شهید مهدی زین الدین در زندگی از زبان مادرش
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.
بنام خدا و سلام و درود خدا بر محمد صلی الله علیه و آله و ننگ و نفرین بر دشمنان اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت. و سلام به رهبر کبیر انقلاب و همه یاران و امت. درود بررزمندگان دلاور و کفر ستیز ایران اسلامی. و سلام و درود بر شهیدان از صدر تا بدر و الی آخر.
مهدی عزیز را من از قبل از تولدش برای شما می گویم، یعنی از زمانیکه حمل او را برخود هموار می کردم. خود من در سنین خیلی پائین بودم اما از خانواده مذهبی که بشدت پای بند به اصول و فروع و احکام دین بودند و چون متدین و معتقد به تمام اخلاق و رفتار و سیره انبیاء و اهل بیت بودند لذا می خواستم و می دانستم یعنی حرکات و سکنات و اخلاق و رفتار و خوراک و سایر مطالب که گفتنی نیست اینها را تنظیم کنم برای به اصطلاح از همان اول قبل از تولد او. رفتار خودم را بسیار کنترل می کردم که یک وقت اشتباه غیر شرعی از من سر نزند در زمان حمل او، غذاهائی را که می خوردم مراعات می کردم. که حتما از مال حلال تهیه شده باشد. سعی می کردم به خانه های فامیل هائی بروم که اینها حساب سال دارند یعنی خمس مالشان را می دهند. بیشتر دوست داشتم مونس قرآن باشم، کمتر با مردم های نامحرم بخصوص کسانیکه در رابطه بیشتر بودم خودم را حفظ می کردم تا از آلودگی و ناپاکی ها در امان بمانم و همیشه دوست و فامیل من در حقیقت خدا بود تا زمانیکه که دی متولد شد. البته مهدی را اول می گویم، در رابطه با همه بچه هایم اینطور بودم، اما چون ایشان الان مورد سوال است بنده از ایشان اول می گویم.
سال1338 مهر ماه بود 18 مهرماه بود که در تهران متولد شد، چون آن موقع ما درتهران زندگی می کردیم. وقتی که ایشان تولد پیدا کرد مسئولیت من بیشتر شد، احساس می کردم که باید او را طوری نگهداری کنم آن طوری که خدا و پیغمبر از من خواسته اند. پدرشان هم ازخانواده مذهبی صدرصد بود تاکید می کرد.
درشیر دادن او بسیار دقت داشتم که با وضو باشم تا آنجا که مقدور بود از لحاظ عاطفی هم بطور کامل بچه هایم بهرمند بودند، چون بیشتر نیروی خودم را صرف بچه هایم می کردم، علتش هم این بود که می دانستم زیر بنای تربیت این معصومان از همان طفولیتشان ساخته می شود و باید بر اساس عقیده باشد، خودم را به وظائف ملزم می کردم. برای این کار بعد از اینکه دوران کودکیش را یعنی 5 سال، البته همه بچه ها را تا7 سال می گویند، ولی این چون که نبوغ داشت از اول استعداد داشت تا 5 سال، دوران کودکیش را فرض می کنیم، در این دوران که استعداد های او را در رابطه با همه چیز می دیدیم یعنی از همان اوایل کودکی خودش بدون معلم قرآن را یاد گرفت، لذا در5 سالگی ما بخاطر مسائلی از تهران به خرم آباد هجرت کرده بودیم، او را درکورکستان ملی که یک فرد مذهبی بود گذاشتیم و بعد او را در سن شش سالگی در مدرسه خصوصی که باز تنها مدرسه خصوصی خرم آباد بود، که درخرم آباد بود او را گذاشتیم تا کلاس پنجم در همان مدرسه درس خواند و هر سال هم شاگرد اول یا دوم بود، حالا من درست یادم نیست، ولی می دانم که بیشتر شاگرد اول بود یا نمرات عالی بالا می گرفت و چون نبوغ فکری از اول در او مشاهده می شد به این فکر افتادیم که خوب است او را از کلاس پنجم به کلاس هفتم بفرستیم یعنی اگر می تواند. لذا چد روزی از کلاس پنجم نرفت، تابستان امتحان داد و ازکلاس پنجم به کلاس هفتم رفت. خوب بهر حال امتحانات را داد و با نمرات خوب دوره متوسطه را شروع کرد. خوب در اینجا دو سال از همکلاسی های خودش بلکه هر کاری که به عهده اش می گذاشتیم به نحو احسن انجام می داد، حتی درحالی که درسهایش را می خواند، خرید خانه را کوچکی انجام می داد پدرشان خالصانه و مخلصانه کمک می کرد و این قدر این از کوچکی این کار را می کرد یعنی پشتوانه پدر بود که از ویترین مغازه بابا سر و صورت او پیدا نبود یعنی این قدر کوچک بود که مردم می آمدند به ما انتقاد می کردند که بچه به این کوچکی را چرا گذاشتید، ولی هیچ کس به او نمی گفت او خودش بود که همیشه می خواست کمک کند و این وجودش اینطوری بود. از دبستان یا دبیرستان که بر می گشت اول تکالیف خودش را انجام می داد و بعد از انجام کارهای خانه و کمک به خرید منزل فورا و بدون وقفه به کمک بابا می شتافت. کارهائی که می کرد واقعا بزرگتر از خودش بود. خیلی مرتب بود، مصمم بود، با اراده بود و هرگز از تصمیمی که خودش می گرفت برنمیگشت مگر آنکه صلاح دین در آن نبود و گرنه کارش را انجام می داد.
دوره متوسطه و دبیرستان، دوره شکل گیری، انتخاب جهت گیری هر جوانی است و این خودش انتخاب کرد راهش را و خودش پیشرفت داشت. البته مشوق کارها و تصمیم گیریها ما بودیم ولی او همیشه با ادب و متانت، حرفها، نصیحتها و دستورهائی را که ما می دادیم با اشتیاق از ما می پذیرفت و در انجام آن آگاهانه تصمیم می گرفت. هرکدام کارها به صلاح دین بود آن را انجام می داد و ما هم که می دیدیم خودش مدیر و مدبر است هیچ وقت به او اشکال نمی گرفتیم که چرا فرضا خلاف حرف ما را انجام دادی.
البته تاریخ خیلی از این چیزها را که می گویم درست یادم نیست ولی فکر می کنم از سال 55 یا 56 بود که شکل گرفت و این فعالیت های سیاسی مذهبی و مجالس قرآن، تفسیر، سایر مجالس دیگر که خیلی از آنها را ما نمی فهمیدیم را دنبالش بود. ما البته در منزل خودمان یک انجمن داشتیم از جوانها تشکیل می شد که نوارهای امام و هاشمی نژاد و فخر الدین حجازی و دکتر روحانی و دیگران را که قبل از انقلابیونی بودند که سخنرانی می کردند و همیشه هم تحت تعقیب بودند را ما می آوردیم می گذاشتیم منزل و جوانها و صاحبان مشاغل مختلف مخفیانه می آمدند منزل ما و این نوارها را گوش می دادند. یکی از فامیل های حاج آقا، پدرشان هم بودند که بعدا به زندان افتادند و تقریبا سه سال هم خرم آباد زندان بود در رابطه با همین فعالیت ها. پدرشان هم که فعالیت داشتند، رساله های امام را مخفیانه چاپ می کردند پخش می کردند و بخاطر همین مسائل ایشان را زندان و بعد هم تبعید کردند و زندگی پر ماجرای مهدی و همین طور مجید از همین جا شروع شد. مجید در این موقع کوچک و ناظر جریانات بود. عکسبرداری می کرد. الگو برمی داشت. زندگی ما هم از همین جا دگرگون شد، چند بار ساواک به خانه ما ریخت و مغازه ما یعنی مغازه پدرشان و خانه مملو از نوارها و کتابها بود. دختران ما ماهرانه این خانه را باصطلاح ازجلو دید ساواکیها از مغازه خارج کرد که حتی باباش هم که آنجا بودند نفهمیدند، مغازه شان یک درب هم بیشتر نداشت و همان موقع دائیشان را هم خبر کرد در حالیکه ساواکیها به مغازه بابا و به خانه ما آمده بودند، مغازه را خالی کرد از کتابهائی که به اصطلاح نباید آنها ببینند.
بله فکر کنم 15 – 16 ساله بود. انتظار این کارها که باید حساب شده و دقیق انجام بگیرد را از او نداشتیم اما بحول قوه الهی انجام می داد. گوئی از همان ابتدا نوری در قلب این بچه بود و همینطور برادر خوب و مهربان و نازنینش که همیشه با او بود، همینطور که بود تا آخر.
و اینها را مجزا می کرد از سایر بچه ها این ویژگی ها. هر چه که اینها جسما رشد می کردند مادر روان پاکشان می دیدیم و به غیر از کلاسهای درس مطالعات خارج از درس مثل اصول عقاید، تفسیر، سایر مسائل را هم اینها دنبال می کردند. همیشه هدفش را شناخته بود و دنبال این هدف از همه مسایل می گذشت هدف تمام برنامه هایش را هم بر همین اساس پیاده می کرد. دوستانش را اگر می دیدیم یک وقت خوب هستند اینها را بخاطر اینکه از آنها الهام بگیرند از رفت و آمدشان ممانعت نمی کردیم، و اگر ما می دیدیم بد بودند بخاطر هدایت آنها انتخابشان می کرد. دلسوز بود و برای همه، برای خانواده، برای جامعه برای، اسلام. هرگز ندیدیم به خودش فکر کند و اما حالا که من به پایان راهش رسیدم دیدم در حقیقت او به خودش فکر می کرد، این مائیم که به خود فکر کردن را یعنی به فکر این جسم خاکی و بی ارزش فکر کردن حساب می کنیم. مثلا به بازی فوتبال علاقه داشتند هر دو، ولی در گرما گرم بازی درست موقع تامل اجابت می کردند درخواست ما را. البته این گفتنش آسان است ولی در عمل خیلی مشکل است یک بچه که درسن 15 – 16 سالگی است اینطور در خدمت پدر و مادر و بعدا در خدمت اسلام البته خیلی کم اند. فکر کنم 16 سالش بود یا در همان اوائل 17 سالگی بود که دیپلم گرفت، چند بار در کنکور شرکت کرد و قبول شد ولی چون رشته های مورد علاقه اش نبود نمی رفت تا زمانیکه پدرشان را به تبعیدگاه بردند، ایشان دانشگاه شیراز را با رتبه چهارم قبول شده بود اما ما در سقز بودیم که شنیدیم تلگراف زده و انصراف خودش را از دانشگاه اعلام کرده است. عقیده داشت که مغازه بابا یک سنگر بود برضد طاغوت آنرا نگهدارید . البته ما خیلی دوست داشتیم که او تحصیل کند و این ما را خیلی نگران کرده بود که ایشان انصراف خودش را اعلام کرده بود از تحصیلاتش، اما همینطور که گفتم چون تصمیمات عاقلانه و حساب شده می گرفت و براساس حفظ منافع اسلام و کشور اسلامی بود زبان ما را می بست و چون معتقد بود درس خواندن هم باید برای به تکامل رسیدن و رسیدن به مقام والای انسانی، همان عزت و شرفی را که این اسلام به انسان ها داده و معارف اسلامی باید باشد لذا نشستن سر کلاس درس را محیط آلوده و ذلت بار دوران خفقان شاهنشاهی که همان حاکمیت ابر قدرتها بر مسلمانها که ادعای اسلام داشتند را جایز نمی دانست آن روز حتی نفس کشیدن در آن محیط ذلت بار را هم حرام می دانست و هم چنان به فعالیت بیرونش ادامه داد تا انقلاب شروع شد. فعالیت پیگیر و خستگی ناپذیر او شروع شد با انقلاب جوشید و خروشید، با طوفان این دریای مواج طوفید و همراه این ناخدای کشتی، این امام عزیز، این امام نستوه و استوار حرکت را ادامه داد هرگز باز نایستاد، یار صدیق امام شد و بود تا رفت.
در دوران تحصیل غافل نبود، نه که بگویم نمی خواست بخواند، بلکه خیلی دلش می خواست و می گفت باز خارج بهتر است و ما می توانیم درس بخوانیم، خیلی هم تلاش کرد پذیرشش از فرانسه برایش آمد. پرونده اش را تکمیل کرد فقط بلیط هواپیما مانده بود که برود خارج برای خواندن درس، در همین دوران، ولی چون انقلاب داشت به ثمر می رسید و باور می شد دو دل شد و تردیدی به رفتن و ماندن در کشور در دلش پیدا کرد و رفت نزد آیت الله جنتی. گفتند نه ما الان نیاز به نیروی انسانی متعهد و متدین داریم و بهتر است که بمانی و صلاح را در ماندن دید و ماند. البته من خیلی دوست داشتم چون استعداد دارد تحصیلاتش را ادامه بدهد و همیشه با حسرت به مدارک او نگاه می کردم تا اینکه الحمدلله انقلاب شکوفا شد و تازه آفتها از سراسر گیتی، از داخل کشور شروع به سمپاشی همه جانبه شد. دیگر ایشان معطل نشد، وقتی که قرار شد به خارج نرود رفت به جهاد اول به جنگ ضد انقلابهای داخلی و بعد به کردستان رفت که داستان کردستان مفصل است. شاید آن عزیزان در گفته های خودشان اشاره کنند. و بعد جنگ تحمیلی شروع شد، ایشان در رابطه با سپاه دوره ای دید و در همین رابطه وارد صحنه های نبرد حق علیه باطل و دفاع از کشور اسلامی مان شد و جنگید، جنگید و جنگید و هرگز احساس خستگی نکرد و نخوابید یعنی نه به خواب، نه به خوراک، نه به پدر و مادر، نه به زن و بچه، نه به زندگی در شهر، نه مریضی، نه عروسی هیچکدام از اینها او را مشغول نساخت و نپذیرفت. یک راه را در پیش گرفت و همان راه مستقیمی بود که خداوند نشان داده بود و همان راه را پیمود و همچنان حریت خود را حفظ کرد و درس داد به همه هموطنان و هم مسلکان و همرزمانش و همین سالکان طریقت حقیقت. امیدوارم که همه رزمندگان بویژه لشگر علی ابن ابیطالب (ع) که رهرو راه مقدسش بودند را ادامه بدهند.
من در رابطه با مجید هم فرصتی می خواهم که بهتر حق او را ادا کنم با اینکه او سه سال بود که در کردستان و خوزستان بود و همیشه در جبهه ها حرکت داشت، شرکت داشت، جبهه ها را ترجیح به کلاس درس می داد، همیشه درجبهه بود و موقع امتحانات می آمد درس نخوانده امتحان می داد با این حال یک ضرب در خرداد قبول می شد باز می رفت . فکر می کنم حق او تا حالا اداء نشده است. البته در مقابل مقام والای مهدی مقام او هم که یک شهید ایثارگر بود نمی گویم نادیده گرفته شد ولی فکر می کنم آن تجلیلی که باید از او شده باشد نشده است. ویژگی های آن شهید و جان نثاریها و ایثارها او را باید برادرش می گفت و او را زنده می کرد. چندین بار هم به خواب افراد آمده و تکیه کلامش شهادت مجید بوده و اعتراض به نبودن عکس و نامه او. البته مجید عزیز بسیار از زمان کودکی متدین و متعهد بود. در انجمن اسلامی ها بوده، فعال بوده، علاوه برهمه اینها ورزشکار بود. خیلی عشق می ورزید به ورزش به خاطر اینکه قوی باشد که در مقابل دشمن بتواند دفاع کند یعنی هدفش این بود. اما من باید فرصتی داشته باشم که درباره مجید بیشتر صحبت کنم .
اما در مورد پیام که فرموده اید ما پیام بدهیم برای ملت عزیز و رزمندگان، ما کوچکتر از آن هستیم که پیام برای این ملت بیدار هشیار و ایثارگر بدهیم. خون شهیدان خودش پیام است، اما نگاه می کنیم به تاریخ اسلام بخصوص تاریخ بعد از صحنه های خونین کربلا که امام حسین (ع) زمان را طوری دید که باید قیام می کرد جهاد را واجب تر از طواف خانه خدا دید، حرکت کرد،کشت و کشته داد تا حتی طفل 6 ماهه خودش علی اصغر را هم داد. زن و بچه را هم می دانست اسیر می شوند از همه اینها گذشت بخاطر مکتب اسلام. و بعد می بینیم همه این جنگ ها که پیش می آید بخاطر اختلاف هائی است که میان ملتها و قومها و مسلکها بوجود می آید و آنها را از هم متلاشی می کند. هر کدام بسوی گروهی گرایش پیدا می کنند و گمراه می شوند . اینجاست که محتاج به راهنما و راه گشا می شوند. این جنگها پیش می آید. شما همه اینها را در تاریخ می بینید، اگر همه ملتهای مسلمان پیام های پیامبر اسلام را درست بگوش دل و جان گوش می دادند این همه مذاهب مختلف، عقاید. مرامهای گوناگون در دنیا پیدا نمی شدکه این اختلاف ها وسیله ای بشود برای آن خون آشامان و مستکبران تا مردم را با مذاهب و مکاتبشان زیر خاکها مدفونند تا خودشان به مقاصد شومشان برسند و هرگز نگذارند حق ظاهر بشود و منافع آنها از بین برود.
پس پیام را از پیامبر الهی و حسین (ع) و زینب (ع) که سالهاست بگوش عالمیان رسیده بگیرید و ما این پیام امام حسین (ع) را که می فرماید: « ان الحیاه عقیده و جهاد» یا « هیهات منا الذله»، زندگی یعنی عقیده. وقتی به اعتقاداتمان پای بند باشیم در راه عقیده از همه چیز باید بگذریم و وقتی عقیده ما را دارند پایمال می کنند باید جهاد کرد. پس الان کشور انقلابی اسلامی ما در محاصره و مخاطره ابر قدرتها قرار گرفته است و حیات ما نشانه گرفته فقط موقع جهاد و پیکار ماست و ما در عمل دیدیم مهدی ها و مجیدها با پیکار شبانه روزی و ایثار و گذشت از زندگی و جان شیرینشان که بالاتر ازآن چیزی نیست از جان خودشان گذشتند و در این راه، یعنی عقیده پیکار کردند. لبیک گفتند پروردگارشان را و سرورشان و امامشان را. خداوند فرمود: « الم اعهد الیکم یا بنی ادم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدوا مبینا» نشکستند عهد و میثاق خدا را، عهد و پیمانی را که با خدای خودشان بستند سر خود ماندند و تسلیم شیطان نشدند و خدایشان را پرستیدند و لبیک گفتند فرمان امامشان را که فرمود: « هل من ناصر ینصرنی » . این پیام من. فکر می کنم خانواده شهدا هم گویای همین مطلب هستند و من دیگر عرضی ندارم فقط دعا می کنم به امام، و به همه می گویم امام را تنها نگذارید.
والسلام علیکم ورحمه الله
