برخورد با پدر و مادر
یکم:
توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند، توی کوچه هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای نهار نون نداریم ها، برو از سر کوچه دوتا نون بگیر.» توپ زیر پایش است. می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.
دوم:
به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت «باید مادرم هم ببیندش.»مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت «توی قم، دخترا از خداشونه زن مهدی بشن. چرا از اینجا زن بگیره؟» مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم «مگه نپسندیده بودی؟» گفت «آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مراقبش باشن».
سوم:
چند روزی بود مریض شده بودم. تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رختخواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپز خانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم «مادر! چه طور بی خبر؟» گفت «به دلم افتاد که باید بیایم.»
چهارم:
«یک روزمن رفتم ایشان را ببینم.آن موقع مقرّشان در سپاه دزفول بود . صبح بود. وارد شدم،گفتم: من مهدی را می خواهم. گفتند: شما با ایشان چه نسبتی داری ؟ گفتم: پدرش هستم. گفتند: جلسه دارند. باید صبر کنید، جلسه تمام شود. ایستادم تا اینها از جلسه آمدند بیرون، از جلسه که آمد، حدود سه دقیقه بامن صحبت کرد و گفت:«بابا ببخشید، اجازه بدهید من کار دارم و آن دوربینهای مخصوص و چیزهایی را که داشت برداشت و سوار ماشین شد و رفت و بعدش برادر آقا محسن از آن جلسه آمدند و دیگران که من نمی شناختمشان و رفتند. شاید ماهها بود که فرمانده تیپ شده بود، فرمانده لشگر شده بود و ما اطلاع نداشتیم که مسئولیتش در سپاه چیست .خودش هم نمی گفت تا این مسئولیت عالمگیر شد و دیگران آمدند و به ما گفتند که مهدی فرمانده لشگر علی ابن ابیطالب علیه السلام شده است .یعنی این ویژگی را داشت که نمی خواست خودش را نشان بدهد: چون واقعاّ کارهایش لله بود.
پنجم:
طوری مجروح شده بود که یک جای سالم توی صورتش باقی نمانده بود. زیر پوست صورتش پر از خورده شیشه بود. مثل آنکه توی راه ماشینش چپ کرده بود. قبل از اینکه بیاید خانه رفته بود حمام کمی قیافه اش بهتر شود. ترسیده بود اگر مادرش با آن شکل ببیندش، شوکه شود. اتفاقا مادر مهدی هم مریض بود. رفته بود خانه دخترمان. چند روزی توی خانه ازش پرستاری کردم. یک روز گفت « بابا، من ناراحتم. نمی دونم با این خونریزی نمازهایی که میخونم درسته یا نه. اگه می شد برم حموم و این خون ها را پاک کنم، خوب می شد.» بردمش حمام. دلمه های خون روی صورتش را پاک کردم. وقتی اومد بیرون رفت جلوی آینه ایستاد و زل زد به صورتش، بعد گفت« من دیگه باید برم.» گفتم «کجا بری؟ پات چرک کرده. اگه درست وحسابی معالجه اش نکنی،میزنه به استخون.» آخر پایش هم مجروح بود،یعنی قبل از اینکه برگردد و در راه ماشینش چپ بشود، توی جبهه مجروح شده بود. خودش می گفت رفته بوده توی خاک عراق،گشتی های عراقی ردش را می گیرند و می آیند دنبالش. مجبور می شود توی یک کانال مخفی شود. آب کانال آلوده بوده. تا توی روده و ریه اش هم رفته بود. تمام دهانش تاول زده بود هر چی می خورد، بر میگرداند. زخم پایش هم توی آن کانال حسابی چرک کرده بود، ولی بالاخره حریفش نشدم. گفت « اون جا هم بهداری داریم. میرم اون جا معالجه می کنم» و رفت.
ششم:
آخرین باری که دیدمش، سه روز قبل از شهادتش بود. صبح زود آمد. به اندازه یک صبحانه خوردن ماند. مثل همیشه بی خبر آمد با عجله رفت،ولی آن روز دلم می خواست بماند. میخواستم بیشتر ببینمش و با هم حرف بزنیم. انگار ناخودآگاه احساس کرده بودم که دیگر چنین فرصتی ندارم. نشست توی ماشین. من هم رفتم کنارش نشستم. گفتم « تا یه جایی باهات می آم.» پنج ماهی بود که از مجید خبر نداشتم. همین را بهانه کردم. گفتم « از برادرت چه خبر؟ می دونی چند ماهه یه تلفن هم نزده؟تو بزگ ترشی. بهش بگو لااقل به فکر مادرش باشه. این زن مگه چقدر طاقت داره که پای تلفن منتظر بشینه؟» گفت«چشم. بهش میگم. حالش خوبه نگران مجید نباشین. اون دیگه برای خودش یه پا رزمنده ست.»گفتم «بابا راستش رو بگو. ملاحظه من رو نکن. من تحملش رو دارم.» همین طوری که جلو را نگاه می کرد،زیر لب گفت « استغفرالله.» منظورش را فهمیدم. حق داشت. من با این سئوالم یک جوری بهش فهمانده بودم که دارد دروغ می گوید. مهدی و دروغ. من که پدرش بودم و از همه بهش نزدیک تر، توی تمام این سال ها، یک بار دروغ از دهان این پسر نشنیده بودم. رسیدیم میدان شهدا پیاده شدم و او رفت.
هفتم:
روزجمعه ایشان ازیکی از شهرها تماس گرفت و با مادرش صحبت کرد، مجید هم بعد از مهدی با مادرش صحبت کرد. این دو تا پسر خانواده وقتی که صحبت هایشان با مادرشان تمام شد، مادر مهدی گوشی را به زمین گذاشت و گفت: بچه ها با من خداحافظی کردند و من مطمئنم که این آخرین خداحافظی اینها بود، چون هیچگاه این دو تا، با هم با من آن هم اینطور تلفن نمی زدند، و این صحبت هائی که اینها کردند. یک چیز عجیبی من درصحبت های مهدی ومجید دیدم و این به نظرمن، به یقین، خداحافظی آخرشان بود!
