چالش های پیش روی بیداری اسلام
در خصوص علل بروز قیا م های مردمی در کشورهای اسلامی منطقه، تحلیل های مختلفی ارائه می شود که طیفی از رویکردهای اقتصادی- اجتماعی و سیاسی را در بر می گیرد و دلائلی همچون فساد گسترده، تبعیض، فقر و تلاش برای برخورداری از امکانات رفاهی و معیشتی بهتر را مطرح می کنند؛ برخی نیز مبارزه با استبداد، حکومت موروثی، سرکوب و خفقان حاکم بر جامعه را دلیل اصلی قیام مردم می دانند. با این حال در یک دسته بندی می توان به سه رویکرد کلی نسبت به تحولات منطقه رسید
بسیاری از تحلیل گران سیاسی به ویژه افرادی که در حوزه های نظری گرایش به اندیشه های چپ دارند تلاش کردند تا با تحلیلی اقتصادی این تحولات را مفهوم بندی کنند. در این رهیافت که مسائل اقتصادی به عنوان زیربنای همه کنش های انسانی در نظر گرفته می شود عامل اصلی خیزش های مردمی مشکلات اقتصادی عنوان شده است. این تحلیل گران اینگونه استدلال می کنند که رکود اقتصادی در غرب باعث شد تا فعالیت کارخانه های غربی کاهش یافته و به تبع درخواست برای نفت، مولفه اصلی اقتصاد کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا، کاهش یابد. کاهش درآمدهای نفتی باعث شد تا دولت های منطقه برخی خدمات و یارانه های دولتی را حذف کنند، عاملی که گرانی های گسترده را در این کشورها به دنبال داشت. از سوی دیگر نرخ بالای بیکاری و فاصله شدید طبقاتی باعث قیام طبقات فرودست شد. برخی دیگر نیز در همین چارچوب ناکارآمدی و شکست برنامه های توسعه اقتصادی تجویزی از سوی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را عامل این اتفاق دانستند. این تحلیل گران با انتخاب نام انقلاب نان برای این تحولات تلاش کردند تا در حوزه رسانه نیز با استفاده از "برند سازی" برای قیام های مردمی به گونه ای شکست سیاست های لیبرالی را احیای تفکرات سوسیالیستی تفسیر کنند، تفکری که در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا مسبوق به سابقه بوده است.
از سوی دیگر متفکران لیبرال با تاکید بر نظام های بسته موجود در خاورمیانه و بدون هیچ گونه اشاره به ارتباط نزدیک دیکتاتورهای منطقه با نظام های غربی، تلاش کردند این انقلاب ها را برآمده از خواست مردم برای غربی شدن تفسیر کنند. نام گذاری انقلاب یاس برای قیام مردم تونس و تاکید بر نبود تکثر گرایی، تحزب، انتخابات آزاد و... تلاشی بود تا عنوان شود دموکراسی خواهی ریشه و ماهیت اصلی این تحولات بوده است. جالب آن که برخی با تمسک به تئوری "توسعه ناهمگون" هانتینگتون در تلاش اند تا عنوان کنند، کشورهای عربی چون تونس و مصر به خاطر دنباله روی از سیاست های اقتصادی بانک جهانی وضعیت اقتصادی مناسبی را تجربه می کردند. با این حال چون توسعه اقتصادی، به معنی رشد طبقه متوسط و افزایش قشر تحصیل کرده، همگام با توسعه سیاسی نبوده است، نظام های کهن دچار فروپاشی شده اند. برخی نیز با تمسک به تئوری «محرومیت نسبی» تد رابرت گر استدلال می کنند، انتظارات بالای مردم شمال آفریقا چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ اقتصادی به خاطر نزدیکی با کشورهای اروپایی باعث شده است تا مردم به ویژه جوانان احساس محرومیت کرده و برعلیه نظام حاکم شورش کنند. البته در این میان افراد دیگری نیز بودند که با عنوان انقلاب فیس بوکی و یا انقلاب تویتری تلاش کردند تا نشان دهند رسانه های ارتباط جمعی نوین نقش اصلی در ایجاد این قیام ها داشته اند.
تفسیر سومی که از تحولات منطقه وجود دارد، انقلاب های منطقه را ناشی از تحقیر ملت ها، بیداری مردم و اسلام ستیزی دیکتاتورهای حاکم از جمله بن علی، مبارک و قذافی عنوان می کند. آغاز حرکت های اعتراضی بعد از نمازهای جمعه، شعار ا... اکبر، تاکید بر اسلام به عنوان منبع قانون گذاری در ساختار حاکمیتی جدید کشورها و نقش پر رنگ جنبش های اسلامی از جمله جماعت اخوان المسلمین و جنبش النهضه دلایلی است که برای این مدعا مطرح می شود. در قاب بندی تحولات منطقه ذیل مفهوم بیداری اسلامی نگاه های مختلفی وجود دارد. آنچه در تعابیر بعضی از نوشته ها می توان یافت این است که از آن به اصلاح دینی و احیاگری تعبیر شده است. برخی دیگر از بیداری اسلامی به پدیده ای اجتماعی تعبیر می کنند که به معنای بازگشت بیداری و هوشیاری امت اسلامی است تا به خود باوری برسد و به دین و کرامت و استقلال سیا سی، اقتصادی و فکر خود مباهات کرده و در راستای ایفای نقش طبیعی خود به عنوان بهترین امت برای مردم تلاش کند. به تعبیر دیگر می توان منظور از بیداری اسلامی رانوعی "سکولاریسم معکوس" دانست که با محوریت بخشیدن به تقویت دین در سپهر عمومی بر مفهوم اسلام سیاسی و حضور پر رنگ تر دین در عرصه اجتماعی تاکید دارد. در این نگاه بیداری اسلامی را نه یک پروژه، بلکه یک فرآیند تاریخی می دانند .
در قالب نظریه بیداری اسلامی می توان محورهای اصلی ذیل را به عنوان علل بنیادین این قیام ها ذکر کرد:
* به ستوه آمدن مردم از ذلت تحمیلی و فضای سیاسی بسته از سوی فرمانروایان وابسته
* فشارهای اقتصادی و فاصله طبقاتی گسترده فقیر و غنی
* احساس تحقیر مردم نسبت به وضعیت سران خود
* جستجو برای بازگرداندن عزت و کرامت امت اسلام.
بررسی این سه رهیافت نشان می دهد جامعه نگری مطرح شده در بیداری اسلامی همچون چتر مفهومی گسترده ای علاوه بر تاکید بر عناصر اقتصادی و سیاسی، مسائل هویتی را نیز در برمی گیرد.
از آنجا که بررسی آسیب ها و نقاط ضعف قیام ها و جنبش های سیاسی و اجتماعی از ضروری ترین مسائلی است که بایستی به آن توجه داشت تا بتوان از این طریق در مصون ماندن آن حرکت و جنبش از انحراف و اشتباهات گام تأثیرگذاری برداشت. در ادامه به چالش ها و تهدید های پیش روی جنبش بیداری اسلامی در منطقه می پردازیم.
بی تردید چالش های زیادی در مسیر تحقق یک سامان سیاسی مطلوب مردم وجود دارد. دشواری اساسی از آن جا بر می خیزد که یک الگوی مدون و مطابق با نیازهای این جوامع در دسترس آنها نیست. گرچه مردمان این کشورها به صورت اساسی می دانند چه می خواهند و چه نمی خواهند ، ولی مسئله آن است که گروه های اصلی مبارز و فعال در صحنه سیاسی نمی دانند که چگونه باید خواسته های خود را تحقق عینی ببخشند . تردیدی نیست که آن ها اقتدارگرایی، غرب گرایی ، سکولاریسم و ملی گرایی را نمی خواهند و همچنین شکی نیست که آنها خواهان تحقق یک نظم سیاسی مبتنی بر اسلام ، مردم سالاری، قادر به حل مسئله توسعه نیافتگی و نهایتا تامین استقلال و عزت ملی در مقابل غرب و اسرائیل هستند . ولی تحقق این آرمان ها ابزارها و شیوه هایی را می طلبد که نیروهای موجود در صحنه از آن ها بی بهره اند. خلائی که می تواند تهدید کننده باشد . چالش را می توان " چالش فقدان الگو" نام نهاد. از همین رو برخی قدرت ها و کشورها با استفاده از این خلاء تلاش در سوق دادن جنبش های پیروز به سوی الگوی مطلوب خود و برضد هویت پایه ای آن می باشند. طرح الگوی ترکیه و تشویق به اتخاذ رویکردهای سکولار و لائیک در مصر و تونس نمونه ای از چنین اقداماتی می باشد.
باوجود سقوط نظام های دیکتاتوری در مصر و تونس و کناره گیری مبارک وبن علی، به دلیل عدم تغییر جدی در ساختارها و نهادهای سیاسی ، اجتماعی، امنیتی و نظامی؛ بسیاری معتقدند این کشورها تنها دستخوش تغییری در راس مدیریتی خود شده و نمی توان ادعا کرد که در آنها انقلاب روی داده است. چه این تفسیر را قبول کنیم و چه آن را رد کنیم واقعیت آن است که ساختار امنیتی و نظامی که در این دو کشور دست نخورده باقی مانده، به خاطر حفظ جایگاه اقتصادی و سیاسی خود همچون یک مانع قدرتمند در مقابل تغییرات انقلابی مقاومت می کند و چه بسا چنان چه فضا و شرایط را مناسب ببیند، دیکتاتوری های نظامی در این کشورها را احیا کند.
ساخت فرهنگی و قومی اکثر کشورهای خاورمیانه موزاییکی است به این معنی که از تنوع قومی و مذهبی بالایی برخوردار است. وجود قبطی های مسیحی در کنار مسلمانان مصر؛ حضورقبایل مختلف در لیبی، تکثر قومی در لبنان و سوریه شواهدی بر این مدعاست. از بین رفتن قدرت مرکزی در کشورهایی که از چنین ماهیتی برخوردار می باشند می تواند شرایط مناسب را برای تجزیه این کشورها آماده کند. همانطور که شاهد طرح چنین ادعاهایی در مصر و لیبی بوده ایم. از سوی دیگر ایالات متحده به نحو مشخص احساس می کند در سایه تحول صورت گرفته و خلاء به وجود آمده در منطقه این فرصت را دارد که در طرح خاورمیانه بزرگ خود را پیش ببرد. به همین دلیل است که معمولا در تعبیرها و تفسیرهای رسانه های غربی ، بدون توجه به ابعادی چون جهت گیری اسلامی و ضد غربی مردم که عواملی وحدت آفرین می باشد تمرکز صرف بر محور آزادی خواهی و تمایز های قومی و مذهبی می باشد. پروژه تجزیه کشورهای خاورمیانه اقدامی است که در غالب طرح خاورمیانه بزرگ و برای تامین منافع اسرائیل دنبال می شود. تجزیه سودان در سال 2011 را در همین چارچوب می توان بررسی کرد.
چالش دیگری که از ساختار اجتماعی و فرهنگی پرشکاف کشورهای عربی ناشی می شود و عمدتا مبتنی بر قبیله گرایی است چالش تفرقه نام دارد . وقتی به این جوامع نگاه می کنیم می بینیم که عموما این جوامع از تنوع های قومی و مذهبی گسترده برخوردارند و این مسئله موجب می شود که این جوامع شکننده و نهادهای جامعه مدنی در این جوامع ضعیف باشند. این چالش می تواند در نبود یک نظم سیاسی استوار بستری برای منازعات قومی و مذهبی باشد تا جایی که سایه اقتدارگرایی را دوباره بر سر این کشورها قرار دهد. نگاه قبیله محوری و عشیره ای باعث می گردد حاکمان کشورهای اسلامی همواره به دنبال سرکوب های داخلی و تقویت جایگاه عشیره خود باشند. امری که به حاشیه رانده شدن مردم سالاری، بازگشت اقتدار گرایی و ترویج فساد را در نظام های حکومتی به دنبال خواهد داشت.
به اعتقاد بسیاری از تحلیل گران مهمترین چالش بیداری اسلامی در منطقه فقدان رهبری است. ساخت فرهنگی اجتماعی منطقه به گونه ای است که یک رهبر کاریزما به تنهایی توانایی بسیج گسترده مردم، ایجاد حس وفاداری به انقلاب و از همه مهمتر افزایش سعه صدر توده ها را به دنبال داشته باشد. واقعیتی که در "جمال عبدالناصر" در مصر و "امام موسی صدر" در لبنان به وضوح قابل مشاهده می باشد. فقدان رهبری انسجام آفرین و سامان بخش به ابعاد هویتی قیام ها باعث شده تا جنبش نتواند خواسته های خود را به صورت صریح مطرح و پیگیری نماید.
بیداری اسلامی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا به عنوان بخشی از یک فرآیند طبیعی، ناشی از به ستوه آمدن مردم از ذلت تحمیلی و فضای سیاسی بسته از سوی فرمانروایان وابسته، فشارهای اقتصادی و فاصله طبقاتی گسترده فقیر و غنی،احساس تحقیر مردم نسبت به وضعیت سران خود و جستجو برای بازگرداندن عزت و کرامت امت اسلام است. با این حال تجربه نشان داده است، بسیاری از شکست ها و ناکامی های جنبش های مردمی در عرصه های داخلی و خارجی، عمدتاً به تحلیل نادرست از فرصت ها و تهدیدات از یکسو و ضعف و قو ت های آن از سوی دیگر بر می گردد. در این مقاله تلاش شد تا با تبیین ماهیت و چیستی تحولات سال گذشته به عنوان یک فرآیند در حال تکمیل 5 چالش و تهدید اصلی بیداری اسلامی در منطقه که شامل فقدان الگو، چالش تجزیه، چالش تفرقه، بازگشت دیکتاتوری و فقدان رهبری می باشد؛ به صورت اجمال مورد بررسی قرار گیرد. چالش هایی که با تاکید بردو مولفه "نهادسازی" و "نظام سازی" قابل تعدیل و مواجهه می باشند.
