تشنه چون حسین، جانباز چون ابوالفضل و اربااربا چون علیاکبر
«از سالروز شهادت سردار حسنیان در ۱۳ اردیبهشتماه به طور کاملاً اتفاقی مطلع شدیم. به گونهای که حتم کردیم خود این شهید ما را متوجه این منظور کرده است تا روایتگر جرعهای از زندگی پربار یکی از یاوران سیدالشهدا(ع) باشیم. متن زیر حاصل همکلامی با خواهر و همرزمان شهید است که ما را مهمان یادها و خاطرات او میکنند.»
روایت ما این بار نه از صبر مادرانه است و نه از صلابت پدرانه. این بار حکایت عشق و جنون خواهرانه یک شهید است. روایت، روایت زینبی ماندن خواهران شهداست. این بار روایت گردان خطشکن المهدی(عج) است. گردانی که ۸۷ نفر از نیروهای دلیرش به همراه فرماندهاش شهید حسن حسنیان، در خاکهای نرم و رملهای تفتیده فکه آرام گرفت و راوی رشادت و شجاعت مردان ضدزرهاش شد. حکایت این بار کمی تلخ، روایت ۲۷ سال بیخبری از گردان المهدی(عج) است، از شیر بیشه گمنامی از محمدحسن حسنیان است. تپه معروف شهدا، تنگه کوهک، قاسمآباد، دارخوین، دهلران، کردستان، حاج عمران، بازی دراز، ذوالفقاریه فاو، ام رصاص، کانی مانگا، بانه، جفیر، جزیره مجنون، مریوان، خرمشهر، آبادان و ماووت شاهد حماسه سرایی حسنیان بود. آری ! محمد حسن حسنیان چون ابا عبدالله الحسین(ع) با لبانی تشنه، چون اربابش ابوالفضل جانباز و چون علی اکبر امام حسین(ع)، اربا اربا شد.
مبارزان در قنداقها
من فاطمه حسنیان، خواهر کوچک سردار محمد حسن حسنیان هستم. ما دو برادر به نام علی و محمدحسن و سه خواهر هستیم. همه بچهها در همدان به دنیا آمدیم. هشت سال بیشتر نداشتم که به تهران آمدیم. محمد حسن از طفولیت در تهران بود. او از همه ما کوچکتر بودند. از بدو طفولیت با همه ما فرق داشت. پدر از سال ۱۳۴۱ از مبارزین ضدشاهنشاهی بود که در کنار امام خمینی(ره) مبارزه میکردند. همه خانواده ما با حوادث انقلاب همراه بود. اعلامیه امام خمینی توسط برادرم علی این طرف و آن طرف پخش میشد. حسن به مدرسه ابتدایی آقای سرخهای رفت که مدرسهای مذهبی بود. در آن زمان تا سیکل توانست بخواند و همیشه در جلسات آقای فلسفی شرکت داشت. حسن در گروه سرود هم فعالیت داشت. اوایل انقلاب در میدان قیام در مسجدی برای خواندن سرود رفته بودند که گارد شاه به آنجا حمله میکنند. در روند پیروزی انقلاب، خانوادهام نقش پررنگی داشتند. آن ایام ما همراه پدر و مادرم همگی غسل شهادت میکردیم و به تظاهرات میرفتیم. امام خمینی در سال ۱۳۴۱فرمودند: یاران من در قنداقها هستند. برادرم حسن آن زمان در قنداق بود، گوشت و پوستش با ولایت عجین شد نه تنها برادرم، بلکه ۸۷ نفر از بچههای گردان المهدی که بعدها حماسهساز واربا اربا شدند.
عطر بهشتی سیدحسن
حسن وقتی به دنیا آمد مادربزرگم بغلش کرد او را بوسید و گفت: «این بچه عطر و بوی بهشت میدهد» این عطر را ما هم استشمام کردیم. مادربزرگم از درجات معنوی بالایی برخوردار بود. پدربزرگم از بانیان مسجد جامع همدان بود. او نیز از درجات بالای معنوی برخوردار بود. پدرم تاجر برنج بودند. پدر بر کسب رزق حلال بسیار توجه داشتند. پدر روی تربیت همه ما توجه خاصی داشتند اما روی پسرها بیشترین توجه را داشتند. آنها را از بدو طفولیت جلسات مذهبی و قرآنی میبردند. ما خواهرها هم همینطور. پدر مادریام در همدان بنام بودند. همیشه روضهخوانی داشتند و مرتب در خانهشان برای مراسمات ائمه باز بود. وقتی حسن از جبهه میآمد ما زیر گلویش را میبوسیدیم و میبوییدیم میگفت چه کار دارید من ادکلن خداییام را زدهام! مادرم بسیار صبور بود. در تربیت بچهها بسیار تلاش میکردند. مادر من بدون وضو به حسن شیر نداد. زمانی که متوجه میشد حسن به مأموریت میرود، میگفت: «به علی اکبر امام حسین(ع) سپردمت.» حسن اولین کاری که بعد از بازگشت از مأموریتها و جبهه انجام میداد، این بود که زیر پای مادرم را میبوسید. ما میخندیدیم و میگفتیم: «حسن میکروب است، کثیفی است.» میگفت: شماها نمیدانید زیر پای مادر را باید بویید و بوسید بوی بهشت میدهد. آنقدر با ما دوست و یار و همراه بود، اگر میدید بین ما ناراحتی وجود دارد نقل حدیث میکرد تا گره کار را با توسل به آن حدیث باز کنیم. با اینکه از همه کوچکتر بود اما خیلی میدانست. عاشق خانوادهاش بود خیلی احترام میگذاشت. عاشق خواهرانش بود. هنوز دنیا را به عشق حسن میبویم. من هنوز مجنون حسن هستم.
حماسهسرایی ژنرال
شهید محمدحسن حسنیان متولد ۱۳ اردیبهشت ۱۳۴۱بود که از ۱۵ سالگی که وارد فعالیتهای انقلابی شد. دیگر برادرم را ندیدیم تا ۲۴ سالگی که شهید شد. برادرم با تأسیس سپاه وارد سپاه پاسداران شد و در سال ۱۳۵۸ عضو رسمی سپاه شد و از جمله مسئولیتهایش میتوان به حفظ مسئولیت و امنیت محل استقرار امام و کنترل تردد افراد اشاره کرد. او از جمله افرادی بود که در تسخیر لانه جاسوسی نقش بسزایی داشت. زمان تسخیر لانه در جلوی در لانه سخنرانی کرد در حالی که در یک دست اسلحه و در دست دیگرش قرآن به دست گرفته بود. سخنرانی غرایی هم کرد وگفت: «ما قسم خوردهایم که پیرو قرآن باشیم.» در زمان ریاست جمهوری آقای خامنهای محافظ ایشان بود. هفتهای یک بار به خانه میآمد تا نگرانش نشویم. پس از شروع جنگ از غرب، غائله کردستان و تپههای اللهاکبر تا جنوب همچنان حضور فعالانه داشت. شهید آنجا به شیر بیشه گمنام گردان المهدی مشهور شد که هر جا به او نیاز بود، داوطلبانه شرکت میکرد. در بحبوحه جنگ از جمله فرماندهانی بود که در سختترین شرایط آرام بود و از مهمترین ویژگیهایش شجاعت بود. حسن از جمله فرماندهانی به شمار میرود که همیشه لبخند ملیحی بر لب داشت و به خاطر روح بلندش سعهصدر بالایی داشت. همیشه سعی در برقراری نظم، امنیت و آسایش نیروهایش را داشت و مشکلات آنها برایش بسیار مهم بود. هیچوقت نمیگفت من فرماندهام و با شما فرق دارم، هر روز صبح با آنها ورزش میکرد. برادرم بسیار خوشپوش، وارسته، باایمان، خوش برخورد و به گفته همرزمان و دوستانش باصلابت، خوشاخلاق، قاطع، شجاع، پیگیر و در مسائل اعتقادی بسیار جدی بود. به خاطر نظم و ظاهر آراستهاش نیروهایش به او ژنرال میگفتند. از حجم کار زیاد نمیترسید. بسیار پیگیر کارها بود. روابط عمومی بالایی داشت. همه این ویژگیها را هم تا لحظه شهادت از خودش دور نکرد در لحظه شهادت و لحظهای که چشمانش تیر خورد و افتاد هم میخندید. داوطلبانه کارها را نجام میداد و هرگز کنار نمیکشید. جبهه را به دانشگاهی تبدیل کرد. با مسئولانش حرف زد، به آنها گفت: «چرا اینها (نیروها) ساعتهای بیکاری دارند؟ باید به نیروهای زیردستمان هم درس یاد داده و به آنها آموزش دهیم. آموزش و پرورش هم وظیفه دارد که بیاید و امتحان بگیرد. یک روزه جبهه را دانشگاه کرد. یا در ایام محرم که کاستی عزاداری برای امام حسین را دید، گفت چرا ما نمیتوانیم عزاداری کنیم؟ برای محرم آمد تهران خیمه، سیاهی، چارچوب و آهن خرید و با نیسان به جبهه برد و حسینیه سیار زد. فاطمیه، ماه رمضان و محرم در حسینیه عزاداری میکردند.
جانشین اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)
رئیس فدراسیون کشتی آقای محمد طهماسبی از رجز خواندن شب آخر برادرم برایم گفت که بلندگو دستش گرفت و با دشمن آن شب چه رزمی کرد؟! سردارفضلی میگفت: ما سختترین کارها را به ایشان محول میکردیم، سختترین عملیات را به ایشان دادیم. میرفت جلو راه را باز میکرد بعد نیروها را میبرد. فرماندهای بود که جلوی نیروهاش حرکت میکرد، عقب نمیماند. برادرم ریالی از سپاه برای شخص خودش دریافت نمیکرد، همه آن را بین نیروها تقسیم میکرد. وقتی پدرش ۱۰۰ تومان به ایشان میداد او پول را بین نیروها تقسیم میکرد و در نامهای برای پدرم مینوشت: «من پول را بین نیروهای گردانم تقسیم کردم تا هر آنچه من تهیه میکنم آنها هم تهیه کنند و تو هم راضی باش.» هر وقت اسم خانم حضرت زهرا(س) میآمد نمیتوانست خودش را کنترل کند و گریه میکرد. کسی قادر به کنترلش نبود. در جلسات طرح مانور شرکت داشت. از جمله کسانی بود که به دلیل واقف بودن به مواضع و مناطق جنگی دشمن، عملیاتها را هدایت میکرد تا پایان کار دست از کار نمیکشید. حسنیان در اکثر عملیاتها شرکت میکرد و در فتحالمبین تیر به یک میلیمتری نخاع گردنش اصابت کرد و از بالای خاکریز به سمت پایین افتاد. به گفته پزشکان تنها یک معجزه الهی بود چراکه نتیجه این اصابت فلج شدن بود که برادرم به لطف خدا سالم ماند. برادرم افتخار ۷۵ درصد جانبازی را داشت. در حلبچه شیمیایی شد. از کتف، پا، دست و حتی در لبش ترکش بود. در عملیات عاشورای ۳، والفجر ۸ و کربلای ۴ جزو فرماندهانی بود که خوش درخشید و به واکاوی مناطق و موانع دشمن میپرداخت. ایشان با شهید کاظم رستگار و شهید موحددانش همدوره بود و ارادت خاصی به آنها داشت. درجات عالی نظامی را به اتمام رساند و توانست جانشین اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا را بر عهده بگیرد. در امالرصاص و جزیره اماربابی و منطقه انتهایی ابوالخصیب طرح ماکتی را ارائه داد و این طرح اجرایی شد که با این کار عملیات با موفقیت انجام شد. در عملیات والفجر۸ از این طرح استفاده شد و توانست جلوی بسیاری از تلفات را بگیرند.
شب پرواز و وداع با خواهر
حسنیان در نیمهشعبان، مهمان خانه ما بود. آمد برای خداحافظی، گفت تشنهام! برایش نوشیدنی آوردم. وداع تلخی بود حس میکردم که در این رفتن بازگشتی نخواهد بود. گفتم حسن ما رفتیم خواستگاری، دخترخانم منتظر است. گفت: «اگر من برنگردم، چرا یک خانواده دیگر را منتظر و نگران بگذارم. اگر از این عملیات برگشتم، چشم. تا دم در حیاط رفتم، به زور از من جدا شد تا سر کوچه همراهیش کردم. بعد هم رفت منزل پدری، از مادرم هم خداحافظی کرد. سرش را روی سینه مادر گذاشته و گفته بود، مادر اگر من برنگشتم حلال کن. من را فدایی علیاکبر کن، نکند گریه کنی که دشمن به ما میخندد. مادرم هم گفته بود، برو به امام حسین(ع) سپردمت برو. میرود و خواهرم آب میریزد پشت سرش، مادر پرسیده بود: چرا این کارها را میکنی؟ حسن گفته بود: آمدم رضایت خاصت را بگیرم و پدر میگوید ما راضی هستیم.
در امتداد شب پرواز
شب عملیات سیدالشهدا هوا بسیار گرفته و طوفانی بود. زمین نرم و رملی که تا پا میگذاری، فرو میروی در خاکهای شنی، باعث سختی حرکت شده بود. در آن تاریکی شب بچهها تا یک قدمی خودشان را نمیدیدند، خوشحال بودند زیرا قرار بود حسن به همهشان مرخصی بدهد. قرار بر عملیات نبود اما از سوی ستاد خبر میرسد و فرمانده گردان با بچهها حرف میزند. حسن به میان بچهها رفته و اینگونه سخنرانی میکند: «سلام علیکم. خسته نباشید. همه شما خوشحالید که بعد از چند ماهی میخواهید به دیدن خانوادههایتان بروید. ولی دوست دارم آخرین حرفهایم را بشنوید، به من خبر دادند که منطقه عملیاتی فکه به دست نیروهای دشمن افتاده است و بچهها در آن منطقه احتیاج به نیروی کمکی دارند، من این اختیار به شما میدهم که بروید. من صورتم را برمیگردانم و هرکس میخواهد برود، هر کسی به ندای امر ولایت گوش جان میسپارد، میتواند بماند. حسن به ولایت خیلی حساس بود. میگفت: یا نباید میآمدیم وسط خیابان لاستیک آتش میزدیم و شعار میدادیم و مرگ بر شاه میگفتیم، یا باید تا آخرش میایستادیم. زمزمه همیشگی لبانش ولایت بود اما بچهها همه ناگهان با صدای یکنواخت میگویند که حسین حسین میگیم میریم کربلا.
هرچه بلا میخواهد سر ما بیاید
اما حسن تک فرزندان و متأهلها را دوباره جدا میکند تا برگردند اما آنها میگویند یا خود تو هم نمیروی یا ما هم همراهت میآییم. سرانجام در نیمه شب ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵ عملیات شروع میشود. عاشقان خدایی چون کبوترانی در بند قفس گرفتار، رها میشوند. شهید از چند روز جلوتر، شب شهادت و نحوه شهادتش را به دوستانش گفته بود. ترکش اول به بادگیر حسن میخورد. او به بیسیمچی میگوید برو جلو و حرفی نزن. بعد ترکش دوم به پیشانی و چشم برادرم میخورد به بچهها میگوید بروید جلو اما دشمن اول از پا به بچهها شلیک میکند که به زمین بخورند تا بعد هر کاری میخواهند سر بچهها انجام دهد. بچهها در تاریکی برادرم را میبینند. در حالی که زیر لب زمزمه میکرده، «الهی رضم به رضائک و تسلیما لامرک.»
تشنه چون حسین، جانباز چون ابوالفضل و اربااربا چون علیاکبر
جهنمی از آتش شکل میگیرد، دست و پای قطع شده، بوی استخوان سوخته همه فضای فکه را با خود همراه میکند، عدهای که جان در بدن داشتند، حسن را کنار میکشند، حسنیان میخندیده و یکییکی دوستان شهیدش را صدا میکرد. دوستانش فکر کرده بودند که موجی شده است. بچهها تعریف میکنند که داشتیم از تشنگی هلاک میشدیم یک قمقمه آب پیدا کردیم، یکی گفت ندهید به حسن، جراحتش زیاد است و از بین میرود. در این هنگام باران شروع به بارش میکند. برادرم دهانش را باز کرده، میگوید: بچهها باران رحمت خدا دارد میآید، ما خوب میشویم، نگران نباشید.
دوستانش میگویند: نیمهشب که دشمن منور زد و بیابان روشن شد، یکباره دیدیم نوری از سمت راست حسنیان بلند شده و به سمت چپ ما آمد. حسن نیم خیز شد وگفت: «السلام علیک یااباعبدالله.» سرش افتاد و از شدت خونریزی چون اربابش حسین تشنه به شهادت رسید. شب ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵ بود که سیدحسن حسنیان آسمانی شد. بچهها که زخمی بودند سه کیلومتری را سینهخیز به عقب میآیند. چه کسی میداند اینها چطور از ناموسشان دفاع کردند و برای این انقلاب زحمت کشیدند و با چه دشواری از ناموسشان دفاع کردند. حسن ۱۸روز در گودال قتلگاه فکه در رملهای تفتیده ماند. از حال روز همسرم فهمیدم اتفاقی افتاده است. خانه خواهرم در نزدیکی خانهام بود. چادر سر کردم و رفتم خواهرم هراسان در خیابان بود، چون ناراحتی قلبی داشتم، به من نگفتند. خودم متوجه شدم و گفتم برویم معراج شهدا، حسن را پیدا میکنیم.
مهمان خاکهای فکه
حسن ۱۳۶۳ به مدت شش ماه نبود، رفته بود مأموریت، عملیات زیرزمینی داشتند و... وقتی آمد گفتم حسن آخه ما آدمیم، نگران شدیم چرا بیخبر؟! برادرم گفت: «نه خواهرم اینطور نیست که! نقل شهادت به تو میرسد. من مانند اربابم ابوالفضل العباس(ع) به شهادت میرسم، مطمئن باش. اول تیر به چشمانم میخورد. مادرم سکته قلبی کرده بود و نمیتوانست حرکت کند، حسن به بچهها گفته بود پیکر من را به مادرم برسانید، نگذارید چشم انتظار بماند. پدرم مراسم ختم گرفت و علی برادرم رفت جبهه دنبال پیکرش، علی گفت: هر طور شده انگشتر حسن را برای مادر میآورم. پدرم راضی نبود برای بازگشت پیکر حسن، کسی دیگری مجروح یا شهید شود. برای همین علی رفت. سه روز بعد پیکر برادرم حسن را آوردند. همه پیکرش شده بود ۱۰کیلو، ۱۸ روز روی رمل داغ و آفتاب سوزان مانده بود. علی اجازه نداد تا ما پیکر برادرم را ببینیم. گفت نمیخواهم که چهره بدی از حسن در ذهنت بماند. آنقدر آفتاب شدید بود که وقتی به پیکر دست میزدند، بدنش تکهتکه میشد مانند علیاکبرحسین(ع) اربااربا شد. سپاه مراسم خوب و باشکوهی برای برادرم گرفت. سردار فضلی زیر بغل پدر را گرفته بود و آرامش میکرد پدر وقتی آمد پیکر را بوس کند، سردارفضلی اجازه نداد و گفت: «نمیشود بوس کنید و نگذاشت پرچم را کنار بزنند. مادرم میگفت: حسن تو را خدا خیلی گرانقیمت خریده است...»
حرف آخر
در کشورهای دیگر برای یک بند انگشت چهار جلد کتاب مینویسند اما ما برای شهدا چه کردهایم؟! چرا به ندای رهبرمان لبیک نمیگوییم؟! آنها هم متعلق به این آب و خاک بودند! چرا کسی احوال خانواده شهدا را نمیپرسد؟ دل من خون است. وقتی عکسهای برادرم و همرزمانش را یکییکی ورق میزنم، جوانانی را میبینم که با وجود سن کمشان از روی مین رد شده تا معبر برای عبور همرزمانش باز و عملیات اجرایی شود. خیلی حرف است. چرا کسی احوالی از خانواده شهدا نمیپرسد. بارها به خودم میگویم مگر این شهیدان برای مملکت ما نبودند؟ آنها که بودند و چی بودند؟ این جوانها برای آن مرز و بوم بودند. برای این مردم بودند. جوانانی که سنی نداشتند اما متأسفانه اسمی از گردان المهدی نیست. چند شب پیش سپاه ولیامر و سپاه انصار مهمان خانهمان بودند و در مراسمی در منزلمان برای برادرم و ۸۷ نیروی در خاک آرمیده گردان المهدی مراسمی برگزار کردند. گردان المهدی(عج) سه فرمانده شهید داده است. اول حسنیان۱۳ اردیبهشت شهید شد، بعد در شهریورماه شهید صمد یکتا در کربلای ۱و در بهمن ماه محمد کاشیها در کربلای ۵ شهید میشود. هر سه فرمانده در یکسال شهید شدند. بعد هم محمد هادی فرمانده گردان المهدی شد تا امروز. همایشی هم در سال گذشته به نام حسنیان و دو فرماندهاش با همکاری تیمسار نصیری و سپاه سیدالشهدا(ع) برگزار شد. هنوز آرزوی دیدن چهره برادر را دارم. نمیدانم از کجا و چه بگویم؟! خدا میداند در جبهه چه کرد و چه نقشهایی را آفرید!
برای آشنایی بیشتر با شهید محمدحسن حسنیان با تنی چند از همرزمان شهید و یادگاران هشت سال دفاع مقدس همکلام شدیم. برای این عزیزان صحبت و روایت از حماسههای رزمندهای چون حسنیان، باید که ساعتها زمان صرف کنی اما آنچه در پیمیآید تنها حاصل چند لحظه گفتوگو با این عزیزان است.
محمدعلی فلکی، فرمانده گردان قریربن خضیر
همیشه جلوتر از نیروها حرکت میکرد!
آشنایی من با ایشان به ابتدای سال ۱۳۶۲ باز میگردد. ایشان در آن زمان در واحد اطلاعات عملیات تیپ سیدالشهدا (ع) به عنوان سر تیم این واحد فعالیت میکردند. جنگ ما ویژگی خاص خودش را داشت با جنگهای کشورهای دیگر فرق داشت. نمیتوانیم جنگمان را با سایر جنگها مقایسه کنیم. طول جنگ یکی است اما تاکتیکها تفاوت دارد. برای همین افراد حاضر در این جنگ که نقشآفرینی کردند متفاوت و خاص بودند.
علتش هم به نوع جنگ و هشت سال دفاع مقدسمان بازمیگردد.
در این جنگ فرمانده در جلو حرکت میکرد و بعد به نیروهایش دستور حرکت میداد. در جنگهای دیگر کشورها اینطور نیست. حسنیان چون بسیاری دیگر از فرماندهان ما جلوتر از نیروهایش حرکت میکرد. اما او علاوه بر این ویژگی که دیگر فرماندهان داشتند بسیار منحصر به فرد بود. کار در عرصه اطلاعات و عملیات به او شجاعت، ظرافت و دقت نظر بیشتری داده بود. او به عقبه دشمن میرفت و مواضع دشمن را شناسایی میکرد و باز میگشت.
ما نتوانستیم واقعیتها و حقیقتهای جنگ را به درستی به نسل امروز انتقال دهیم؛ یا اشکال در رسانهها بوده که در ابراز واقعیتها غلو میکردند یا در انعکاس آن کوتاهی داشتهاند. به گونهای که امروزه جوانان ما تصور میکنند فرماندهان و شهدای ما پدیدههایی بودند دست نیافتنی! لذا توقع دارند تعاریفی داشته باشیم از جنگ و شهدا و ... که این تعاریف واقعاً خارقالعاده باشد. نه اینطور نبود. همه آنها افرادی بودند که ما همیشه در کنار خود میبینیم وقتی صحبت از سردارفضلی میکنیم همان ویژگیهایی را دارد که شهید همت یا شهید حسنیان، حال یکی شهید شده و دیگری زنده است، همه ویژگی شهید حسنیان را آقای هادی یا آقای مرادزاده هم دارند.
اما اگر بخواهیم درباره شهید حسن حسنیان بگوییم، بله ایشان در عین فشار کار در گردان المهدی (عج)، شبگردیها برای شناسایی مواضع دشمن، و روزها کار آموزش نیروها در کنار مجروحیتها و شهادت نیروها بسیار شاداب و عاطفی بود. به عمق وجود بچهها دقت داشت و از همه مهمتر رزمندگانی که با ایشان کار میکردند، عدد و آمار نبودند بلکه انسان بودند. او و دیگر فرماندهان فرمانده تعدادی انسان بودند که با این انسانها حشر و نشر داشته، بگو، مگو داشته، شوخی میکردند و ارتباط داشتند. از دیگر صفات حسنیان این بود که بسیار شجاع و با درایت بود. صبور و با تدبیر بود. حسنیان محبوب مجموعه خود و سایر گردانها و فرماندهان بود. او از جمله فرماندهانی بود که در جلسات سایر قرارگاهها شرکت داشت به نظرات و طرحهای حسنیان نیز بسیار توجه میشد. در کل باید بگویم متأسفانه برخی تصور میکنند که خداوند عدهای را گلچین کرده در مایع معنویت غلتانده و آرشیو کرده و اینها از باقی انسانها مستثنی بودند که اینطور نیست.
محمد هادی، همرزم شهید حسن حسنیان
او فاتح الفتوح فکه بود
شهید بزرگوار حسن حسنیان، جگر شیر داشت و مصداق این بیت نوشته شده در پشت لباس رزمندگان بود که، جگر شیرنداری سفر عشق مرو!
به واقع جگر شیر داشت. صحنههایی از ایشان دیدم که بیمحابا به دل دشمن میتاخت، که زبان از بیان اوصاف آن شجاعتها قاصر است، تنها خداوند میداند چه جرأتی به ایشان داده بود. به نظرم او به این مرتبه رسیده بودکه شاعر میگوید: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.
شهید حسنیان چشمان بسیار زیبایی داشت، اما او گل وجودش را آراسته بود و با همین چشمان زیبا هیکلش چه شبهایی برای خدا میلرزید و میگریست و میگفت: الهی العفو! خدا چه معاملهای با او کرد؟! خدا هم اولین بهای عاشقی حسنیان را با گرفتن چشمانش پرداخت. اما حسن گل وجودش را زیبا کرده بود.
حسنیان یکی از دلاورمردان فاتح فکه نیز بود. ایشان در اکثر عملیاتها بود اما در فکه فاتحالفتوح بود، قبل شهادت همه بچهها آماده شده بودند که به مرخصی بروند اما ایشان آمد و به بچهها گفت: هر که میخواهد، به مرخصی برود به سلامت! من نمیروم، برمیگردم چون دشمن در حال پیشروی است. او اول به خودش نهیب میزد. همیشه اول بود، با توجه به اینکه فرمانده بود و باید آخر همه حرکت میکرد اما همیشه جلوی گردان بود.
حسنیان ارادت خاصی به حضرت مهدی (عج) داشت برای همین نام گردان که به نام «حربنریاحی» بود را با هماهنگی مسئولان آن زمان به گردان المهدی (عج) تغییر داد و تابلویی هم در جلوی سنگرگردان المهدی (عج) نصب کرد با این مضمون: «یا مهدی! فرماندهی از آن توست!»
هر جا هم که میرفت میگفت این گردان صاحب دارد، صاحبش هم امام زمان (عج) است. او به گونهای با نیروهایش رفتار میکرد که بچههای بسیجی حسنیان را میپرستیدند، تا این حد به ایشان ارادت داشتند. عصر جمعهها وقتی بچهها جمع میشدند در بین آنها حاضر میشد و با آنها کشتی میگرفت، هر چقدر میگفتیم بابا شما نرو!... زیر بار نمیرفت! و میگفت: نه! کاری میکرد بسیجیها او را زمین بزنند. میگفت: حال و دلاوری این بسیجیها را در شبهای عملیات به شما نشان میدهم! همین طور هم بود؛ «از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن».
وقتی در شبهای عملیات فرمان به امری میداد و با انگشت اشاره میکرد، در اجرای فرامین او بچهها از هم سبقت میگرفتند. همه شهدا دارای شاخصهها و اوصاف خاصی بودند. آنها انتخاب شده بودند، شهید حسنیان هم انتخاب شده بود باید مسیر را طی میکرد، او جای ماندن در این دنیای کوچک را نداشت.
یکی از همرزمان شهید حسن حسنیان
همه مجذوب ژنرال شده بودیم
من به عنوان نیروی بسیجی در سال ۱۳۶۰ وارد میدان مبارزه شدم. سال ۱۳۶۳ به عنوان نیروی رسمی سپاه به خدمت ادامه دادم. در گردان حضرت علی اصغر همراه شهید حسین اسکندرلو بودم. به علت مجروحیت مدت کوتاهی به خانه رفتم، زمانی که به جبهه برگشتم وارد گردان المهدی (عج) شدم. آن زمان سردار علی فضلی فرمانده تیپ ۲۷ بودند، ایشان گفتند چون گردان المهدی (عج) کادر کم دارد، باید به این گردان بروید. من هم پرسیدم فرمانده گردان کیست، گفتند: حسنیان. من هم گفتم چشم! تکلیف باید انجام شود هر جا که باشد.
مقر گردان المهدی در منطقهای به نام «کوثر» بود که آنجا تیپ سیدالشهدا اردو زده بود؛ منطقهای رملی که روزهای گرم و شبهای بسیار سردی داشت؛ به طوری که سرما در مغز استخوان نیروها نفوذ میکرد. هر شب هم بین بچهها عقرب گزیدگی داشتیم.
زمان آشنایی با شهید حسنیان بعد سلام و احوالپرسی گفتم: یک آدم شرور وارد گردان المهدی (عج) شد. ایشان گفتند من دنبال آدمی شرور بودم. گفتم: چطور؟! گفت: نیرویی چون آچار فرانسه لازم دارم. گفتم: شما که بزرگترین نیروی کارآمدید، گفت یک دست صدا ندارد باید چند نفر دست به دست هم دهیم. ایشان گفتند که شما بروید مسئول گروهان باشید، گفتم من فرقی برایم ندارد اما دوست دارم بین بچهها باشم. نیروی آزاد باشم تا مسئول بچهها، شهید حسنیان گفت: تکلیف اینطور ایجاب میکند که شما مسئولیتی را بپذیرید.
من هم گفتم چشم. بعد از مدتی متوجه شدم ایشان در کار بسیار فرد بشاش، خوشرو و بهرغم اینکه در ظاهر نشان نمیداد، خونسرد بود. مدتی گذشت مشاهده کردم شهید حسنیان در سختترین شرایط هم از همان حالات و وضعیت صبر و خونسردی و ظاهر بسیار مرتب و تمیزش دور نمیشود.
هر روز انگار قبل از حضور در بین بچهها به حمام رفته یا با یک خشکشویی قرارداد داشته باشد. بسیار با سلیقه با لباسهای آنکارد و سر و وضعی تمیز و اتو کرده در بین گردان حاضر میشد.
برای من هم جای تعجب داشت و هم اینکه سعی میکردم از ایشان درس یاد بگیرم. یک روز به شهید گفتم: حسنیان! میدانی بچهها به تو چه لقبی دادهاند؟! گفت: چه میگویند؟ گفتم میگویند «ژنرال». گفت: از چه بابت؟! گفتم: خیلی خوش تیپ میگردی، خط اتوی لباس و شلوارت همیشه هست به قول بچهها خربزده را قاچ میکند. لباس و شلوارش را زیر پتو میانداخت و فردایش میپوشید. اصلش این بود که در شرایط جبهه رعایت این کارها و این نوع تمیزی و ....بسیار زحمت داشت.
حسنیان هیچ وقت خنده از لبانش نمیافتاد، خندهرو بود. من همیشه و حالا هم که از او حرف میزنم حسرت خندههای روی لبش را دارم. با همان خنده و تیپ ظاهر بچهها را در سختترین شرایط به بهترین نحو چون فردی با سابقه نظامی بالا هدایت میکرد.
خصوصیات ظاهری و اخلاقی این شخص همه را مجذوب میکرد. در اوج درگیری در خط اول، خونسرد و با صدای آرام و ملیحش، در بدترین شرایط آرام و مسلط رفتار میکرد. در فاو در عملیات والفجر ۸، با ایشان همراه بودم، در شرایطی که تعدادی از بچهها شهید شده بودند و وضعیت جسمانی من هم به خاطر ترکشهای بدنم، چندان مناسب نبود، ایشان را که دیدم گویی آمپول دیازپامی به من زده باشند، آرام شدم. گفتم: اینجا هم نمیخواهی دست از این آرامشت برداری؟ دست از خندهات بکشی؟ آخر این جا و این شرایط جای خنده است؟ گفت: این خنده که در سیره پیامبر (ص) بوده، یادت نرود در بدترین شرایط از روی چهرهات برنداری! گفتم: ما حسرتش را میخوریم که اینگونه ازت گله میکنیم.
لب خندان، برخورد دوستانه و مهربانانه ایشان از یاد من نمیرود. همه اینها باعث می شود حسنیان به عنوان یک شهید شاخص همیشه در ذهن و یاد همرزمانش بماند. حسن سید بود، واقعاً حسنی بود. حسنی کسی نیست که آرام و جنگنده است، به وقتش میتواند خشم خود را نگه دارد. سید حسن حسنیان حسنی بودن را در خودش پیاده کرده بود. هیچ گاه سرکسی فریاد نکشید.
گردان المهدی (عج) در بسیاری از عملیاتها در شرایط سخت، وارد عمل میشد و بچهها و نیروهای دیگر وارد میدان میشدند. همه فرماندهها زیر بار شرایط و اصول سخت نمیروند اما ایشان با اطلاع از نوع عملکرد گردان، برای تکلیف و جانفشانی و تبعیت از ولی فقیه و کشورش مردانه میایستاد. اصل غافلگیری، حربه و فریبی که در عملیات غرورآفرین والفجر ۸ توسط گردان المهدی (عج) انجام شد از این دست از درایت در فرماندهی شهید سید حسن حسنیان است. در پی رشادت مردان گردان المهدی (عج) و بود که توانستیم عملیات را اجرا کنیم و فاو را به دست آوریم. اینها همه با دست به دست دادن فرماندهانی چون شهید سید حسن حسنیان حاصل آمد. گردان المهدی (عج) همهاش مدرسه عشق بود. گردان المهدی (عج) گردان خطشکن بود.
