نفر چهارم کنکور پزشکی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شکست استکبار جهانی به رهبری آقاروحالله دست طمع دشمنان ایران و انقلاب به مرزهای ما دراز شد و غائلههای متعددی که هر کدام برای شکست یک انقلاب کارساز بود، در کشور اتفاق افتاد. غائله خلق عرب، خلق بلوچ، ترکمن و گروهکهای ضدانقلاب در غرب کشور و... یکی پس از دیگری به وقوع پیوستند. در حالی که متأسفانه این دو سال درگیری قبل از آغاز رسمی جنگ تحمیل در صفحههای تقویم مشاهده نمیشود و تاریخ برای نوشتن بزرگی فرزندان آقاروحالله دچار فراموشی شده است. فضای غرب کشور به شدت متشنج شده بود، تا جایی که رژیم بعث عراق به همراهی ضدانقلابیون خط مرزی را شکسته و وارد جنگ با انقلاب اسلامی ایران میشود. در این میان که ارتش هنوز خود را پیدا نکرده و از سازمان رزم درستی هم برخوردار نبود، با همان شرایط به هم ریخته به صورت دست و پا شکسته جلوی متجاوزان ایستاد و از همه ظرفیت خود برای این مقابله استفاده کرد اما مقابله با ضدانقلاب نیاز به صرف نیروی بیشتری داشت و به همین خاطر جوانانی با لباسهای فیروزهای مزین به آرم «وعده اللهم مستطعتم من قوه» وصیتنامههای خود را در جیبشان گذاشتند و برای کمک به ارتش وارد منطقه شدند. جوانانی که در پادگان امام حسین تهران آموزشدیده و اولین نفرات پاسدار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند. در میان این جوانان که هر کدام را میتوان به عنوان یک نخبه معرفی کرد، جوانی به نام محسن حاجبابا از فرماندهان گردانهای اولیه سپاه در پادگان امام حسین(ع) دیده میشد که بعدها نام او را اکثر کسانی که در جبهه غرب حاضر شدند از مردم گرفته تا فرماندهان نظامی و نیروهای نظامی شناختند. به مناسبت سی و یکمین سالگرد شهادت فرمانده عملیات غرب کشور شهید محسن حاجبابا که ۲۲ اردیبهشت سال ۶۱ آسمانی شد، گفتوگویی را با خانواده و همرزمانش انجام دادهایم که خواندنش خالی از لطف نیست.
کودکی که قاری قرآن بود
سال ۳۶ در یکی از خانههای محله نیروی هوایی تهران، خانواده حاجبابا صاحب فرزندی شدند که نامش را محسن گذاشتند. در آن زمان هیچکس نمیدانست که این نوزاد یکی از علمداران سپاه آقا روحالله در آینده خواهد شد. پدر این شهید درخصوص دوران کودکی شهید محسن حاجبابا و علاقه شدیدش به مسائل مذهبی میگوید: محسن از همان کودکی با تمام همسن و سالهایش فرق داشت. یادم است در آن دوران که حتی مدرسه هم نمیرفت یا شاید هم تازه کلاس اول دبستان بود، به ما میگفت که صبر کنید بزرگ شوم، میروم قم روحانی میشوم و برمیگردم. تا شما و عزیز (مادرش) این همه راه به خاطر نماز جماعت تا مسجد نروید، من جلو میایستم و شما پشت سر من نماز بخوانید. کلاس سوم یا چهارم که بود قاری قرآن شد. محسن اولین کسی بود که در مسجد محل در آن مقطع زیارت عاشورا و دعای ندبه را راهاندازی و برگزار کرد.
پسرم با همین روحیات رشد کرد تا زمانی که به خدمت سربازی رفت و بعد از پیام امام خمینی(ره) درخصوص فرار سربازها از پادگانها، جزو اولین سربازانی بود که از خدمت فرار کرد. بعد هم یادم است رفت خیابان ایران و به خدمت امام خمینی(ره) رسید. در همان سال (۵۷) محسن کسی بود که در اسلحهخانه نیروی هوایی در پیروزی را شکست و اسلحههای آنجا را به دست مردم داد و به بیرون از پادگان منتقل کردند.
نفر چهارم کنکور پزشکی
پدر شهید حاجبابا با اشاره به هوش بالای او میگوید: پسرم در سال ۵۸ در میان ۴۰۰ نفر داوطلب پزشکی نفر چهارم شد اما بعد از قبولی پیش من آمد و گفت: پدرجان من میخواهم پاسدار شوم. پزشکی را هم دوست دارم اما میخواهم پاسدار سپاه پاسداران شوم. محسن جزو دانشجویان پیرو خط امام هم بود و بعد اینکه از لانه جاسوسی آمد به سمت پادگان امام حسین(ع) رفت و در آنجا نیز با لباس سبز به جمع عاشوراییان سپاه پیوست.
بیقراری حاج بابا!
محسن حاجبابا پس از پوشیدن رخت پاسداری، دو دوره مسئول گروهان هنگ امام حسین (ع) در پادگان میشود. در نهایت به سمت فرماندهی گردان منصوب میشود. در آن مقطع در پادگان امام حسین (ع) مبنا بر این بود که فرماندهان گردانها برای اینکه بدانند چه آموزشهایی لازم است به نیروها بدهند هرچند وقت یکبار به سمت خطوط مقدم بروند و یک بازبینی و بازدید کلی از خطوط داشته باشند. حسین خدابخش از دوستان و همرزمان شهید حاج بابا در این خصوص میگوید:حاج بابا برای بازدید از خطوط به جبهه غرب رفت که رفتن او به غرب همانا و ماندنی شدنش در غرب تا شهادت همانا. مهدی مرندی جانشین شهید حاجبابا نیز در خصوص اعزام و چگونگی ماندگاری آنها در غرب میگوید: نیمه دوم سال ۵۸ جذب سپاه شده و وارد پادگان امام حسین (ع) شدم. یک دوره آموزشی دیدم. آشنایی حقیر با شهید حاجبابا برمیگردد به همانجا. یعنی ایشان فرمانده گردان من بود و ما در پادگان امام حسین (ع) با هم بودیم. دستور آمد که نیروها را آماده کنید باید به سمت سوسنگرد حرکت کنید. نیروها را آماده کردیم رفتیم پادگان امام حسن (ع) که در آن زمان اسب دوانی بود. طی دو یا سه روز نیروها را مسلح کردیم اما به جای اینکه به سمت سوسنگرد حرکت کنیم اعزام شدیم به سمت جبهه غرب. حاجبابا هم وقتی شرایط آن مناطق را دید همان جا ماندگار شد.
فرمانده جبهه سدآب گرم
هنگامی که شهید حاج بابا به همراه نیروهایش به جبهه غرب میرسند بدون هیچ تعللی به سمت سرپل ذهاب میروند. در آن مقطع قصرشیرین اشغال شده بود. گردانی که دوره هشت سپاه را پشت سر گذاشته بودند با اصغر وصالی در سرپل ذهاب میجنگیدند و سعید گلاب بخش معروف به محسن چریک به همراه بچههایش عملیاتی کرده بودند تا عراق را از دشت دیده عقب برانند. ارتفاعات بازی دراز و دشت دیده اشغال شده بود و دانه خشک هم در دست عراق بود. مرندی جانشین حاج بابا در این خصوص بیان میدارد: مقر ما در سد آب گرم بود. سرآب گرم محل پرورش ماهی بود. مجبور شدیم جایمان را عوض کنیم. رفتیم تپه عظیمیه. حاج بابا و شهید علی قربانی مسئول آموزش پادگان امام حسین (ع) در عظیمیه بودند. رفتند شناسایی را انجام دادند و برگشتند. بعد از برگشت جبههای تشکیل شد به نام جبهه سر آب گرم. این جبهه از ارتفاع ۱۰۵۰ بازی دراز شروع شده و تا رودخانه الوند ادامه مییافت و در سوی دیگر از روستای دار بلوط تا جاده ریخک تا سرآب گرم ادامه داشت. شهید حاج بابا فرمانده این جبهه شد. بعد از استقرار در تپه عظیمیه رفتیم برای شناسایی که چهار ساعت طول کشید. اولین شناساییهای ما هم بود و یادم است یک بومی را با خودمان برده بودیم. در شناسایی که اگر اشتباه نکنم تا کمر بازی دراز رفته بودیم ناگهان یک دیدهبان عراقی را دیدیم، محسن گفت شلوغ نکنید، دورش بزنیم تا بگیریمش. در همین حین آرام حرکت کردیم و رفتیم پشت یک تخته سنگ بزرگ نشستیم. همین که محسن از پشت تخته سنگ بلند شد، همزمان آن طرف تخته سنگ یک کماندوی عراقی با محسن بلند شد و صورت به صورت روبهروی هم قرار گرفتند. در همان حین محسن لوله ژ۳ را در دهان او کرد و به رگبار بست. هر کداممان که بلند شدیم یک عراقی درست روبهرویمان بلند میشد که فهمیدیم قبل از اینکه ما آن دیدهبان را ببینیم، او ما را دیده و عراقیها منتظر این هستند که بیاییم و ما را بگیرند. خلاصه بعد از درگیری که پیش آمد راه چهار ساعته را ۲۰ دقیقهای برگشتیم! طوری فرار کردیم که نگو و نپرس. با تمام این اوصاف اولین شناسایی ما، باعث اتفاقات و فعالیتهای زیادی شد. اول اینکه فهمیدیم چطور باید به شناسایی رفت و شناسایی سالم و درست انجام داد و دوم اینکه اولین پل بر روی رودخانه افشار آباد با آهن و جعبه مهمات به دست آقای ودود طراحی و تأسیس شد تا رفت و آمد سالم و درستی انجام شود و...
فرماندهی مدبر و محبوب
انس عجیب حاج بابا با قرآن مسئلهای است که مورد تأکید همرزمانش نیز قرار دارد. مرندی در این خصوص میگوید: محسن حاجبابا زیارت عاشورا را از حفظ میخواند. انس عجیب محسن با قرآن و استفاده درست از او این پایه و مبنا باعث شد که او فرماندهی مدبر و محبوب باشد.
استفاده درست یعنی چه؟ یعنی اینکه محسن اصلاً به خودش فکر نمیکرد. فقط انگشتر یادگاری مادرش بود که به کسی نمیداد. تلاش شبانهروزی محسن را کسی فراموش نمیکند. به من میگفت که من میخواهم تکهتکه شوم. چون من خودی نمیبینم و همه چیز اوست. اگر اوست باید خودش کمک کند. نه اینکه من فرماندهی و هدایت را از آن خود بدانم. محسن دو کار را همیشه انجام میداد، اول این بود که حواسش خیلی به نفوذیهایی که در جبهه میآمدند و در بعضی مواقع حتی نهجالبلاغه هم تدریس میکردند بود و در کنار اینها حواسش هم به کسانی بود که به دنبال کیف و وقت گذرانی در جبهه بودند. بعد از آن محسن کسی بود که مسئولیت میداد و میگفت وقتی امام به جوانان اعتماد کرده و کار را به جوانها سپرده ما هم باید اعتماد کنیم. ارتباط و اعتبار خیلی خوبی در پادگان امام حسین (ع) داشت. از پادگان امام حسین (ع) نیرو میگرفت و سراسر وقتش در تلاش و کوشش بود. یادم است وقتی به روستای ترک ؟ رفتیم و مقر را راه انداختیم که راهاندازی مقر هم به دست خودش انجام شد، برای مقر طبیعتاً حمامی درست کردیم. بعد از احداث به بچهها گفت روزهای زوج ما از این حمام استفاده میکنیم و روزهای فرد حمام در اختیار مردم است. بعد از کلی بحث وقتی رفتند به مردم گفتند، مردم همین طور هاج و واج مانده بودند.
در آن مقطع حتی یادم است یک کاتیوشا آمد و خورد در وسط روستا که تعدادی از گاوهای اهالی زخمی شدند. بلافاصله گاوها را پشت ماشین انداخت و برد پادگان ابوذر آنجا آنها را سر برید و پولش را از سپاه گرفته و آورد به صاحبان گاوها داد. آنها که فکر میکردند همه چیزشان از بین رفته با دیدن این صحنه چیزی برای گفتن غیر از تشکر و ابراز محبت نداشتند.
«حر»هایی که محسن تربیت کرد!
معاون شهید حاجبابا در دوران دفاع مقدس در خصوص همرزمان و یاران خاص حاج بابا میگوید: شخصی آمده بود به نام قدرت کلهپایی که اهل لرستان بود، میخواست برود به عراق پناهنده شود. حاج بابا آمد و با او صحبت کرد و به او گفت که پیش من بمان، اگر بد بود خودم میفرستمت عراق، او هم قبول کرد و ماند و ماندنش باعث ماندگاری ابدیاش شد. قدرت در بازی دراز به شهادت رسید.
یکی دیگر از یاران حاج بابا به نام احمد بیابانی است. شهید بیابانی وقتی آمد به خود حقیر میگفت که حاجی من در شهر ری تیغکش بودم. هر کسی از روحانی و امام جلوی من حرف میزد با تیغ میزدمش. او آمده بود جبهه و از شانس خوبش خورد به پست حاجبابا. این انسان طوری شد که به خاطر اینکه تمام بدنش پر از خالکوبی بود و از بچهها خجالت میکشید، میرفت و در رودخانه افشارآباد حمام میکرد و میگفت کاش یک جوری شهید شوم که روی سنگ غسالخانه این خالکوبیها معلوم نباشد تا آبروی سربازان خمینی برود. او هم کنار حاج بابا سوخت.
از غرب شروع و در غرب تمام شد
مهدی مرندی در خصوص چگونگی شهادت محسن حاجبابا نیز میگوید: وقتی ما سینه به سینه به بازی دراز میزدیم در تفکر ما این میگذشت که اگر در دشت بیفتیم تا استان خانقین میتوانیم برویم و درست هم بود. آنقدر که ما در این منطقه میتوانستیم عملیات انجام دهیم در جای دیگر نمیشد. شناسایی برای آزادسازی قصرشیرین از دور زدن بازی دراز انجام شده بود. طرح این بود که قصر شیرین را دور بزنیم تا سر پل ذهاب از دید و تیررس خارج شود. هنگامی که طرح را به شهید بروجردی اعلام کردیم، او پذیرفت.
برای جاده تدارکاتی هم قرار شد یک جاده از کرند به دالاهو طراحی و هماهنگ شود.
بنابراین برای این کار شناساییهایی قرار شد انجام شود. به همین خاطر قرار شد با بچههای جوانرود برویم شناسایی. بنابراین در همین اردیبهشت ماه بود که قرار شد با حاجبابا برویم کرمانشاه پیش شهید بروجردی و جلسهای برگزار شود. حتی یادم است رفت اصلاح وتر و تمیز شد و آمد. قرار بود بعد از جلسه و شناسایی برود خواستگاری. بعد از جلسه آمد و گفت مرندی شما برو به سرپلذهاب، سومار و. . . سرکشی کن، من هم با بچهها میروم شناسایی آخر را انجام دهم. میخواهم ببینم خودم تحمل و توان دارم که در منطقه حرکت کنم و عملیات صورت گیرد، بعد نیروها و بچههای مردم را بفرستم. رفتیم ریجاب که مهدی خندان تازه شده بود فرمانده ریجاب. در آنجا به من گفتند که حاجبابا زخمی شده و او را بردهاند پادگان ابوذر. وقتی به ابوذر رسیدیم فهمیدم که شهید شده است. همانطوری که میخواست تکهتکه و سوخته بود.
احمد بیابانی هم همراهش بود و در ماشین به همراه شهید شوندی، سه نفری پر کشیده بودند.
گلوله توپ به ماشینشان برخورد کرده بود و هر سه نفر تکهتکه و سوخته شده بودند.
چند روز بعد تکهای از بدنش را برادر خدابخش از داخل ماشین جمع کرده بود که در کنار روستای عظیمیمه به خاک سپردند و این شد که حاجبابا هم در تهران قبر دارد و هم در غرب. محسن برای همیشه در غرب هم ماندنی شد.
کودکی که قاری قرآن بود
سال ۳۶ در یکی از خانههای محله نیروی هوایی تهران، خانواده حاجبابا صاحب فرزندی شدند که نامش را محسن گذاشتند. در آن زمان هیچکس نمیدانست که این نوزاد یکی از علمداران سپاه آقا روحالله در آینده خواهد شد. پدر این شهید درخصوص دوران کودکی شهید محسن حاجبابا و علاقه شدیدش به مسائل مذهبی میگوید: محسن از همان کودکی با تمام همسن و سالهایش فرق داشت. یادم است در آن دوران که حتی مدرسه هم نمیرفت یا شاید هم تازه کلاس اول دبستان بود، به ما میگفت که صبر کنید بزرگ شوم، میروم قم روحانی میشوم و برمیگردم. تا شما و عزیز (مادرش) این همه راه به خاطر نماز جماعت تا مسجد نروید، من جلو میایستم و شما پشت سر من نماز بخوانید. کلاس سوم یا چهارم که بود قاری قرآن شد. محسن اولین کسی بود که در مسجد محل در آن مقطع زیارت عاشورا و دعای ندبه را راهاندازی و برگزار کرد.
پسرم با همین روحیات رشد کرد تا زمانی که به خدمت سربازی رفت و بعد از پیام امام خمینی(ره) درخصوص فرار سربازها از پادگانها، جزو اولین سربازانی بود که از خدمت فرار کرد. بعد هم یادم است رفت خیابان ایران و به خدمت امام خمینی(ره) رسید. در همان سال (۵۷) محسن کسی بود که در اسلحهخانه نیروی هوایی در پیروزی را شکست و اسلحههای آنجا را به دست مردم داد و به بیرون از پادگان منتقل کردند.
نفر چهارم کنکور پزشکی
پدر شهید حاجبابا با اشاره به هوش بالای او میگوید: پسرم در سال ۵۸ در میان ۴۰۰ نفر داوطلب پزشکی نفر چهارم شد اما بعد از قبولی پیش من آمد و گفت: پدرجان من میخواهم پاسدار شوم. پزشکی را هم دوست دارم اما میخواهم پاسدار سپاه پاسداران شوم. محسن جزو دانشجویان پیرو خط امام هم بود و بعد اینکه از لانه جاسوسی آمد به سمت پادگان امام حسین(ع) رفت و در آنجا نیز با لباس سبز به جمع عاشوراییان سپاه پیوست.
بیقراری حاج بابا!
محسن حاجبابا پس از پوشیدن رخت پاسداری، دو دوره مسئول گروهان هنگ امام حسین (ع) در پادگان میشود. در نهایت به سمت فرماندهی گردان منصوب میشود. در آن مقطع در پادگان امام حسین (ع) مبنا بر این بود که فرماندهان گردانها برای اینکه بدانند چه آموزشهایی لازم است به نیروها بدهند هرچند وقت یکبار به سمت خطوط مقدم بروند و یک بازبینی و بازدید کلی از خطوط داشته باشند. حسین خدابخش از دوستان و همرزمان شهید حاج بابا در این خصوص میگوید:حاج بابا برای بازدید از خطوط به جبهه غرب رفت که رفتن او به غرب همانا و ماندنی شدنش در غرب تا شهادت همانا. مهدی مرندی جانشین شهید حاجبابا نیز در خصوص اعزام و چگونگی ماندگاری آنها در غرب میگوید: نیمه دوم سال ۵۸ جذب سپاه شده و وارد پادگان امام حسین (ع) شدم. یک دوره آموزشی دیدم. آشنایی حقیر با شهید حاجبابا برمیگردد به همانجا. یعنی ایشان فرمانده گردان من بود و ما در پادگان امام حسین (ع) با هم بودیم. دستور آمد که نیروها را آماده کنید باید به سمت سوسنگرد حرکت کنید. نیروها را آماده کردیم رفتیم پادگان امام حسن (ع) که در آن زمان اسب دوانی بود. طی دو یا سه روز نیروها را مسلح کردیم اما به جای اینکه به سمت سوسنگرد حرکت کنیم اعزام شدیم به سمت جبهه غرب. حاجبابا هم وقتی شرایط آن مناطق را دید همان جا ماندگار شد.
فرمانده جبهه سدآب گرم
هنگامی که شهید حاج بابا به همراه نیروهایش به جبهه غرب میرسند بدون هیچ تعللی به سمت سرپل ذهاب میروند. در آن مقطع قصرشیرین اشغال شده بود. گردانی که دوره هشت سپاه را پشت سر گذاشته بودند با اصغر وصالی در سرپل ذهاب میجنگیدند و سعید گلاب بخش معروف به محسن چریک به همراه بچههایش عملیاتی کرده بودند تا عراق را از دشت دیده عقب برانند. ارتفاعات بازی دراز و دشت دیده اشغال شده بود و دانه خشک هم در دست عراق بود. مرندی جانشین حاج بابا در این خصوص بیان میدارد: مقر ما در سد آب گرم بود. سرآب گرم محل پرورش ماهی بود. مجبور شدیم جایمان را عوض کنیم. رفتیم تپه عظیمیه. حاج بابا و شهید علی قربانی مسئول آموزش پادگان امام حسین (ع) در عظیمیه بودند. رفتند شناسایی را انجام دادند و برگشتند. بعد از برگشت جبههای تشکیل شد به نام جبهه سر آب گرم. این جبهه از ارتفاع ۱۰۵۰ بازی دراز شروع شده و تا رودخانه الوند ادامه مییافت و در سوی دیگر از روستای دار بلوط تا جاده ریخک تا سرآب گرم ادامه داشت. شهید حاج بابا فرمانده این جبهه شد. بعد از استقرار در تپه عظیمیه رفتیم برای شناسایی که چهار ساعت طول کشید. اولین شناساییهای ما هم بود و یادم است یک بومی را با خودمان برده بودیم. در شناسایی که اگر اشتباه نکنم تا کمر بازی دراز رفته بودیم ناگهان یک دیدهبان عراقی را دیدیم، محسن گفت شلوغ نکنید، دورش بزنیم تا بگیریمش. در همین حین آرام حرکت کردیم و رفتیم پشت یک تخته سنگ بزرگ نشستیم. همین که محسن از پشت تخته سنگ بلند شد، همزمان آن طرف تخته سنگ یک کماندوی عراقی با محسن بلند شد و صورت به صورت روبهروی هم قرار گرفتند. در همان حین محسن لوله ژ۳ را در دهان او کرد و به رگبار بست. هر کداممان که بلند شدیم یک عراقی درست روبهرویمان بلند میشد که فهمیدیم قبل از اینکه ما آن دیدهبان را ببینیم، او ما را دیده و عراقیها منتظر این هستند که بیاییم و ما را بگیرند. خلاصه بعد از درگیری که پیش آمد راه چهار ساعته را ۲۰ دقیقهای برگشتیم! طوری فرار کردیم که نگو و نپرس. با تمام این اوصاف اولین شناسایی ما، باعث اتفاقات و فعالیتهای زیادی شد. اول اینکه فهمیدیم چطور باید به شناسایی رفت و شناسایی سالم و درست انجام داد و دوم اینکه اولین پل بر روی رودخانه افشار آباد با آهن و جعبه مهمات به دست آقای ودود طراحی و تأسیس شد تا رفت و آمد سالم و درستی انجام شود و...
فرماندهی مدبر و محبوب
انس عجیب حاج بابا با قرآن مسئلهای است که مورد تأکید همرزمانش نیز قرار دارد. مرندی در این خصوص میگوید: محسن حاجبابا زیارت عاشورا را از حفظ میخواند. انس عجیب محسن با قرآن و استفاده درست از او این پایه و مبنا باعث شد که او فرماندهی مدبر و محبوب باشد.
استفاده درست یعنی چه؟ یعنی اینکه محسن اصلاً به خودش فکر نمیکرد. فقط انگشتر یادگاری مادرش بود که به کسی نمیداد. تلاش شبانهروزی محسن را کسی فراموش نمیکند. به من میگفت که من میخواهم تکهتکه شوم. چون من خودی نمیبینم و همه چیز اوست. اگر اوست باید خودش کمک کند. نه اینکه من فرماندهی و هدایت را از آن خود بدانم. محسن دو کار را همیشه انجام میداد، اول این بود که حواسش خیلی به نفوذیهایی که در جبهه میآمدند و در بعضی مواقع حتی نهجالبلاغه هم تدریس میکردند بود و در کنار اینها حواسش هم به کسانی بود که به دنبال کیف و وقت گذرانی در جبهه بودند. بعد از آن محسن کسی بود که مسئولیت میداد و میگفت وقتی امام به جوانان اعتماد کرده و کار را به جوانها سپرده ما هم باید اعتماد کنیم. ارتباط و اعتبار خیلی خوبی در پادگان امام حسین (ع) داشت. از پادگان امام حسین (ع) نیرو میگرفت و سراسر وقتش در تلاش و کوشش بود. یادم است وقتی به روستای ترک ؟ رفتیم و مقر را راه انداختیم که راهاندازی مقر هم به دست خودش انجام شد، برای مقر طبیعتاً حمامی درست کردیم. بعد از احداث به بچهها گفت روزهای زوج ما از این حمام استفاده میکنیم و روزهای فرد حمام در اختیار مردم است. بعد از کلی بحث وقتی رفتند به مردم گفتند، مردم همین طور هاج و واج مانده بودند.
در آن مقطع حتی یادم است یک کاتیوشا آمد و خورد در وسط روستا که تعدادی از گاوهای اهالی زخمی شدند. بلافاصله گاوها را پشت ماشین انداخت و برد پادگان ابوذر آنجا آنها را سر برید و پولش را از سپاه گرفته و آورد به صاحبان گاوها داد. آنها که فکر میکردند همه چیزشان از بین رفته با دیدن این صحنه چیزی برای گفتن غیر از تشکر و ابراز محبت نداشتند.
«حر»هایی که محسن تربیت کرد!
معاون شهید حاجبابا در دوران دفاع مقدس در خصوص همرزمان و یاران خاص حاج بابا میگوید: شخصی آمده بود به نام قدرت کلهپایی که اهل لرستان بود، میخواست برود به عراق پناهنده شود. حاج بابا آمد و با او صحبت کرد و به او گفت که پیش من بمان، اگر بد بود خودم میفرستمت عراق، او هم قبول کرد و ماند و ماندنش باعث ماندگاری ابدیاش شد. قدرت در بازی دراز به شهادت رسید.
یکی دیگر از یاران حاج بابا به نام احمد بیابانی است. شهید بیابانی وقتی آمد به خود حقیر میگفت که حاجی من در شهر ری تیغکش بودم. هر کسی از روحانی و امام جلوی من حرف میزد با تیغ میزدمش. او آمده بود جبهه و از شانس خوبش خورد به پست حاجبابا. این انسان طوری شد که به خاطر اینکه تمام بدنش پر از خالکوبی بود و از بچهها خجالت میکشید، میرفت و در رودخانه افشارآباد حمام میکرد و میگفت کاش یک جوری شهید شوم که روی سنگ غسالخانه این خالکوبیها معلوم نباشد تا آبروی سربازان خمینی برود. او هم کنار حاج بابا سوخت.
از غرب شروع و در غرب تمام شد
مهدی مرندی در خصوص چگونگی شهادت محسن حاجبابا نیز میگوید: وقتی ما سینه به سینه به بازی دراز میزدیم در تفکر ما این میگذشت که اگر در دشت بیفتیم تا استان خانقین میتوانیم برویم و درست هم بود. آنقدر که ما در این منطقه میتوانستیم عملیات انجام دهیم در جای دیگر نمیشد. شناسایی برای آزادسازی قصرشیرین از دور زدن بازی دراز انجام شده بود. طرح این بود که قصر شیرین را دور بزنیم تا سر پل ذهاب از دید و تیررس خارج شود. هنگامی که طرح را به شهید بروجردی اعلام کردیم، او پذیرفت.
برای جاده تدارکاتی هم قرار شد یک جاده از کرند به دالاهو طراحی و هماهنگ شود.
بنابراین برای این کار شناساییهایی قرار شد انجام شود. به همین خاطر قرار شد با بچههای جوانرود برویم شناسایی. بنابراین در همین اردیبهشت ماه بود که قرار شد با حاجبابا برویم کرمانشاه پیش شهید بروجردی و جلسهای برگزار شود. حتی یادم است رفت اصلاح وتر و تمیز شد و آمد. قرار بود بعد از جلسه و شناسایی برود خواستگاری. بعد از جلسه آمد و گفت مرندی شما برو به سرپلذهاب، سومار و. . . سرکشی کن، من هم با بچهها میروم شناسایی آخر را انجام دهم. میخواهم ببینم خودم تحمل و توان دارم که در منطقه حرکت کنم و عملیات صورت گیرد، بعد نیروها و بچههای مردم را بفرستم. رفتیم ریجاب که مهدی خندان تازه شده بود فرمانده ریجاب. در آنجا به من گفتند که حاجبابا زخمی شده و او را بردهاند پادگان ابوذر. وقتی به ابوذر رسیدیم فهمیدم که شهید شده است. همانطوری که میخواست تکهتکه و سوخته بود.
احمد بیابانی هم همراهش بود و در ماشین به همراه شهید شوندی، سه نفری پر کشیده بودند.
گلوله توپ به ماشینشان برخورد کرده بود و هر سه نفر تکهتکه و سوخته شده بودند.
چند روز بعد تکهای از بدنش را برادر خدابخش از داخل ماشین جمع کرده بود که در کنار روستای عظیمیمه به خاک سپردند و این شد که حاجبابا هم در تهران قبر دارد و هم در غرب. محسن برای همیشه در غرب هم ماندنی شد.
لینک کپی شد
نظر شما
