از جنس خود ما
یکم:
ساختمان موش زیاد داشت. شب ها از ترس موش ها نمی توانستم به آشپزخانه بروم. یک موکت زدم به آن جایی که فکر میکردم محل آمد و رفت موش هاست. یک شب که مهدی آمد گفت «خیلی تشنمه. آب خنک می خواهم.» گفتم « درپارچ که کناره دستته.» گفت: « نه، باید بری واسم درست کنی.» رفتم با ترس و لرز آب یخ درست کردم. وقتی برگشتم دیدم دارد می خندد. گفت « از همان اول که موکت را آن جا دیدم، فهمیدم که قضیه از چه قرار است. می خواستم سر به سرت بگذارم.» گفتم « آره، تو رو خدا مهدی یه کاری بکن از شر این ها راحت بشوم.»گفت: «یک شرط داره.» من ساده هم منتظر بودم ببینم چه شرطی می گوید. گفت: « شرطش اینه که اگر موش ها را گرفتم کبابشان کنی.» آن شب من دیگر اصلا نتوانستم شام بخورم!
دوم:
رفته بودیم بیرون از اردوگاه، آب تنی. دیدم دو نفر دارن یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم « بریم کمکش؟» گفتند « ول کن، با هم رفیقن.» گفتم « مگه کی اند؟» گفتن دل آذر و جعفری دارن زین الدین را آبش می دهن. معاون های خودشن.
سوم:
زنش رفته بود قم. شب بود که آمد، با چهار پنج نفر از بچه های لشگر بود. همین طور که از پله ها می رفت بالا، گفت «جلسه داریم.» یک ساعت بعد آمد پایین. گفت « می خواهیم شام بخوریم. تو هم بیا.» گفتم: « من شام خورده ام.» اصرار کرد. رفتم بالا. زنش یک قابلمه عدس پلو، نمی دانم کی پخته بود،گذاشته بود توی یخچال. همان را آورد سر سفره سرد بود، سفت بود، قاشق توش نمی رفت. گفتم«گرمش کنم؟» گفت « بی خیال، همین جوری می خوریم.» قاشق برداشتم که شروع کنم. هر چه کردم قاشق توی غذا فرو نمی رفت. زور زدم تا بالاخره یک تکه از غذا را با قاشق کندم و گذاشتم دهنم. همه داد زدند « الله اکبر!»
چهارم:
بین بچه های مخابرات رسم بود که وقتی می خواستند دکل جدید نصب کنند، پای آن گوسفند قربانی می کردند. آن روز هم قرار بود یکی از همان دکل ها برود بالا. شب قبلش، توی جلسه ای که داشتیم من موضوع قربانی کردن را گفتم و از مهدی خواستم به آشپزخانه یا لجستیک بگوید که یک گوسفند برای فردا قربانی کنند. مهدی هم به شوخی گفت « اگه نامدار بالا سر کار باشه، یه بز هم قربونی کنن بسه.» همه زدند زیر خنده و من هم گفتم« حالا باشه. می بینیم بعدا.» فردای آن روز برای من کاری پیش آمد و چهار پنج روز مرخصی گرفتم و آمدم قم. آخرهای مرخصیم بود که بچه ها از لشکر زنگ زدند که « تو برگشتی و دکل آمد پایین.» دکل به آن بلندی را باد زده بود و شکسته بود. یکی دوتا از سیم های برق فشار قوی هم قطع شده بود. فقط شانس آورده بودیم روی ساختمان نیفتاده بود. آخر، ساختمان زیرش، چوبی بود و اگر دکل می ریخت رویش چیزی ازش باقی نمی ماند. خلاصه چند روز بعد که خواستیم دکل را ببریم بالا، به آقا مهدی گفتم: « این گوسفند قربانی برای فردا آماده می شه یا نه؟» با شیطنت هم این حرف را زدم. آقا مهدی این بار گفت: « حتما. حتما. فردا اول وقت یه گوسفند بدین این ها قربانی کنن، تا همه لشکر رو به هم نریختن. کاش همان دفعه داده بودیم.» باز هم بچه ها زدند زیر خنده.
پنجم:
روزی می خواستم به دیدگاهی بروم به نام« تپه سبز». دید گاه خطر ناکی بود؛قله ای بود که هر وقت می رفتیم آنجا ده بیست گلوله خمپاره می خورد نزدیکم. به آقا مهدی گفتم: « شما نیایید،وضعیت آنجا چنین است و چنان! » قبول نکرد بالاخره رفتیم. شکاف بسیار باریکی بود. با زحمت از آن رد شدیم. رسیدیم به قله. داشتیم با دوربین خرگوشی نگاه می کردیم که صدای گلوله آمد. گفتم: « آقا مهدی!دارد می آید!» گفت « بگذار بیاید.» بعد خندید و گفت: « روی سرمان می آید،جای دیگر که نمی آید!…».
ششم:
شهید زین الدین علاقه عجیبی به بسیجیان داشت و شوخیهایش با آنان از همین عشق مفرط نشات می گرفت. او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا میخوردند، می گفت: « پلوخور!» یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلو خور شروع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشاره آقا مهدی همه بچه ها یکهو بلند گفتند: « یا علی! » بنده خدا که کاملا غافلگیر و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجب خنده اش گرفت!
هفتم:
آقا مهدی هر وقت می افتاد توی خط شوخی دیگر هیچ کس جلو دارش نبود. یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن. وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: « داداش! شیرین بود؟!»
