مادر منو       نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت: « اگه دلتون خواست با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»


سوم
موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. سر که بلند کردم، آقا مهدی را توی صف دیدم. تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم. پرسیدم « وسیله دارین؟» گفت: «آره» هر جا نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم. رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن، با لبخند گفت« مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفتم.»


چهارم
خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد با هم بپوشد.     لباس ها را که دید،گفت: « تو این شرایط جنگی، وابسته ام می کنید به دنیا.» گفتم: «آخه یه وقتایی نباید به دنیای ما هم سر بزنی؟» بالاخره پوشید. وقتی آمد دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت «یکی از بچه های سپاه عقدش بود. لباس درس و حسابی نداشت.»


پنجم
قبل ازشروع عملیات والفجر چهارم عازم منطقه شدیم. شبی برادر زین الدین با یکی دوتای دیگر برای شناسائی منطقه آمده بودند و در چادر ما استراحت می کردند. من خواب بودم که رسیدند. ساعت 2 تا4 پست من بود. بیدارشده و به پست رفتم. ساعت 4 رفتم سراغ ناصری که باید پست بعدی را تحویل         می گرفت. تکانش دادم. بیدار که شد گفتم:
«ناصری نوبت توست؛ برو سرپست»
 بعد اسلحه را روی پایش گذاشتم. او هم بدون اینکه چیزی بگوید پاشد و رفت. من هم گرفتم خوابیدم.
 چشمم تازه گرم شده بودکه یک هو دیدم یکی به شدت تکانم می دهد؛حسین رجب زاده بود به زحمت   چشم بازکردم؛
«ها؛چیه؟!»
«کی سرپسته؟!»
 مگه خودت نیستی ؟!»
 « نه! توکه بیدارم نکردی »
 باتعجب گفتم: «پس اون کی بود که بیدارش کردم ؟!»
 ناصری نگاهی به جای خالی آقا مهدی کرد و گفت: « فرمانده لشگر.....! »
 حسابی گیج شده بودم. بلند شدم، نشستم: « جدی میگویی؟! »
 آره !
 چشمانم به شدت می سوخت و با ناباوری از چادر بیرون زدیم. راست می گفت، خودآقامهدی بود. یک دستش اسلحه بود و دست دیگرش تسبیح و ذکر می گفت: تا متوجه مان شد، سلام کرد. زبانمان ازخجالت بند آمده بود ناصری اصرار کرد اسلحه را از دستش بگیرد نپذیرفت. گفت: «من کاردارم، می خواهم اینجا باشم.»
مثل پدری مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر بعد خودش تا اذان صبح به جای ناصری پست داد.


ششم
اگر جلوی سنگرش یک جفت پوتین کهنه و رنگ و رو رفته بود، می فهمیدیم هست، و الا میرفتیم جای دیگر دنبالش می گشتیم.
هفتم


بین پاسگاه زبیدات و نهر انور، توی نفر بر فرماندهی نشسته بودیم. آقا مهدی بود، حاج احمد فتوحی و چند نفر دیگر. یک ماشین ایفا وارد مقر شد. بسیجی که پشت فرمان نشسته بود، گفت«چندتا اسیرن. صبح گرفتنشون.» مهدی در ایفا را باز کرد. بیشترشان مجروح بودند و ناله می کردند. تا مهدی را دیدند صدای الامانشان بلند شد. فقط یک افسر عراقی بینشان نشسته بود که ساکت بود. به مهدی نگاه نمی کرد. زین الدین گفت افسر را پیاده کنند. بعد هم رو کرد به راننده ایفا«سریع ببرشون عقب. برسونشون اولین بیمارستان صحرایی. اسیرن. نباید بیشتر از این درد بکشن.» آمبولانس که رفت. ما ماندیم و افسر عراقی که هاج و واج دور و برش را نگاه می کرد. تا تکان می خوردیم می ترسید. فکر می کرد می خواهیم کتکش بزنیم. دست هایش را می آورد روی سرش، مهدی عربی خوب حرف  می زد. دستش را گرفت و برد هفت هشت متر آن طرف تر، شروع کرد به عربی صحبت کردن باهاش. ما هم از دور هوایشان را داشتیم که نکند مردک به سرش بزند و کاری بکند. چنددقیقه بعد، مهدی اشاره کرد که کمپوت برایشان ببریم. همان طور چهار زانو نشسته بودند روی زمین حرف می زدند. عراقیه حسابی نطقش باز شده بود. حرف هایشان که تمام شد،مهدی گفت: « دیگه کاریش ندارم ببرین تحویلش بدین.» افسر عراقی هنوز شک داشت طرفش چیکاره است. از مراجعه ها و پیغام هایی که توی این چند دقیقه به آقا مهدی شده بود، معلوم بود یک نیروی ساده نیست اما آخر، یک فرمانده چطور می تواند با اسیر دشمن بنشیند روی زمین و کمپوت بخورد؟ توی مدتی که بچه ها رفتند و ماشین آوردند و اسیر را سوارش کردند، همین طور زل زده بود به مهدی. به حرف زدنش با ما، رفت وآمد هایش نمی دانم، آخر سر فهمید طرفش فرمانده لشکر بود یا نه.


هشتم
توی شهر بارها آقا مهدی را چون مردم عادی در صف انتظار ماشین های عمومی می یافتم. انگار هیچ کس او را نمی شناخت . یک روز یادم نمی رود، همینطور نگاهش می کردم که او دستی تکان می داد و تاکسی بی اعتنا از مقابلش گذشت .  این ماجرا چند بار تکرار شد .       
دلم به درد آمد. با خودم گفتم: « آخه چرا از ماشین سپاه...؟!»
و انگار صدای او بود که در گوشم پیچید: « مال بیت المال است....»


نهم
یک بار بعد از عملیات خیبر من نتوانستم برگردم قم. مهدی را برای جلسه خواسته بودند. سر راه قبل از این که به خانه خودشان برود، به منزل ما سر زده بود. اتفاقا بچه کوچک من مریض شده بوده و افتاده بود روی دست مادرش. مهدی که وضع و حال بچه را دیده بود، صبر نکرده بود کس دیگری بیاید. خودش بچه را برده بود بیمارستان، نسخه اش را خریده بود و ایستاده بود تا مرخص شود و بیاورش خانه. وقتی که برگشت منطقه، به من یک کلمه هم نگفت؛ مبادا نگران شوم. بعدها از خانومم ماجرا را شنیدم.


دهم
عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بودند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند راه افتادیم سمت خاکریز. دیدیم زین الدین و یکی دو نفر دیگر، الوارهای به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورودی خاکریز می رفتند. گفتم«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده.»  گفت«نمی خواست خودمون بندش می آوریم.»


یازدهم
برادر مهدی هنگام رفتن به منزل هیچوقت ماشین تویوتای استیشن را روبروی منزلش پارک نمی کرد، تا کسی نشناسد و نداندکه او چه کاره است، ماشین را می برد درکوچه های بغلی پارک می کرد و سپس خودش ساده و بی آلایش رهسپار منزلش می شد.


دوازدهم
چند تا سرباز از قرار گاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود. سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.
سیزدهم
وقتی رسیدم دستشویی دیدم آفتابه ها خا لی اند. باید تا هور می رفتم. زورم می آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم «دستت درد نکنه. این آفتابه ها را آب می کنی؟» رفت و آمد آبش کثیف بود. گفتم:     « بابا جان اگر از صد متر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش. طفلکی زین الدین بود.


چهاردهم
بالای تپه ای که مستقر بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچه ها، می رفتند پایین، آب می آوردند. دفعه اول که برگشتند، دیدم آقا مهدی هم همراهشان آمده.
از فردا، هر روز صبح زود می آمد. با یک دبه بیست لیتری آب.


پانزدهم
درشب شروع عملیات خیبر که دل های عاشقان شهادت به شوق شهادت می تپید، فرمانده مهدی زین الدین نیزآرام وقرار نداشت.
وقتی او را می دیدی که بشکه های بیست لیتر بنزین را همپای بسیجیان تا سه کیلومتری محل استقرار نیروها حمل می کند و به قایقهای آماده عملیات می رساند، باورت می شد که اوهم بسیجی ساده ای بیش نیست!


شانزدهم
یک روز که برای نماز به حسینیه لشگر رفته بودم، پس از نماز ظهر اعلام کردند بین دو نماز از سخنرانی برادر مهدی زین الدین فرمانده محترم لشگر استفاده می کنیم . من هنوز ایشان را نمی شناختم .گردن کشیدم و نگاه کردم تا ببینم فرمانده لشگر کیست؟با خودم گفتم که حتما از ساختمان فرماندهی و با تشریفات خاصی می آید. در همین فکر ها بودم که یک نفر از کنار من بلند شد و رفت. دیدم همان شخص پشت تریبون قرار گرفت و مشغول صحبت شد.تعجب کردم چون او تا چند لحظه قبل خیلی عادی کنار من نشسته بود و کسی هم همراهش نبود. برای من خیلی جاذبه داشت که فرمانده لشگر این قدر بی ریا و با خلوص و صفا در بین بسیجیان است. صحبت ایشان که تمام شد. آمد و دوباره کنار من نشست .»   


هفددهم
«بعد از عملیات خیبر قرار شد که یگانهای پدافند کننده با هم آتش تهیه ای بریزند روی منطقه و من مسئولیت یکی از قبضه های لشگر را بر عهده داشتم. در همان حال آقا مهدی تشریف آوردند. من ایشان را نمی شناختم؛ یعنی قبلاُ ایشان را ندیده بودم. در همان حال از من پرسید که قبضه روی چه منطقه ای روانه شده و من گفتم :«نگفتند بگویید.»ایشان گفت: « نگفتند بگویید یا گفتند نگویید.»و من همان حرف خودم را تکرار کردم.گفت :«حالا نمیشود به ما بگویید.»با یک لحن شادی از من سؤال می کرد. به هر حال من خواستم از آنجا بروند و ایشان هم رفت و چیزی نگفت یکی از برادران پاسدار جلو آمد و گفت:«فلانی او را می شناختی؟میدانی که بود.»گفتم :«نه» گفت:« مهدی زین الدین که فرمانده لشگر است خود ایشان است .»من دستو پایم را گم کردم . ایشان پس از سرکشی به قبض های دیگر وقتی که بر می گشتند، من فوری دویدم جلو و گفتم :«تشریف بیاورید تا به شما بگویم قبضه به کجا روانه شده.» ایشان گفت :«خیلی ممنون همان که گفتی، نگفتند بگویید درست است.»


هجدهم
تازه از بیمارستان آمده بودم. با وضع منطقه خیلی آشنا نبودم. دلم گرفته بود. این جا غریب افتاده بودم. هنوز نمی توانستم قیافه بچه های گردانمان را فراموش کنم. صد وهشتاد نفر بودیم تا همین دو هفته پیش. حالا همه شان شهید شده بودند. همان موقع که وارد منطقه شدم، یکی از بچه های قدیمی را دیدم. از وضعیت بچه ها پرسیدم. گفت: « ارتفای بالای سر عراقی ها رو گرفتیم. قراره فردا صبح بریم سر وقت قله بعدی. فعلا توی خط الراس کمین گذاشتیم. فرمانده هم گفته کسی توی خط الراس نره. اگه کمین ها لو بره کارمون سخت می شه.»آن روز توی حال و هوای خودم بودم و داشتم می رفتم طرف سنگر که دیدم یک جوان بیست و یکی دو ساله با جثه نحیف و کلاه سبز بافتنی به سر، رفته بالای یکی از درخت ها و با دوربین داره ارتفاع رو به رویمان را نگاه می کند. از کوره در رفتم. درست توی دید عراقی ها بود. داد زدم که «مرتیکه، تو خجالت نمی کشی؟بیا پایین ببینم.» جوانک یک نگاهی به من انداخت و آمد پایین. «چیه برادر؟» گفتم: «تو خجالت نمی کشی؟ می خوای خودت رو نشون عراقی ها بدی؟نمیگی با این کارت جون چند نفر رو به خطرمیاندازی؟ مگه نمی دونی زین الدین دستور داده هیچ کس توی خط الراس آفتابی نشه؟این کارها چیه که می کنین؟» گفت: «خیلی عصبانی هستی.»گفتم: «باید هم عصبانی باشم. صد و هشتاد تا از رفیق هام جلوی چشمم شهید شدن. این جا جبهه ست جای قهرمان بازی در آوردن که نیست. باید به دستور عمل کرد.» دستم را گرفت توی دستش و گفت مال کدوم گردان هستین؟» گفتم«ضد زره»گفت: «از بچه های تهرون؟» گفتم«بله. حالا که چی؟شلوغ بازی درمیاره، چه ربطی داره که من جزو کدوم گردانم،کجاییم؟» گفت «هیچی دستتون درد نکنه شما خیلی خوب عمل کردین.» برخورد آرام و صمیمیش من را هم آرام کرده بود. لحن صدایم عوض شده بود.گفتم «ببین اخوی، این کارا، دیده بانی و این حرف ها،کار بچه های اطلاعات و عملیاته. شما بهتره به دستوری که می دن عمل کنین.»توی همین حال بود که یکی از بچه های قم سر رسید. جوانک دیده بان را بغل کرد و شروع کرد به معانقه با هم. موقع خدا حافظی پسرک گفت «برادر، مواظب خودتون باشین. خدا خیرتون بده.» رفتارش برایم خیلی عجیب بود. وقتی رفت از آن بسیجی که بچه قم بود پرسیدم «این بنده خدا رو می شناختی؟» گفت«چه طور مگه تو نمی شناسیش؟» گفتم: «نه من تازه واردم این جا.»گفت«زین الدین بود دیگه، فرمانده لشکر»دویدم که بهش برسم و ازش معذرت خواهی کنم. دیدم نیست. تا چند وقت اعصابم خرد بود. برای اینکه آرام بشوم پیش خودم می گفتم:«خب من از کجا می شناختمش. من فقط تذکر دادم که دستورات را انجام بده. مگه کار غلطی کردم؟».


نوزدهم
یک بار دیگر هم وقتی بچه های زنجان سوار ماشین بودند تا از پل خیبر رد شوند،راننده مهدی را نشناخته بود. مهدی پوتینش را در آورده بود و پایش را گذاشته بود توی آب. راننده بر می گردد و با لهن تندی    می گوید«آهای، چی کار میکنی؟ اگه آقا مهدی ببینه یه چیزی بهت می گه ها.» مهدی پایش را از آب در می آورد و می گوید « این هم به سلامتی آقا مهدی. می خواستم پام خنک بشه.» وقتی می رسند آن طرف پل، بچه ها مهدی را صدا می کنند و راننده تازه می فهمد این خود زین الدین بوده. عذر خواهی  می کند ولی مهدی می گوید «مسئله ای نیست خب نباید پام رو می کردم توی آب دیگه.»


بیستم
یک روز آقا مهدی می خواست وارد مقر لشکر شود. دژبان که یکی از بچه های بسیجی بود،جلویش را گرفت:
«کارت شناسایی!»
«ندارم»
«برگه تردد!»
«ندارم»
آن بسیجی هم راهش نداده بود. آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر آن بسیجی بگذارد و امتحانش کند،اصرار کرد که من متعلق به این لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم می گفت الا وبلا یا کارت یا برگه تردد…! کارت و برگه تردد ندارم اما مال این لشگرم. شما بروید بپرسید!» «نه، حتما باید کارت یا برگه ارائه کنی!…» در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند،قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید،بدون کارت راهش نمی دهم!» آقا مهدی بر           می گردد،می خندد و می گوید: «حالا اگه خودم زین الدین باشم چه؟!» آن وقت کارتش را به او نشان    می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمان کند،آقا مهدی در آغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشویقش می کند.


بیست و یکم
به خاطر دارم که اکثرا لباس بسیجی می پوشید. روزی به ایشان گفتم: آقا مهدی! بهتر نیست لباس سپاهی بپوشید. گفت: نه، وقتی این لباس را می پوشم بسیجی ها من را از خودشان می دانند و فرق زیادی بین لباس خوشان و لباس من نمی گذارند.


بیست و دوم
به یاد می آورم که ایشان، پس از مدتها کار و زحمت، لباسش فرسوده  شده بود. در آنجابه علت شدت سرما کمبود لباس داشتیم، ما هر چه به وی اصرار کردیم که از لباس نو استفاده کند، قبول نمی کرد؛ بلکه به برادری پول داد تا از شهر برایش لباس تهیه کند!


بیست و سوم
به خاطر دارم که یکی از بزرگان، ما را به تهران دعوت کرده بود. بنده و فرماندهان لشگرها، خدمت ایشان رسیده بودیم. ایشان به خاطر اظهار محبت و لطف به فرماندهان لشگرها یک غذای چلو کبابی را ترتیب داده بود وباز هم برای اظهار محبت برای هر یک از فرماندهان یک نوشابه آورده بودند. سر سفره غذا، مهدی یکی دونفر با من فاصله داشت. ایشان وقتی نوشابه را دید، گفت: غذا طاغوتی شد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین