تنفس طلایی

کد خبر: ۲۰۵۲۰۴
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۷:۴۲ - 08May 2013

مولف کتاب "تنفس طلایی" رمضانعلی کاوسی  ساکن شهرضاست. او در 13 آبان 1361 در جنگ تحمیلی، در عملیات محرم و بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه نخاع گردنش ، جانباز ضایعه نخاعی می شود.

اگرچه توان دستان او به علت ضایعه نخاعی ضعیف است، اما به علت اراده بالای خویش  و تنها با انگشت سبابه ی دست چپ خود با فشردن دکمه های صفحه کلید رایانه، به نگارش می پردازد. او در این کتاب تلاش می کند خاطرات شنیدنی خود را به زبانی ساده برای علاقمندان بیان کند. با مطالعه ی خاطرات او گاهی اشک از چشمان شما جاری و گاهی خنده بر لبانتان نقش می بندد.

هدف او از نگارش این کتاب، آشنایی نسل کنونی با حال وهوای دفاع مقدس و آشنایی افراد جامعه با وضعیت حاد جانبازان ضایعه نخاعی و ایثار آنان است. ایثاری که به فرموده رهبر معظم انقلاب، به خاطر رنج هایش و مشکلاتش، وزنه ای سنگین تر از ایثار شهدا دارد.

مطالعه این کتاب  بخصوص برای افرادی که دچار آسیب نخاعی شده اند  حاوی تجربیات ارزشمندی است و این نشان دهنده این واقعیت است  که  چه  انسان های با اراده ای  بر صندلی  چرخدار تکیه  زده اند، که زندگی آنان گنجینه ای از تجربیات ارزشمند است.

 

او در نقل قسمتی از خاطراتش می گوید:

تنها ماندم. نمی دانستم از چه ناحیه ای مجروح شده ام. هر چه سعی وتلاش کردم،  نتوانستم حتی خودم را تکان دهم، چه رسد به این که بخواهم به عقب جبهه هم برگردم. گیج وحیران مانده بودم. هیچ دردی احساس نمی کردم. با صورت به کف کانال افتاده بودم. طرف راست صورتم کاملا" در خاک های کف کانال فرو رفته بود. به سختی نفس می کشیدم. دهانم پر از خاک شده بود. ساعت حدود 4 یا 5 صبح بود و هوا رو به سردی گذاشته بود. حالت خستگی وسستی را در صورتم احساس می کردم. بر اثر سردی هوا، کم کم گریپ شدم. دیگر نمی توانستم از راه بینی نفس بکشم. مسئولیت تنفس را به دهان پر از خاک سپردم. کار پرزحمتی بود.

... تقریبا سه چهارم صورت و دهانم داخل خاک ها فرو رفته بود. با هر بار نفس کشیدن، مقدار زیادی گرد وغبار داخل دهان و ریه ام می شد ومقداری ازخاک ها در فضا پراکنده می شد. با این وضعیت تنفس، حفره ای کوچک کنار دهانم به وجود آمد. گرد و خاک های ریزتر در هوا پراکنده شده بود و کلوخ های کوچک و لرزان، لب گودال ایجاد شده باقی مانده بودند. امکان سقوط هر کدام از کلوخ های کوچک، کف حفره ایجاد شده زیاد بود. اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. ناگهان یکی از کلوخ ها، درست روی مجرای تنفس و در واقع نصفه ای از دهانم که از خاک بیرون مانده بود افتاد. بلافاصله  ماموریت زبانم آغاز شد . زبان بیچاره باید با هر دم و بازدم، یک بار این کلوخ لعنتی را کنار بزند، تا تنفس صورت گیرد.

ماموریت مشکلی بود. لحظه ها به کندی سپری می شد. زبان بیچاره خسته شده بود، دیگر نمی خواست این کارسخت را تکرار کند. اعتراض کرد. اما در آن شرایط سخت و در آن" لحظات مرگ و زندگی " اصلا اعتراض  وارد نبود. چون کار نکردن زبان، برابر بود با ...

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین