حسرتی که بر دل بعثی ها ماند
آبشاری از صداقت و صفا در دل داشت. با آنکه داشتن قلم و کاغذ ممنوع بود، اسم ۴۰نفر از مردان صالح خداوند را در بریده کاغذی که از گوشه روزنامه جدا کرده بود، نوشته بود و در نماز شبش، در حقشان دعا می کرد.
در صدر اسامی، نام حضرت امام(ره) می درخشید و بعد کسانی چون: مقام معظم رهبری، حاج آقا مصطفی، شهید مطهری، شهید بهشتی، آقای هاشمی رفسنجانی و…
یک بار که سربازان پرچم سه ستاره حزب بعث به آسایشگاه ریختند و تمام وسایل ما را از کفش و لباس گرفته تا مختصر غذا و جیره ها تفتیش کردندف کاغذی که «فتحعلی» اسامی ۴۰نفر را در آن نوشته بود، به دست آوردند. آن ها با دیدن نام امام (ره) در اول آن اسامی و پرس و جوی، فهمیدند که آن کاغذ برای «مسعودی» است.
آن شب، شب غریبی بود؛ شبی پر از درد. مسعودی را گرفتند به زیر شکنجه. «نذیر عبید عباس» که حدود ۱۱۰ کیلوگرم وزن داشت، روی پاهای فتحعلی نشست، یک نفر دیگر روی سینه اش و یک نفر نیز دست هایش را گرفت و شلاق بود که بالا می رفت و پایین می آمد.
آن ها از مسعودی فقط یک چیز خواسته بودند:
ـ به امام خمینی فحش بده!
و او لب از لب باز نکرده بود.
پشت هر ضربه، دنیایی از کینه خوابیده بود. برای اینکه دیوار مقاومت آن بسیجی را در هم بشکنند، برنامه گذاشته بودند که با هر پست نگهبانی، مسعودی شکنجه شود. اما هر قدر که اهرم فشار کتک ها بیشتر پایین می آمد، درجه مقاومت مسعودی بالا و بالاتر می رفت.سرانجام، حاج آقا ابوترابی راهنمایی های لازم را به مسعود کرد و او از زندان دژخیمان بعث آزاد شد.
فتحعلی مسعودی، حسرت شنیدن یک آه را بر دل بعثی ها گذاشته بود.
**
کار کردن، برنامه داشتن، ورزش و عبادت، عوامل اصلی سلامت جسمی و روحی ما بود.
**
در اسارت، هر کس برای خودش برنامه ای داشت. یکی، برنامه اش این بود که نمازش را که ۱۲ سال اشتباه خواند، اعاده کند و دیگری، نذر کرده بود تا زمانی که آزاد می شود، روزه بگیرد. عده ای نیز با قرآن انس گرفتند و مقداری هم، نماز و روزه های قضا شده خود را به جا می آوردند.
راوی: آزاده محمدرضا حسنی
