آیین همسرداری

کد خبر: ۲۰۵۰۹۴
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۳ - 04May 2013

یکم:
یکبار بین خرم آباد و اراک تصادف کرده بود وقتی آمد از پنجره اتاق دیدم که دور گردنش پارچه ای سفید شبیه باند بسته. توی اتاق که آمد بازش کرده بودم. پرسیدم «خدای ناکرده مجروح شدید؟»گفت «نه چیزی نیست، از این چیزها توی کار ما زیاده» مادرم میگفت «آقا مهدی حالا شما یک مدتی بمانید یک عده تازه نفس بروند» او هم می خندید و مثل همیشه می گفت«حاج خانم صلوات بفرستید، ما سرباز امام زمان هستیم.»


دوم:
دوست نداشت زن برده باشد. می گفت «از زمانی که خودم را شناخته ام به کسی اجازه نداده ام که جوراب و زیر پوشم را بشوید.» خودش  لباس های خودش را می شست. یک جوری هم می شست که معلوم بود این کاره نیست. بهش که میگفتم، می گفت « نه، این مدل جبهه ای است.»


سوم:
... نشستیم و حرف زدیم. از عملیات خیبر می گفت. می گفت «جنازه خیلی از بچه ها آنجا مانده و نتوانسته ایم برشان گردانیم.» حمید باکری را گفت که شهید شده. حالا من وسط این آشفته بازار پرسیدم «اصلا شماها یاد ما هستید؟ اصلا یادت هست که منیری، لیلایی وجود دارد؟» چند ثانیه حرفی نزد.بعد گفت «خوب قاعدتا وقتی که مشغول کار هستم،   نمی توانم بگویم که فکر شما هستم. اما بقیه وقت ها شما از ذهنم بیرون نمی روید. دوستانم را می بینم که می آیند به خانه هایشان تلفن می زدند و مثلا می گویند بچه را فلان کار کن. ولی من نمیتوانم از این کارها بکنم.» آن شب خیلی با هم حرف زدیم. فهمیدم که این آدم ها خیلی هم به خانواده شان علاقه مندند، ولی در شرایط فعلی نمی توانند آن طور که باید این را بگویند.


چهارم:
بعد از چند روز آقا مهدی تلفن زد گفت «آماده شوید می خواهیم برویم مشهد.» گفتم «چه طور؟ مگر شما کار ندارید؟» گفت. «فعلا عملیات نیست. دارند بچه ها را آموزش می دهند.» برایم خیلی عجیب بود. همیشه فکر می کردم این ها آنقدر کار دارند که سفر کردن خوش گذرانی زیادی برایشان حساب میشود. آنقدر سوال پیچش کردم که«حالا چه شده که می خواهی برویم مسافرت؟» گفت «مدت ها دنبال فرصت بودم که یک جایی ببرمت. فکر کردم چه جایی بهتر از امام رضا، که زیارت هم رفته باشیم.» با راننده اش، آقای یزدی، آمدیم قم و دو خانواده همراه یکدیگر رفتیم مشهد. مشهد خیلی خوش گذشت. رفت و برگشتمان چهار روز طول کشید.   

   
پنجم:
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادش. من رفتم توی آشپزخانه، چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.


ششم:
وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی! گردو را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم که سیاه شده بود. برنج هم شور شور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که «چون تو قره قوروت دوست داری، بجای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چندتا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجان سیاه. آخرش گفت «خدا را شکر. دستت درد نکنه.»


هفتم:
ظرفهای شام، دو تا بشقاب و یک قابلمه. رفتم سرظرف شویی. گفت «انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من میشورم تو آب بکش.» گفتم «مگه چقدر ظرف هست؟» گفت « هر چی که هست انتخاب کن.»


هشتم:
ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت «پیش زنهای دیگه ام.» گفتم«چی؟» گفت  « نمی دانستی چهار تا زن دارم؟» دیدم شوخی میکند. چیزی نگفتم. گفت جدی میگم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین