برگی از خاطرات

کد خبر: ۲۰۵۰۹۹
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۱ - 04May 2013

با صلیقه:
صلیقه اش دستم آمده بود. اینکه از چه لباسی خوشش می آید یا نمی آید. به قول خودش لباس اجق وجق دوست نداشت. لباس ساده و تمیز،کمی هم شیک. رنگهای آبی آسمانی و سبز. از قرمز بدش می آمد. میگفت «از جبهه این قرمزبرای من شده سنبل قساوت.» قرمزی رژ لب ناراحتش میکرد. یک بار که زدم، به شوخی میگفت «این مرباها چیه خانم ها به لب هایشان می مالند!» می گفت «من تو را همان طور که هستی می خواهم.»


ترک تعلق:
گفتم «توخیلی حرفهایت را نمی گویی.» خندید و گفت: « یک علت ابراز نکردن من این است که         نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی.»گفتم: «چه تو بخواهی چه نخواهی، این وابستگی ایجاد می شود. این طبیعی است که دلم برای شما تنگ شود.» گفت: «خودم هم این احساس را دارم، ولی نمی خواهم قاطی این بازی ها شوم. از این گذشته می خواهم بعدها اگر بدون من بودی بتوانی مستقل زندگی کنی و تصمیم بگیری.»گفتم: « قبلا فرق میکرد، اشکالی نداشت که من خانه پدرم بودم، ولی حالا با یک بچه.» گفت:      « اتفاقا من هم دنبال یک خانه مستقل هستم.» گفتم: « مهدی گاهی حس میکنم نمی توانم به درونت نفوذ کنم.»گفت: « اشتباه می کنی به ظواهر فکر نکن.»


کربلائی:
یکبار دیدم زیر لباس های من، روی بند رخت یک لباس عربی پهن شده. پرسیدم «مهدی این لباسها مال شماست؟» گفت: «آره.» گفتم: «کجا بودی مگر؟»گفت: « همین طوری، هوس کرده بودم لباس عربی بپوشم.» گفتم: « رفته بودی دبی؟ مکه؟» گفت: « نه بابا، ما هم دل داریم.» با موتور زده بود رفته بود کربلا. خودش آن موقع نگفت. بعد ها که خاطرات سفرش را تعریف می کرد، یک چیز خنده دار هم گفت. وقتی آن جا رفته بود، همین جوری عادی با لباس عربی داشته بر می گشته که به یکی تنه می زند. به فارسی گفته «ببخشید.» یکباره میفهمد که چه اشتباهی کرده.


با حسن باقری:
دو سه روز بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا اینقدر تو همی؟» گفت: « دلم گرفته. از خودم دل خورم اصلا حالم خوش نیست.» گفتم: « همین جوری؟» گفت « نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باش بلند حرف زدم. نمیدونم. عصبانی بودم. حرف که تمام شد فقط بهم گفت: مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمیزنم که تو با من حرف میزنی. دیدم راست میگه. الان دو سه روزه کلافه ام یادم نمیره.»


تواضع:
گفتند فرمانده لشگر، قرار است بیاید صبحگاهمان بازدید. ده دقیقه دیر کرد، نیم ساعت داشت بخاطر آن ده دقیقه عذر خواهی میکرد.


دستور در خواب:
بالاخره بچه های تازه نفس از عقب رسیده بودند. داشتند جا به جا می شدند تا بفرستیمشان جلو. مهدی تازه از کارهایش فارغ شده بود و وقت کرده بود یک چرت بخوابد. من هم کنارش توی سنگر نشسته بودم پای بی سیم. برای چندمین بار از جلوی بی سیم زدند « نیرو بفرستین.» یک مرتبه مهدی از خواب پرید و گوشی را از دستم گرفت. آدرس دو نقطه از خط داد وگفت « نیروهایی که داریم می فرستیم، ببرین توی این دو جا مستقر کنین.» بعد هم دوباره گرفت خوابید. نیم ساعتی گذشت. مهدی بیدار شده بود و داشت روی نقشه ها کار می کرد. مسئول محور آمد روی خط و گفت« بچه هایی که فرستاده بودین، توی همون دو نقطه درگیر شده اند.» مهدی گفت: «کی این نیروها را می فرستین جلو؟ تو گفتی کجا بنشوننشون؟» تعجب کردم. گفتم: « خود شما گفتین، آدرس دادین که پرکنن. از کجا می دونستین عراق می خواد تک کنه توی این آدرس ها؟» آن موقع چیزی نگفت. فقط سرش را گرفت بالا و گفت: « الحمد الله» بعد از عملیات که حرف آن روز را زدیم، گفت: «به خدا اصلا یادم نمی آد چی شد همچنین دستوری را دادم.» خواب این آدم هم برکت داشت.


انصراف از فرماندهی:
چندبار ایشان دراین مدت پیش ما آمدند و درخواست کردند که اگر میشود ما برویم بعنوان یک رزمنده ساده بجنگیم، ما لیاقت فرمانده شدن را نداریم، شما ما را ببخشید. ما برویم یک رزمنده ساده بشویم، وآنچنان ایشان اصرار می کرد که با قاطعیت تمام می خواست. و من بعضی وقتها فکر می کردم که خدایا اگرمن به ایشان بگویم و ایشان عمل نکند، بعد، خیلی بد میشود. با یک حالت ناامیدی می آمدم و با ایشان مطرح می کردم که، نه، برادرمهدی جان، ما الان شما را قبول داریم، الان شما بازوی دست ما هستید، الان مابه شما اطمینان داریم، الان شما تجربه زیادی از شهدا گرفته اید، شما باید مسئول باشی، می دیدم، که ایشان علی رغم آن همه اصرار، وقتی در مقابل فرمانده قرار می گرفت کاملا تابع می شد.


مهر پدری و ترک تعلق:
نزدیک عملیات بود. می دانستم دختر دار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم:    « این چیه؟» گفت: « عکس دخترمه.» گفتم: « بده ببینمش.» گفت « خودم هنوز ندیدمش.» گفتم: « چرا؟ » گفت « الان موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»


آدم صادق:
رک بود. اگر می دید کسی می ترسد و نیاز به تشر دارد، صاف توی چشماش نگاه میکرد و می گفت: « تو ترسویی»


فرمانده قلبها:
یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای صوت راکتش. بچه ها، به جای اینکه خیز بروند، ایستاده بودند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند.


عارف بالله:
پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع بر گشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: « خوب، به کدام مهمانخانه برویم؟!» گفتم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم. وضوکه گرفتیم،آقا مهدی گفت: « هر کس هر غذایی دوست دارد سفارش بدهد.» بچه ها هر چه دوست داشتند سفارش دادند .بعد رفتیم بالا،نماز جماعتی خواندیم وآمدیم نشستیم روی میز. آقا مهدی همین طور روی سجاده نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن وگپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهایشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهای در میاورند! خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها وگریه ها و «الهی العفو»گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود که تبسمی شیرین آمد نشست کنارمان. در دلم گفتم: « خدایا این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهما نخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید منتظر بودم که ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است.
خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه. نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن…از غذا خوری که زدیم بیرون،آقا مهدی گفت: « بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانیم از اینجا تا اهواز را بخوابیم.» بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود!


بهای سنگین:
روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق. توی نیرو های آنها، لحظاتی گرم کار خود شدم. پس از مدتی، خسته و تشنه، ماندم که چکار کنم! چاره ای نداشتم. رفتم توی یکی از سنگرها. سنگر مجهزی بود. معلوم بود مال فرماندهان عراقی است. فرصت را از دست ندادم، دو استکان چای را روی زمین گذاشتیم، یک افسر عراقی دم در سنگر سبز شد. با خودم گفتم: « حالا خر بیار، باقلا بار کن! » برای اینکه لو نروم، خودم را زدم به کوچه علی چپ؛ انگار نه انگار دست از پا خطا کرده ام! افسر که خطرناک نگاهم می کرد آمد جلو،کشیده جانانه ای خواباند دم گوشم. لابد می خواست بگوید چرا توی استکان او چای خورده ام! کشیده را نوش جان کردم، فورا زدم به چاک. بعدها همان افسر را در میان اسرا دیدم. وقتی مرا دید زل زد بهم. انگار مرا به جا آورده بود؛ نمی دانم؛ شاید داشت به همان چای که در استکانش خورده بودم فکر    می کرد به بهانه گرانی که از من گرفته بود!


زائر:
یک بار ناشناس رفتم کربلا. قبلا با خودم قرار و مدار بسته بودم که لام تا کام با کسی حرف نزنم. پس از آنکه دق و دلی از عزا در آوردم و حسابی پیش حضرت ابا عبدالله (ع) عقده گشایی کردم، تصمیم گرفتم برگردم. هوش و هواسم به جا نبود. تمامی دلم جا مانده بود پیش آقا. توی حال خودم بودم با بی میلی قدم بر می داشتم که تنه ام خورد به تنه مرد عرب. از دهانم پرید که: «آقا ببخشید!...معذرت…!» مرد انگار که با منظره غیر منتظره ای روبه رو شده باشد،حیرت زده نگاهم می کرد. فورا به خودم آمدم. تا مرد عرب به خودش بجنبد، خودم را میان ازدحام جمعیت گم کردم و از تیر رس نگاهش دور شدم!


مرد حق:
در هنگامه عملیات خیبر، عراق از یک طرف جبهه،فشار زیادی روی نیروهای ما آورده بود. با اینکه خط ما در حال سقوط بود، اما بچه ها دست از مقاومت نمی کشیدند. در همین حال از یک بسیجی پرسیدم:« برادر، از خط شمالی چه خبر ؟» گفت: از آنجا عراق نمی تواند پیشروی کند. ظاهرا نیرو به اندازه کافی باشد…» آقا مهدی می گفت: « به خدایی که بالای سر ماست وقتی به خط شمالی رفتم، هیچ نیرویی از ما در آنجا نبود و دشمن هم کلی عقب نشینی کرده بود!»

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین