روایت عزت شاهی از تاریخ انقلاب-بخش دوم
* زندان ساواک
عزت شاهی چند سالی که در زندان ساواک بود، دو ماه با چشم و دست و پای بسته به تختی بسته شده بود و روزهای بسیار سختی را سپری می کرد.
… در اینجا (جلوی راهروی بند روی تخت) که بودم از جهاتی راحت بودم و از جهاتی ناراحت. راحت بودم برای اینکه از مواجهه با آدمهای ناشی و عوضی در سلول راحت بودم، خودم بودم و خودم، و نیز چون در محل گذر و رفت و آمد بودم بسیاری از زندانیان را از زیر چشم بند می دیدم. ناراحت بودم از این نظر که واقعاً داشتم داغون می شدم، پشتم زخم شده بود، خسته شده بودم، دیگر حوصله ام سر آمده بود و … اما دلم خوش بود که آنجا هستم و بعضیها را می بینم. مثل رجوی و خوشدل و دوستان شان را که به این طرف و آن طرف می بردند. با وجود اینکه من با رجوی اختلاف داشتم ولی وقتی او شرایط مرا در اینجا می دید احترامم می گذاشت. هر وقت مرا می دید با اشاره دست می گفت موفق باشی و با دست بوسه ای نثارم می کرد. تعدادی از چپیها هم مرا آنجا دیده بودند.
گاهی بعد از ظهر روزهای جمعه می دیدم که دکتر شریعتی را به حمام می برند. نگهبانها با او خوب تا می کردند. وقتی او را از حمام برمی گرداندند، نیم ساعتی دم پله ها نگه می داشتند تا آفتاب به او بخورد. او مرا می شناخت. به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، تا نگهبان دور می شد سری برایم تکان می داد. بعضی نگهبانها فهمیده بودند که من با وی آشنا هستم . آنها خوش طینت بودند و از قصد او را آنجا می گذاشتند و می رفتند. ما نمی توانستیم حرف بزنیم. او دستی برایم تکان می داد من هم چشم بند را با ابرو بالا و پایین می بردم و با اشاره انگشت جوابش را می دادم. می توانستم دستم را از مچ تکان دهم. یک بار او با اشاره دست پرسید کارت چیست؟ یا برای چه اینجا هستی؟ من هم انگشتم را به شکل هفت تیر در آوردم:
«کار مسلحانه». شریعتی دوباره با اشاره انگشتش پرسید: «کاری هم کرده ای؟» انگشتان را بلند کرده و به تخت زدم «بله». دستش را به دور گردنش کشید: «اعدامت می کنند؟» کمی دستم را برگرداندم: «معلوم نیست» و ...
شبها نگهبانان پتو را روی صورتم می کشیدند تا زندانیانی را که برای نظافت و تی کشیدن به آنجا می آمدند نبینم. گاهی که نگهبان، راهرو را ترک می کرد، بچه ها زنجیر پایم را می کشیدند. به این علامت که نگهبان آنجا نیست. زنجیر را تکان می دادند و می گفتند: بگو که هستی؟ من هم از زیر پتو حرف می زدم. در این مدت برخی نگهبانها که میانه شان با من خوب شده بود و متوجه این اوضاع بودند می پرسیدند: عزت! چه کسی را می خواهی تا بگوییم برای تی کشیدن بیاید. بعضی مواقع هم که بچه ها در حال تی کشیدن بودند نگهبان را صدا می کردم و می گفتم: سرکار می خواهم دستشویی بروم. آنها هم می دانستند که چه مرگم است. او هم دست و پایم را باز می کرد و می رفت. و این فرصتی بود تا در راهرو با بچه هایی که تی می کشیدند سلام علیک کنم. به آنها می فهماندم که اگر رفتند زندان به سایرین بگویند که من هنوز زنده ام. چرا که بازجوها شایع کرده بودند که من کشته شده ام. دیدن این حال و روز برای بعضیها موجب تقویت روحیه بود. می فهمیدند که اگر بخواهند، می توانند مقاومت کنند. آخر کتک، قبل از خوردن بیشتر ناراحتی دارد تا هنگام خوردن و یا بعد از آن. قبل از کتک خوردن و شکنجه شدن آدم دلهره دارد اما بعد از آن ترسش می ریزد.
*حضور مارکسیست ها، اعضای سازمان مجاهدین
ماجرای یک فتوا چالش های زیادی را به همراه داشت. حضور مارکسیست ها، اعضای سازمان مجاهدین و مذهبی ها و ... با هم در زندان، ماجراهای مختلف و پیچیده ای را رقم می زد که صدور این فتوا یکی از آن هاست. بخشی از این ماجرا را از زبان اسدالله بادامچیان می خوانید و بحث مفصل تر آن را می توانید با رجوع به پیوست ششم این کتاب مطالعه نمایید.
*
(اسدالله بادامچیان) در خصوص دلایل و زمینه های صدور فتوای نجاست مارکسیستها بر این نظر است:
وقتی علل و عوامل مارکسیست شدن را به دست آوردیم، در این فکر بودیم که باید برای مقابله با آن چه کنیم و از کجا شروع کنیم تا رژیم سوء استفاده نکند و اصل مبارزه هم به هم نریزد، توده های مذهبی دلسرد نشوند و افراد در درون زندان نبرند . در بررسی علل انحراف به این نکته رسیدیم که در زندان کمونیستها و مسلمانها با هم مخلوط شده اند و در کمون مشترک هستند و هیچ مرز اسلامی و شرعی بین آنها نیست و این بالاترین علت انحراف بود.
لذا ما با استفاده از اصل شرعی اسلام توانستیم به بهترین نحو اوّلاً انگیزه دینی را در افراد تقویت کنیم، پس دین اصل شد و اصل می گوید مسلمان و مارکسیست باید جدا از هم باشند . در پی آن خالص ترین وجه دینی برای ما مطرح شد و آن اینکه نجاست و پاکی مسلم و غیر مسلم رعایت شود و مرز بین عناصر لاابالی و لاقید با مذهبیها و
متدینین مشخص گردد . [...] خدا می داند که ما با این یک عمل ساده که از مبانی دینی شکل گرفته بود تمام التقاط و انحراف آنها را به هم ریختیم و انگیزه مذهبی اسلامی [در جریان مبارزه ] پدید آوردیم، بدون اینکه با سازمان برخورد کنیم، آمدیم گفتیم بیاییم به این فتوا عمل کنیم.
آقای منتظری فتوا داد که مارکسیستها نجس هستند، بنابراین مارکسیستها و مسلمانها در زندان نمی توانند با هم کمون مشترک داشته باشند باید جدا از هم باشند، مبارزه هم که می کنند به صورت جدا مبارزه کنند.
آن زمان فقیه مؤثر در زندان آقای منتظری بود و به لحاظ فقهی از همه بالاتر بود. سازمان مجاهدین هم در میان روحانیون به دو شخصیت توجه داشتند، یکی آقای منتظری و دیگری آقای طالقانی، به بقیه علما توجهی نمی کردند. آقای منتظری آدم فقیهی است اما آدم ساده ای است و از نظر سیاسی تحت تأثیر قرار می گیرد، آنها هم دنبال همین گونه آدمها می گشتند. آقای طالقانی هم که اهل مدارا با اینها بود، لذا آنها فقط این دو را تبلیغ می کردند، با این تبلیغ دیگر علما و روحانیون را تضعیف می نمودند.
ما هم از همین فرصت استفاده کردیم و خواستیم یک مجتهد مسلم، فردی که کسی به اجتهادش شکی نداشت این فتوا را بدهد . وقتی ایشان فتوا را داد محمد محمدی خیلی مقاومت کرد و گفت که این کار غلط است و توجیهاتی آورد، اما کسی به حرف او گوش نداد . پس از صدور فتوا، بچه های سازمان طرح کردند که آقای منتظری مرجع نیست و حق دادن فتوا را ندارد. دو سه روز که از این ماجرا گذشت من با شهید کچویی و طالبیان، سه نفری نشستیم و صحبت کردیم که چه کنیم فتوا تحریف نشود . چرا که آن موقع هر کسی از سازمان به تحریف مطلبی از فتوا نقل می کرد. به این نتیجه رسیدیم که متنی بنویسیم و یا پیش نهاد دهیم که متنی تنظیم شود و ما آن را از بر کنیم و هر کس از آن پرسید عینش را نقل کنیم . لذا به نزد آقای منتظری رفتیم، آقای ربانی شیرازی هم آنجا نشسته بود. من گفتم نظر ما این است که شما این نقل فتوا را به صورت عبارتی تنظیم کنید و بدهید ما حفظ کنیم تا عین آن را همه جا بگوییم . هر دو ایشان گفتند فکر خوبی است . آقای ربانی گفت من می نویسم.
ایشان متن را نوشت و ما یکی یکی آن را حفظ کردیم، کاغذ را هم به دست من سپردند چرا که یک مقدار از بقیه زبل تر بودم، تا اگر رژیم خواست از آن استفاده کند من بتوانم کاغذ را از بین ببرم. بعد از ده ماه که مرا به زندان دیگری منتقل کردند، من بالاجبار آن کاغذ را امحاء کردم . البته ذکر کنم که آن کاغذ را امضاء نکردند فقط متن را نوشتند. یعنی دستخط بود . به این ترتیب اگر کاغذ هم به دست رژیم می افتاد نمی توانست از آن استفاده کند.
بادامچیان در کتاب اسطوره مقاومت متن فتوا را چنین نوشته است:
«باسمه تعالی - با توجه به زیانهای ناشی از زندگی جمعی مسلمانها با مارکسیستها و اعتبار اجتماعی که بدین وسیله آنها به دست می آورند و با در نظر گرفتن همه جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار از جمله مارکسیستها، جدایی مسلمانها از مارکسیستها در زندان لازم و هر گونه مسامحه در این امر موجب زیانهای جبران ناپذیر خواهدشد. خرداد 55»
ادامه دارد...
