سرباز ولایت
یکم:
از فکر ادامه تحصیل، غافل نبود و خیلی دلش می خواست که درس بخواند و می گفت: « باز خارج بهتر است و ما می توانیم درس بخوانیم .»خیلی هم تلاش کرد. پذیرشش از فرانسه آمد. پرونده اش را تکمیل کرد. فقط بلیط هواپیما مانده بود که برود خارج برای درس خواندن. در همین دوران، چون انقلاب داشت بارور میشد و به ثمر می رسید، دو دل شد و تردیدی به رفتن و ماندن در دلش راه پیدا کرد و رفت نزد آیت الله جنتی، ایشان گفتند: « ما الان نیاز به نیروی انسانی متدین و متعهد داریم و بهتر است که بمانی.» و صلاح را در ماندن دید و ماند.
دوم:
قبل از دستگیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند که یکی از دوستانش که آنجا درس می خواند، آمده ایران. رفته بود خانه شان دوستش گفته بود «یکبار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد.
سوم:
حوصله ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین.گفتم: « آقا مهدی! شما که گفتین قم تا خرم آباد را سه ساعته میرین.» گفت: « اون مال روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیشتر رفت. قانونه. اطاعتش اطاعت از ولی فقیهه.»
