نمایشنامه آواز پر جبرییل-بخش سوم و پایانی

کد خبر: ۲۰۵۲۵۴
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۸:۲۷ - 11May 2013

 

[تابلو نقاشی امین که حالا پارچة سفیدی آن را پوشانده است. امین بر پای دیوار، برگه‌هایی را آرام ورق می‌زند.]

امین: به نام خدا و قبول درگاهش. انشاءالله.

مونس: آواز پر جبرئیل.

امین:‌ تحقیق و نگارش مونس رحمتی.

مونس: استاد راهنما، امین حقیقت.

امین: این جا گورستان است و من هق هق گریه‌ام. در جستجوی شنیدن آوازی از جبرئیل تمام. نگاه کن این جا خانه‌هایی هست کوچک در حجم انسانهایی که روزگاری می‌دویده‌اند، می‌پریده‌اند. عاشقی می‌کرده‌اند و شاید تسبیحی را می‌بوییده‌اند. صندلیهاتان را به طرف ضلع دل بچرخانید و عقربة ساعت خود را متوقف کنید و با صدای قلب، زمان را طی کنید. آواز کبوتری خوش پَر و خوش صدام بر بام خانه‌ها که به صدا می‌آید. آواز جبرئیلی به گوش می‌آید.

امین: گفتی مرا از آوازِ پَرِ جبرئیل خبر ده، گفت بدان که جبرئیل را دو پر است. یکی راست و آن نور محض است.

مونس: من این تحقیق را عاریتی از نام شیخ اشراق- آواز پر جبرئیل- نام کردم. کاش بشنویم.

‍[نور آبی رنگ، چون تندری صحنه را روشن می‌کند و آرام آرام همه جا را در خود می‌گیرد. صندلی چرخداری سپید پوش نمایان می‌شود. با همراهان که گویی شهیدی عزیز را تشییع می‌کنند. مونس راه را بر تشییع کنندگان می‌بندند.]

مونس: به حق این مسافر سپید پوش بمانید.

فرشته: دهانتان را شیرین کنید.

مونس: بگویید و با خاطره‌هایتان نُقل بریزید بر کاغذ سپید دفترم.

[صدای خوشی که از دورها بر ذهن می‌نشیند.]

سمن بویان غبار غم چون بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به عمری یک نفس با ما چون بشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چون برخیزند بنشانند

[صندلی چرخدار سپید پوش می‌چرخد. صدای دف. فرشته بر جلو صندلی چرخدار، امین بر پشت آن، گذشته‌ها را بازسازی می‌کنند.]

فرشته: صدات به صدایِ تازه رسیده‌ها نمی‌مونه آقای ما.

امین: صدات به صدایِ تازه عروسها می‌مونه.

فرشته: نمی‌مونی؟

امین: تو بودی می‌موندی؟

فرشته: پس من می‌آم.

امین: خیلی راهه ...

فرشته: تا کوه قاف.

امین: تا پَرِ کاکایی، تا دل شرجی، تا ستارة خیسِ بنی‌هاشم، تا سورة تماشا.

فرشته: این که شد دلِ من!

امین: قرار نشد ...

فرشته: نذر صدایِ پات تو کوچه‌مون، وقتی برسی در خونه‌مون، وقتی در بزنی، وقت دیدنت، یه سفرة نذری ...

امین: حلال‌مون کن!

فرشته: صدامون کن یوسف!

امین: حلالمون کن!

[صندلی چرخدار می‌چرخد.]

مونس: [فریاد می‌کشد.] امین ...!

امین: برو که صدایِ جبرئیل خط‌رو داشته باشی.

[صندلی چرخدار می‌ماند و ایمن رو در روی آن می‌ایستد.]

امین: نذر سلام خاکیت، مومنِ دیارِ امام هشتم، یه علیک خودمونی. بسازمون، خجالت زده‌ات نشیم. به چه اسمی صدات کنیم دلاور؟

مونس: یوسف تجلی.

لیلا: پدر ما یوسف.

فرشته: شوهر ما یوسف.

امین: رئیس دلت اصلاً اونور خط هم هست! مرخصیهات تلنبار شده، منتظر رخصت توئه حاجی! کی رفتنی می‌شی، ما بشیم رئیس خط؟

[نوایِ دف، صندلی چرخدار می‌چرخد.]

باز زدن تو خاکی، خاکریز ما هزار تا داماد پا به راه داره، خوب تو هم یکیش، گیرم یه کم پیر شدی!

[نوایِ دف، صندلی چرخدار می‌چرخد، فرشته مونس را چون مادری جستجو می‌کند.]

فرشته:‌ می‌گی باز هم نمی‌آد؟ خیلی وقته چشم می‌کشم به چنین وقتی مادر.

مونس: چه وقتی مادر؟

فرشته: مادر ...!

مونس: جان دلم!

فرشته: یکی داره می‌آد.

مونس: خوش می‌آد.

[مونس می‌گرید و امین او را هشیار می‌کند.]

مونس: کم می‌آره امین ... تو توصیفش کن.

امین: چه جای توصیفه مومن!

مونس: پس بگو چه وقتیه حالا؟

امین: وقت دل. وقت اومدن یادگار عشق!

[فرشته و مونس، شادمان به هم می‌نگرند. فرشته دستهایش را به هم می‌زند و صدای دف شادمانه به گوش می‌رسد. فرشته در سماعی سرخوشانه به خود می‌پیچد. تولد!]

لیلا: منم لیلا!

[نوای لالایی صحنه را پر می‌کند و لیلا آرام چون طفلی تکان می‌خورد.]

فرشته: لالالالا گل پونه، بابا رفته نگیر بونه.

فرشته: لیلا راه افتاد یوسف ...!

امین: راه پر نقل و نباته حاجی ... بچه‌ها جا موندن.

فرشته: لیلا حرف می‌زنه یوسف ...!

امین: صدات پرازیت داره حاجی ...!

فرشته: لیلا خوایی توئه ...

امین: کانال شناسایی می‌خواد ... جواب بده حاجی!

[صندلی چرخدار یوسف حرکت می‌کند.]

مونس: گفتی هر آدمی را فرشتة نگهبانی است . فرشته زنی تمام است، لیلا دختری؛ که اگر زنی نبود، مردی هم به کمال نبود.

امین: قصد را فهم کن. بال بگشای.

مونس: بال گشوده‌ام.

امین: دل ... دل.

[در متن لالایی، فرشته مادر را صدا می‌کند.]

فرشته: مادر! من دارم کم می‌آرم.

مونس: صدات تلخه مادر!

فرشته: کم آوردم، کم آوردم. یوسف رفت.

مونس: خدا کنه پات گیر کنه، خداکنه دل آدم مدام امتحان بده، چی بگم مادر ... شوهرت صدای دلشو شنید!

فرشته: خبر تازه‌ای مادر؟

مونس: شاید آخرین نامه باشد.

[لیلا بر گرد پدر. پروانه وار می‌چرخد و می‌خواند. حرکت صندلی چرخدار یوسف که می‌چرخد!]

لیلا: سلام‌مون پریده خدمت فرشته خانوم، سلام‌مون از آب گذشته و نذر خنده‌های دخترمون لیلا خانوم، گل محمدی بابا ... فرشته خانوم! همین چند تا نقطة سیاه ما رو خط کن و بیا تو خط مارو بخون ... دل شرجی‌مون پرید و صدامونو انداختیم ته دل‌مون و گفتیم ...

[لیلا بر گرد صندلی چرخدار می‌چرخد و آن حرکت می‌کند.]

امین: حلال‌مون کن ...!

فرشته:‌ لیلا! یوسف تو راهه.

لیلا: بابا داره می‌آد.

[صدای دف. صندلی چرخدار به سوی آنان باز می‌گردد.]

مونس: همراهی رزمنده یوسف تجلی.

فرشته:‌ چی شده خانوم؟

مونس: نمی‌دونم- نمی‌دونم.

امین: صداش رفت پیش خدا!

فرشته: صداش!؟

امین: پاهاش رفت پیش خدا.

فرشته: پاهاش!؟

[صندلی چرخدار امین آرام می‌چرخد.]

فرشته: خدا ... بذار یوسفم اون قدر بمونه تا لیلا بتونه باباشون بفهمه.

[فرشته بر پای صندلی چرخدار یوسف می‌شکند.]

فرشته:‌ خواب دیدم به نمازم یوسف. صدایی اومد که خدایش بیامرزد ... خدایش بیامرزد . صدا می‌اومد که نماز جنازه این است که خدا او را بیامرزد! وقت نماز بر اوست. نه نمی‌ذارم بابا ... باید برات نماز دل بخونم.

[آرام صندلی چرخدار را به سوی نوری مشبک به شکل پنجره که به نرمی بر صحنه می‌نشیند، می‌برد.]

امین: یوسف همه جات بوی خدا می‌ده. یوسف جان ما هنوز دیوار کوچة مونو با نام تو طهارت می‌دیم ... زن مون دیر رسیده ... یکی باید داد بزنه تو نمردی ... این بار منه، نبریدش ...! نبریدش ...! نبریدش ...!

مونس: ذکر جمیل منو به یاد خلق بینداز ... ذکر می‌گه.

[ذکری عاشقانه بر صحنه، همچون زیارت می‌نشیند.]

بسم الله نور بسم الله نورالنور بسم الله نور علی نور

بسم الله الذی هو مدبر الامور بسم الله الذی خلق النور من النور

امین: آمنا و صدقنا.

مونس: چی می‌گه؟

امین: آواز جبرئیل را گوش می‌کنه. مثل ستاره‌اس، چشمهات رو که بزنه، کوری،د لت رو که بزنه، بینایی.

[بر پنجره دخیل می‌بندد. زمزمه‌ای رحمانی بر صحنه اوج می‌گیرد.]

فرشته: شفا می‌دی آقا؟

لیلا: بابا ...! بابا ...! بگو بر می‌گردی؟

فرشته: می‌شود آقا؟

لیلا: می‌شود بابا؟

[فرشته، ناگهان، بی‌تاب، صندلی چرخدار را تکان می‌دهد.]

فرشته: رو بزن یوسف ... اگه دلت رو بریزی پای این ضریح، آقا می‌شنون.

لیلا: بابا خواب دیدم شما خوب شدی، بخدا خودم دیدم.

فرشته: یوسف به عشق‌مون روبزن.

[صندلی چرخدار یوسف در نور پنجره قرار می‌گیرد.]

امین: ببین که عاشق از گذرگاه سخت چگونه می‌گذره.

مونس: دنیا داره تکون می‌خوره.

امین: ای نفس مطمئنه!

مونس: می‌شنوم.

امین: بازگرد خرسند و خشنود.

مونس: می‌شنوم.

امین: پس درآی در بهشتم.

مونس: [فریاد می‌کشد] می‌شنوم.

[نوای لالایی بر صحنه می‌نشیند، همه را غم فرا گرفته است. نوری زیبا صندلی چرخدار یوسف را در خود می‌گیرد.]

امین: او هر که را بخواد، به اشراق نور خویش، به سر منزل نور خود می‌رسونه.

مونس: او هر که را بخواد، به اشراق نور خویش، به سر منزل نور خود می‌رسونه.

[مونس عزادرانه لالایی می‌خواند.]

 

[امین آخرین بزگ را هم ورق می‌زند و اشکهایش را پاک می‌کند.]

امین: حالا باید با هم در بزنیم.

مونس:‌ با هم؟

امین: هنوز هزار تا خونه مونده که در بزنیم.

مونس: با هم؟ باور کنم؟ [سکوت]

امین:‌ دوست دارم آواز خفته، تو این نقاشی دیواری رو، اول تو بشنوی.

[آرام در جذبه‌ای خاص به سوی نقاشی دیواری می‌رود. امین مومنانه به او می‌نگرد.]

امین: معطل نکن! باید دوید. باید این رو با هم بدویم.

مونس: لایقش هستم.

امین: هوالمحبوب!

[مونس پارچة روی نقاشی را پس می‌زند. نور بر پیکرة نقاشی صندلی چرخدار یوسف است که به ما می‌خندد. مونس غرق نور و اشک و شادی، بر نقاشی بوسه می‌زند. موسیقی سرشار از شادی، گویی دنیا را صدا می‌دهد.]

 

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین