زندگینامه شهید به نقل از پدر بزرگوارش

کد خبر: ۲۰۵۱۰۵
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۰ - 04May 2013

خیلی به قرآن و قرائت قرآن و تعلیم قرآن و تفسیر قرآن و جلسات مذهبی و دعای ندبه و کمیل و غیره از همان کودکی علاقه داشت، با مشورت ما و با صلاح دید خودش هر کجا یک جلسه ای می دید (قرآن) شرکت می کرد، حتی جلسات یومیه ای در خرم آباد داشت و دو تن از آقایان علمای عزیز بودند که بچه ها را تعلیم می دادند، ایشان هم در این جلسات شرکت می کرد. فعالیت های سیاسی اش از زمانی شروع شد که حضرت آیت الله مدنی به خرم آباد تشریف آوردند، و ایشان عشق و علاقه عجیبی به آیت الله داشت، و بدین طریق جذب آیت الله مدنی رحمت الله علیه شد. پای تمام سخنرانی هایش و حتی در منزل ایشان، هر موقع که فراغتی داشت، خدمت ایشان بود و در آنجا شکل سیاست و مبارزه را آموخت.
این مرد بزرگ، این روحانی عالیقدر و این مرد مبارز، با یک علاقه و عشقی ساعتها زانو می زدند بغل این جوانها، بغل این بچه های آنروز و مردان جنگجوی امروز و به اینها آموختند آن چیزهائی را که باید        می آموختند.
درست است که ما خودمان هم به آنها یک چیزهائی آموختیم، ولی آموختن ما کجا و آموختن حضرت  آیت الله مدنی کجا؟ این نفرت از رژیم از همان کودکی که این بچه، کوچک بود به او دمیده شده بود، ولی با تماس با حضرت آیت الله مدنی خیلی روشن و آشکار شد که چرا باید این نفرت را داشته باشیم.
از همانجا فعالیتهای ایشان شروع شد، اول چیز جالبی که می توانم خدمت شما بگویم موقعی بود که حزب رستاخیز داشت تشکیل می شد، همه ملت ایران این را می دانند و به چشم خود دیدند که از تمام افراد بزور عضویت می گرفتند، در اداره، در بازار، توی مدارس و مجالس و حتی در مدارس بزور به بچه ها که در سر کلاس بودند می گفتند که دفتر را امضاء کنند و عضو حزب رستاخیز کثیف شوند.
در تمام خرم آباد دو جوان کلاس ده یا یازده پیدا شدند از محصلین که این عضویت را نپذیرند، که یکی مهدی بود و یکی هم دوستش. ساعتها مدیر مدرسه وقت این بچه ها را گرفت، ناظم مدرسه ایشان را تهدید کرد و صحبت کردند، قاطعانه میگفت من عضو نمی شوم، مرا خواستند و با من صحبت کردند، من گفتم که مگر شما نمی گوئید در مملکت آزادی هست؟ خوب این بچه فکرش به اینجا رسیده که         می خواهد عضو نباشد، آنها به این نتیجه رسیدند که ایشان را بیرون کنند. آن زمان ایشان رشته ریاضی بودنند، با مشورت حضرت آیت الله مدنی، ایشان تغییر رشته داد و در جای دیگر در رشته طبیعی ثبت نام کرد و ادامه تحصیل داد و دیپلم گرفت.
فعالیت هایش درباره رژیم این بود که ما اعلامیه و کتاب و جزوه ای که بدست می آوردیم، از طریق دوستان و همکاران، اینها را خیلی ماهرانه در سطح شهر پخش می کرد. من یادم هست که در قم تظاهرات شده بود و عده ای از مردم را شهید کرده بودند، در چهلم مردم قم، تبریز قیام کرد و آن عظمت را آورد، در چهلم شهدای تبریز ما می خواستیم بازار خرم آباد که من یک کتاب فروش در آن بودم تعطیل شود، این مهدی و دوستانش از ما افراد سرشناس می خواستند که فلان روز، که چهلم است مغازه هایشان را ببندند. بطوری که بعدا فهمیدیم این تلفن ها به ساواک و اطلاعات شهربانی هم رسیده بود! و تلفن را تحت کنترل گرفته بودند. فعالیت های دیگری که داشتند این بود که این مغازه ای که ما داشتیم به نام کتاب فروشی در میدان شهدای کنونی خرم آباد این سنگر بود و اینها و جوانها با یک علاقه ای می آمدند آنجا و بحث و گفتگو و افشاگری می کردند. رژیم گوشت یخ زده را وارد مملکت کرده بود(با ذبح غیر شرعی) و به زور به خورد مردم میدادند، مردم ناآگاه بودند، غافل بودند و بعضی ها از این گوشتها استفاده  می کردند، علما هر کدام به نوبه خود این گوشت را تحریم کرده بودند و فتوای حرام بودن و نجس بودنش را داده بودند، ما علنا نمی توانستیم فتوای حضرت امام را رویش کار کنیم، فتوای حضرت آیت الله گلپایگانی را بطور وسیعی فتوکپی کرده بودیم و در سطح شهر مهدی و دوستانش پخش می کردند. و ما هم یکی از اعلامیه ها را به ویترین مغازه زده بودیم، که یک روز آمدند و ما را گرفتند و آن اعلامیه را هم کندند، چند روزی در زندان انفرادی ساواک بعد هم به زندان شهربانی و بعد هم در دادستانی ارتش به قید کفالت آزاد شدیم، و ما با آن تجربیاتی که داشتیم طوری وانمود کردیم تا آن کسی که اطلاعیه را به ما داده بود شناخته نشد الحمد الله.
در این ایامی که من در زندان بودم باز مهدی از این کار دوری نکرده بود که بترسد و بگوید که حالا بابایم زندانی است و من دیگر این کار را نکنم، باز آن نطق هائی را که ما قبلا کرده بودیم آنها را پخش کرد، تا روز پنجم فروردین سال 57 از طرف شهربانی ما را دستگیر کردند حدود 20 نفر مسلح خانه ما را محاصره کردند، در محاصره خانه، مهدی مغازه را از چیزهائی که می دانست نباید باشد تخلیه کرده بود، و خیلی شجاعانه اینها را در خیابان در کارتن بطور عادی گذاشته بود بطوریکه ما موران فکر کرده بودند اینها زباله هستند و بعد مغازه را گشتند و منزل آمدند.
این نکته هم قابل توجه است که ما افتخار داشتیم در روز چهلم حاج آقا مصطفی با مادرمهدی مشرف شویم به نجف اشرف و پای درس حضرت امام بنشینیم که روز افتتاح آن درس بود. چهل روزآن درس تعطیل شده بود، نوارآن درس را هم ما به همراه کتاب ها و عکس های حضرت امام درنجف آورده بودیم ، مهدی عکس ها را به دوستان و رفقا وکسانی که صلاح می دانست می داد، افرادی را می آورد و داخل منزل نوار را می گذاشت و آنها گوش می کردند. بچه محصل ها، هم رزم ها و همفکرانش را می برد ونوار را گوش می دادند .
هر روحانی مبارز، هر انسان آگاه که یک سخنرانی انقلابی می کرد که در سطح مملکت، مردم دسترسی به آن نداشتند، ما آنها را تهیه می کردیم و مهدی اینها را با عشق و علاقه برای مردم در جلسات مخفی      می گذاشت تا گوش می کردند.
اینجا نوبت بچه گی مجید تمام شده بود و او هم در اینجا فعالیت می کرد، مجید قبل از انقلاب فعالیت چشم گیری نداشت، چون خیلی کوچک بود، ولی حالا یک مقدار آگاهی پیداکرده بود، یک مقدار پشتیبانی و همفکری و هم کاری با برادر کرده بود و به اصطلاح مهدی دستش را گرفته بود و به راهش انداخته بود، تا اینکه ما را تبعید کردند به سقز، و آنجا خوشبختانه ما  با یک عده از روحانیون متعهد و مبارز همنشین بودیم و آنجا مجید را هم برده بودیم، مجید آنجا شکل بهتری گرفت. اینجا جایش هست که نام این معلم دلیر مجید را ببرم، حضرت مستطاب فهیم کرمانی، آنجا به دختران من و به مجید خیلی چیزها آموخت. ولی مهدی در خرم آباد ماند وگفت این سنگر را (مغازه ) من باید نگه دارم . از تحصیلات و ترقی و تکامل مادی صرف نظر کرد و ماند و درآنجا به فعالیتش ادامه داد ، من شاهد نبودم ولی جسته وگریخته به من می گفتند که شجاعانه و خیلی ماهرانه دارد کار می کند، حتی اطلاعات و ساواک نتوانستند از ایشان چیزی بگیرند .
این نکته هم قابل توجه است که شهربانی فقط یک مامور روبروی مغازه ایشان گذاشته بود، یعنی یک پست و یک نگهبان در24 ساعت جلوی این مغازه بود، به عنوان میدان بود لیکن مواظب ایشان بود، ولی باز ایشان با آن زیرکی و هوش و استعدادی که داشت، کار خودش را می کرد، تا اینکه ما را ازسقز تبعید کردند به اقلید فارس و ما آنجا شجاعت مردم اقلید را که ژاندارم ها را ازشهر بیرون کرده بودند دیدیم. و صلاح ندانستیم که ما از طاغوت بیش ازاین تبعیت کنیم و درآنجا به فکر افتادیم که اطاعت از طاغوت، خودش کفراست و از تبعیدگاه به اصطلاح فرار کردیم و آمدیم اصفهان،سه روز اصفهان ماندیم و آنجا فکر کردیم که امکان دارد پیدایمان کنند، و آنجا قم را انتخاب کردیم و افتخار پیداکردیم که قم بیائیم و آمدیم قم، و بعد طبیعتا مغازه را بستیم  و خانه را هم خالی کردیم و همه اهل و عیال را با مهدی آوردیم قم و اینجا فعالیت مهدی و مجید شروع شد. ما عکس هائی رنگی که در اصفهان چاپ کرده بودیم، اینها را اینجا پخش می کردیم، اینها را مجید می برد و در بازار پخش می کرد که اطلاعات شهربانی گرفت ویک شب رفتیم درزمان حکومت نظامی و تعهد دادیم که دیگر اینها رو نفروشیم که مجید را آوردیم (البته تعهد دادیم که در قم نفروشیم )، بعد چند تاعکس دیگر هم چاپ کرده بودیم یکی اش یک دستش بود که ریسمانی را گرفته بود و پاره کرده بود روی سر جمعیتی وآیه شریفه واعتصموا بحبل الله نوشته شده بود، یکی دیگر هم رهبر عالیقدر امام امت بود و زیر عکس هم جمعیت بود. 5 کارتون چاپ کرده بودیم وقرار بود اینها را مهدی ببرد به تهران که روز جلوترش با ماشین سواری برده بودیم به اصفهان، آمدیم، ببریم به تهران که دیدیم جلوی دروازه ماشین ها را می گردند، رفتیم اتوبوس گرفتیم و گذاشتیم صندوق بغل و مهدی سوار شد، ماشین می خواست حرکت کند که من پشیمان شدم مهدی را پیاده کردم و خودم سوار شدم که جلوی دروازه مرا گرفتند و چند روزی هم زندان بودم و مهدی بقیه عکس ها را در سطح شهر پخش کرده بود و شبانه در زمان حکومت نظامی به در و دیوار نصب کرده بود، اینجا هم با قید کفالت ما را آزاد کردند که بعدا به اصطلاح خودشان ما را دادگاهی بکنند. الحمدلله که عمرشان کفاف نداد. دراینجا موقعی بود که پذیرش فرانسه اش آمده بود و ایشان کم کم عازم بود که برود و در فرانسه تحصیل کند. یک شب رفت تهران تا با یکی از دوستانش که از پاریس آمده بود مشورت کند که من حالا درآنجا چه احتیاح دارم و چه وسائلی را باید با خودم ببرم ؟ آن دوستش گفته بود من 3 سال درآنجا تحصیل کرده ام، خدمت امام رسیدم، امام فرمودند شما برگردید ایران، آنجا وجودتان بیشترلازم است. این کلام را با حضرت آیت الله جنتی درمیان گذاشت، ایشان تائید کردند و تشویقشان کردند که بمانند، ماند و درتظاهرات و شعارهائی که داده می شد شرکت کرد .
انقلاب بحمدلله شکل گرفت و پیروز شدیم. جهاد تشکیل شد و ایشان داوطلبانه با اجازه ای که از من گرفت چند ماهی برود به جهاد، رفت و عضو جهاد شد، و برادران جهاد بهتر میدانند که در جهاد چه کار کرد. سپاه که تشکیل شد جزو اولین کسانی بود که داوطلبانه عضو سپاه شد و رفت و مصاحبه کرد. این نکته را در رابطه با هوش و استعداد ایشان عرض کنم که برادری که با ایشان مصاحبه کرده بودند به من فرمودند که من مات و مبهوت شدم ازطرز و استعداد این و این جواب هائی که به من داد و خوب باز افراد سپاه میدانند که آنجا چه سمتهائی داشت و چه کار کرد .
جنگ کردستان شروع شد تا آنجائی که به من (خودش هیچ موقع نمی گفت) دوستان و آشنایان و همکاران سپاهش گفتند داوطلبانه به کردستان رفت که گویا آن اتوبوسی که اینها را برده بود فقط 4 تا 6 نفرشان برگشتند و بقیه به درجه رفیع شهادت نائل شدند و خدا می خواست که این چند نفر بیایند خصوصا مهدی، تا برود به جنگ ایران و عراق تا آنجائی که ما ظاهر قضیه را دیدیم باطنش را همرزمانش  و هم سنگرانش می دانند سپاه حالا می داند و خدا می داند و بس .
یک روزی من رفتم این بچه را ببینم آن موقع مقرشان درسپاه دزفول بود. صبح بود وارد شدم گفتم من مهدی را می خواهم، گفتند شما با ایشان چه سمتی دارید؟ گفتم پدرش هستم. گفتند جلسه دارد، باید صبر کنید جلسه تمام شود، ایستادیم تا اینها از جلسه آمدند بیرون. از جلسه که آمد بیرون حدود 3 دقیقه با من صحبت کرد و گفت بابا ببخشید اجازه بدهید من کار دارم و آن دوربین های مخصوص و چیزهائی راکه داشت برداشت و سوار یک ماشین شد و رفت و بعدش هم برادر محسن ازآن جلسه آمدند بیرون و دیگران آمدند که من نمی شناختمشان و رفتند. و بعد شاید ماهها بود که فرمانده تیپ شده بود، فرمانده لشگر شده بود و ما اطلاع نداشتیم که او سمتش در سپاه چی هست، خودش هم نمی گفت تا این به اصطلاح سمتش عالم گیر شد و دیگران آمدند به ما گفتند که مهدی فرمانده لشگر علی ابن ابیطالب (ع) شده است، یعنی ویژگی که این داشت هیچ وقت نمی خواست که خودش را نشان بدهد چون نظرش واقعا درکارهایش لله بود . این را خدمتتان عرض کنم که اصلا اگر بگوئید این به دنیا کوچکترین علاقه ای  نداشت، نه. ازهمان موقع کودکی مغازه من و دخل من زیر دستش بود، به زور پول تو جیبش می گذاشتم، باز ماهها این پول تو جیبش بود و خرجش نمی کرد، میگفت بابا من لازم ندارم، من نون می خورم، غذا می خورم، درخونه هست و دیگر احتیاجی به بیرون ندارم، درصورتی که دوستانش و بچه های دیگر به زور از پدر و مادرشان پول می گرفتند. این نکته را می گویم که هیچ علاقه ای به دنیا نداشت، حتی بعد که زن گرفت، بچه دار شد. البته فعالیت هایش درسپاه درحدی است که من نمی توانم بگویم. و از من بالاتر و آگاه تر است که شما می توانید از آن هم رزم هایش بپرسید، ولی این نکته که به دنیا علاقه نداشت من شاید تا اندازه ای بدانم .
عرضم به خدمت شما که این خانمش وضع حملش نزدیک بود، و چهار ماه قبل ازتولد ایشان نیامده بود قم و حتی نتوانسته بود بیاید خانمش و ما را ببیند و بعد هشت روز بود که بچه اش به دنیا اومده بود حتی    نمی دانست، که یک مرتبه تلفن زد و فهمید و شاید40 روز بعد به زور فرستادنش که بیاید و بچه اش را ببیند .
درباره فعالیتهای مجید باید بگویم که فعالیتها بیشترش از قم شکل گرفت و در دبیرستان عضو انجمن اسلامی بود و درکارهای سیاسی شرکت میکرد که آن هم برای اینکه خود نمائی نکند از ما مخفی می کرد، با وجودی که می دانست ما هم فکرش هستیم و فعالیتهایش از نظر ما به کسی گفته نمی شود، منتها      نمی خواست خودش نشان بدهد، تا جنگ تحمیلی شروع شد و ایشان داوطلبانه ماشین من را برداشت و با یکی از برادران دیگر به سر پل ذهاب رفتند و چند ماهی آنجا بود که البته شرح فعالیتهایش را درجبهه باز آنها که آنجا بودند بهتر می دانند .
یک نکته ای که قابل توجه است این که اوایل جنگ به جبهه درست نمی رسیدند، مردم ایثارگر نان       می فرستادند، غذائی می فرستادند، یک جا زیاد می رفت یک جا کم می رفت، مثل حالا نظم نداشت. شاید اینها بارها نان خشک توی رودخانه می زدند و خیس می کردند و می خوردند و وقتی ما از آن می پرسیدیم می گفتیم چی می خوری؟ میگفت: ما اکثرا آبگوشت ماهی می خوریم. ما فکر می کردیم ماهی را          می گیرند و چون وسیله ندارند آبگوشتش می کنند، بعدا که از دیگران سوال کردیم گفتند که قصدش این است که نان را می زنند به آب رودخانه که ماهی دارد. هر دفعه ای که می آمد دو ماه سه ماه سر کلاس، دبیرستان هم چون می دیدند این خالصانه و مخلصانه و با عشق و علاقه می رود جبهه، اسمش را خط     نمی زدند و دوباره راهش می دادند تا این که یک روزی مادرش بهش پیشنهاد کرده بود که خوب است شما دیپلم را بگیری روزی به درد می خورد، در پاسخ گفته بود دیپلم به چه درد می خورد فعلا جنگ لازم است. ایشان گفته بودند چند ماه بیشتر نمانده، تو این چند ماه را بمان و کوشش کن تا بتوانی دیپلم بگیری، با وجودی که چند ماهی می شد که سرکلاس نرفته بود و از درس عقب مانده بود چون واقعا اطاعت از پدر و مادر را برای خودش واجب می دانست، اطاعت کرد و ایستاد و دیپلم گرفت و بعد دیپلم را به مادر داد و گفت مادر، این دیپلم را من برای شما گرفتم بفرمائید! و باز به جبهه رفت. چندین مرتبه زخمی شد و برگشت تا این که سر بازیش درآمد. فکر این بود که حالا باید برود خودش را معرفی کند. چکار کند، با برادرش مشورت کرد چون خیلی شنوائی داشت از برادر، یعنی واقعا برادر را معلم خودش می دانست برای ما پدر و مادر احترام قائل بود ولی احترام خاصی از مهدی داشت یعنی اگر ما یک وقت یک حرفی را می خواستیم که این حتما انجام بدهد با مهدی در میان می گذاشتیم اگر او صلاح می دانست و مهدی  می گفت این بی درنگ بود. و خوب چون مهدی هم تشویقش کرد و وارد سپاه شد و از این طریق سپاه به سربازی رفت، پنج سال تعهد داد و وارد سپاه شد و از این طریق، باز همرزم هایش و هم سنگرانش می دونن که درجبهه چه کارکرد.
بازچند مورد از مهدی به نظرم رسید یکی این که بارها مهدی مرگ را به چشم خود دیده بود، یعنی به پیشواز مرگ رفته بود لیکن خدا نخواسته بود که شهید بشود. شاید زمانی بود که ما6 ماه مهدی را نمی دیدیم، خوب ندیدن مهدی با اخلاقی که داشت نامه هم نمی نوشت و هیچ خبری نداشتیم، می نشستیم شب ها و روز ها با خدا راز و نیاز میکردیم که خدایا مال تو بوده امانت تو بوده گرفتی حلالت باشد ما راضی هستیم به رضای تو و دست از مهدی شسته بودیم که یک وقت می دیدیم مهدی پیدایش شد، به سجده می افتادیم شکر خدا میکردیم یک بار مهدی گفت بابا چی شده با سجده افتاده گفتم بابا خدا امروز یک پسر به من داده است ! تعجب کرد گفت چطور؟ گفتم به همه پسر کوچک می دهد که شیر خوار است باید بزرگش کند، امروز یک پسر بیست و چند ساله به من داده است، متوجه شد که من چه می گویم .
یک بار آمده بود قم، ما به شکرانه سلامتی اش یک گوسفند قربانی کردیم، خیلی غمگین شده بود با وجودی که هیچ وقت خنده از لب هایش نمی افتاد، این مجید و مهدی هر دو یک تبسمی همیشه به لب داشتند که این تبسم جذب می کرد انسان را، از ویژگی های اینها این خنده هایشان بود. آن روز خیلی غمگین شده بود مادرش پرسیده بود چی شده؟ گفته بودکه من خیلی به درگاه خدا استغاسه کردم که خدا مرا شهید کند که نشدم حالا می بینم که تقصیر شماست، شما نذر می کنید که ما سالم برگردیم و گوسفند می کشید! مادر این را به من گفت من صدایش زدم وگفتم بابا ما هیچ وقت نذر نکردیم که تو سالم برگردی. بارها تو را تقدیم کردیم به خدا از اینجا که رفتی پشت سرت هم گفتیم خدایا مال توست و ما امانتداری بیش نیستیم. الان ما به اصطلاح به شکرانه به سلامت برگشتنت این گوسفند را قربانی کردیم، که باز تبسمی به لبش آمد و خوشحال شد که ما نذر اینجوری نداشتیم .
آخرین باری که مهدی آمده بود قم، ما چند ماهی بود از مجید خبر نداشتیم وفکر می کردیم مجید چون به شناسائی می رفت و پشت دشمن می رفت برای اطلاعات جمع کردن اسیر شده است. من بهش گفتم بابا مجید اسیر شده؟ گفت نه! گفتم پس کجاست؟ چند ماهی است نه تلفن زده و نه آمده، گفت جائی است که دسترسی به او نیست. گفتم به من چرا؟ تو که اخلاق مرا می دانی من ناراحت نمی شوم. حقیقت را به من بگو. گفت بابا استغفرالله مگر من به شما دروغ می گویم؟ می رم میفرستمش. مجید را فرستاد آمد و مجید یکی دو روز اینجا بود و عکس هایش را جمع کرده بود. از خانه ما تمام عکس هایش را جمع کرده بود و رفته بود خانه خواهرش بعد به اصفهان رفته بود و خانه ان خواهرش، و عکس ها را جمع کرده بود. یکی ازآن خواهران از او پرسیده بود که چرا اینها را برمی داری؟ گفته بود ما افقی برمی گردیم، چون افقی برمی گردیم می خواهم عکس هایم نباشد یعنی اینها چه مهدی و چه مجید حتی نمی خواستند جنازه شان بیاید اینجا و عکسشان چاپ شود و به در و دیوار زده شود. مهدی بارها گفته بود به ما و در لشگر به دستانش که من می خواهم گمنام شهید شوم می خواهم طوری شهید شوم که پیش پدر و ما در مفقودین و پیش خود مفقودین و اسرا شرمنده نباشم روز قیامت .به قم که می آمد مهدی ناراحت بود که با مردم رو به رو میشود، می گفت من از مردم خجالت می کشم چون کاری برایشان نکردم و به طوری که بارها دوستانش گفتند دو روز به شهادتش خواب دیده بود که بابرادرش شهید می شود. و آگاهانه رفتند این راه را، اینقدر آگاهانه رفتند که حتی راننده اش را با خودش نبردند، یعنی به او الهام شده بود که این سفر سفر آخرش است، و این راهی که میرود راه اساسی است. این جور که برادرمان و سرورمان آقای ایرانی فرمودند راننده اش به او گفته بود مگر من با مجید چه فرقی دارم که تو او را می بری و مرا نمی بری یا، او گفته بود که من روز قیامت جواب پدر و مادرم را می توانم بدهم  ولی جواب پدر و مادر تو را نمی توانم بدهم . و ما الان شکر خدا را می کنیم که اینها به آرزوی خودشان رسیدند .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین