همه می گفتند خوش به حالت همچین پسری داری!/ قرار بود بیاید و تلافی کند
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، «هیچ کس مثل من عاشقش نبود». مادر حرف هایش را با این جمله شروع می کند تا تکلیف من و تو را از همان اول معلوم کند، تا بدانیم رو به روی کسی نشسته ایم که بهای روزهای خوب و شیرین ما در کنار عزیزانمان را با فقدان بزرگترین عشق و عزیزترین دارایی زندگی خود داده است. تا بدانیم مادر در همه این سال ها خیلی تنها بوده... در یک روز زمستانی ابری، کام حاج خانم «زینت ضیافت دوست» و لحظات ما با مرور خاطرات «مجید» عزیز مادر، شیرین شیرین شد.
1363 چشم انتظاری؛ سهم مادرانه من
«بالش و پتو به دست که به طرف هال رفتیم، بچه ها فهمیدند امشب از آن شب هایی است که قرار است تا صبح چشم انتظار مجید بنشینیم. در همه آن یک سال و چند ماهی که مجید شده بود مسافر جاده تهران اهواز، کار من همان بود؛ چشم انتظاری. کافب یود خبر بدهد مرخصی گرفته. دیگر سر از پا نمی شناختم. چون می دانستم نیمه شب می رسد، از وقتی همه می خوابیدند، در هال می نشستم و خیره به در می ماندم تا از راه برسد و خودم در را برایش باز کنم. آن شب هم، لحظه شماری می کردم برای دیدنش. اما نمی دانی چه زور آزمایی بود میان خستگی و کوفتگی اعضای بدنم و عشق دیدار مجید عزیزم بعد از حدود 2 ماه. تا خستگی یک روز سخت و ساعت ها پشت چرخ خیاطی نشستن می آمد چشم هایم را گرم خواب کند، عشق مادری به چشم هایم نهیب می زد که نکند وقتی مجید می آید، خسته باشی...» لبخندی کمرنگ روی صورت مادر نقاشی می شود و حرف هایش را پی می گیرد:«به اندازه یک چشم بر هم زدن، طول کشید. چشم که باز کردم، شوکه شدم. پوتین های گلی مجید، کنار در هال بود. باورم نمی شد. چشم هایم را مالیدم و به ساعت نگاه کردم. 6:30 صبح بود. آه از نهادم برآمد. از جا پریدم و خودم را به اتاق رساندم. خوابیده بود، آرام آرام نشستم و در سکوت، یک دل سیر نگاهش کردم. بیدار که شد، گفتم: چرا بیدارم نکردی؟ ندیدی توی هال منتظرت نشسته بودم؟ دلم گرفت...صورتم را بوسید و گفت: اونقدر صورتت خسته بود که دلم نیومد به خدا...آخ! نمی دانی، هیچ کس مثل مجید، غمخوار من نبود...»
1362 پیش به سوی دانشگاه بزرگتر
«یکی از بهتریت دانش اموزان هنرستان و رشته برق بود. دیگر برای خودش در کارهای برقی استاد شده بود. یادم می آید یک بار یک زنگ با صدای بلبل در ست کرده بود. من چه می دانستم آن دستگاه کوچک، با برق ولتاژ پایین کار می کند؟ آنقدر که ذوق داشتم که به دخترم نشانش بدهم و با افتخار بگویم ببین مجید چی درست کرده...، دو شاخه اش را مستقیم به پریز وصل کردم و زنگ درجا سوخت. چند وقت بعد، یک دستگاه درست کرد که وقتی به تلویزیون وصلش می کرد، عکس و فیلم نشان می داد. دستگاه را نشانم داد و با خنده گفت: این دیگه زنگ نیست ها. دوباره نخوای مانور بدی اینو مجیدم درست کرده و بزنیش به پریز...!» مادر هم به یاد خنده مجید می خندد و در ادامه می گوید: «هروقت مریض احوال بودم، خانم همسایه آمپول هایم را برایم می زد و هیچ وقت هم دستمزد نمی گرفت. نمی دانی مجید چقدر قدرشناس بود. هروقت خانه آن ها مشکل برق داشت یا آیفون خانه شان خراب بود، برایشان درست می کرد و تا می آمدند حرف پول بزنند، می گفت: نه. من می دونم شما چقدر به مادرم محبت می کنید. دلم می خواست جبران کنم.»مادر نفسی تازه می کند و می گوید: «همان دفعه اول، کنکور قبول شد. توقع داشتم با کتاب های دانشگاه خانه بیاید اما با دفترچه نظام وظیفه آمد. گفت: باید برم خدمت. باورم نمی شد. گفتم: برادرت فقط چند ماهه رفته خدمت، می تونی تا اومدنش صبر کنی. تازه، دانشگاهت چی می شه؟ گفت: مامان! نشنیدی مگه؟ دشمن توی شهر های جنوبی و غربی، حتی به ناموس ما هم رحم نمی کنه. اگه ما نریم، تا تهران هم میاد. امثال من الان باید بریم جلوی دشمن بایستیم. درس رو همیشه می شه خوند. و رفت...»
1357 دل ببندی، خون دل خواهی خورد
«مشغول کار بودیم. چرخ ها که قطع شد، منمن کنان گفت: منم امشب با بچه های کوچه برم تظاهرات؟ تنم لرزید. می خوای خون به دلم کنی؟ نمی بینی این همه سختی و گرفتاری های منو؟ می خوای بری که تو رو هم مثل بقیه، بزنن و بکشن؟ نمی ذارم بری... در تمام روزهای مبارزات انقلاب، هر لحظه مراقبش بودم و نگذاشتم سمت تظاهارات و فعالیت های انقلابی برود و خوشحال بودم که از خطر دور نگهش داشته ام، غافل از اینکه به هرچه دل ببندی و بیشتر نگران باشی، زودتر از دستت می رود.» مادر مکثی می کند و می گوید: "دست خودم نبود. همه 4 فرزندم را دوست داشتم اما مهر مجید جور دیگری در دلم نشسته بود. راستش را بخواهی، نفسم به نفسش بند بود. بعد از مدرسه که می ماند برای کلاس های فوق العاده، می رفتم جلوی در خانه می ایستادم تا برگردد. یک وقت می دیدم یک ساعت نگذشته، سر رسید. می گفتم:مگه 2-3 کلاس نداشتی؟ می گفت: فکر شما نذاشت توی کلاس آروم بگیرم که. مطمئن بودم الان نشستی توی کوچه به انتظار من. باور کن، مهربانی های خودش بودکه قلبم را اسیرش کرده بود. آخر، یک جور خاصی، مراقب و کمک حالم بود. مرحوم پدرش از جوانی بیمار و از کار افتاده شد و از همان اول، بار زندگی افتاد روی دوش من. چند سال در کارگاه تولید تریکو کار می کردم و بعد از مدتی، کار می آوردم خانه و همه آن روزها مجید کمک حال من بود. با موتور می رفت و سفارش ها را می آورد وبعد از مدرسه هم پا به پای من پشت چرخ می نشست و کار می کرد. تا می رسید، دیگر نمی گذاشت از جایم بلند شوم. می گفت: شما خسته ای، شستن ظرف ها و بقیه کار ها با من.»
1364 فقط خودم و خودت
«مرخصی که می آمد، یکسره مثل پروانه دور من می گشت. می گفتم: داداشت رفته با بچه های کوچه فوتبال بازی کنه. تو هم برو پیشش و یه هوایی تازه کن. دست روی شانه ام می گذاشت و می گفت: کجا برم؟ من اومدم شما رو ببینم و پیش شما باشم. می گفتم: کی بشه برات آستین بالا بزنم؟ می گفت: مامان من هرجا برم خواستگاری، می گم جایگاه همسرم، محفوظ اما ازش انتظار دارم احترام مادرم رو حفظ کنه و بهش محبت کنه. اگه قبول نکنه، اصلا ازدواج نمی کنم.» مادر آهی می کشد و می گوید: «همسایه ها و آشناها می گفتند خوش به حالت همچین پسری داری؛ سر به زیر، درسخون، کاری...» مادر بعد از مکث بغض آلودی در ادامه می گوید: "آخرین باری که مرخصی آمد، مثل همیشه حقوق مختصر ماهانه اش را که جمع کرده بود، روی طاقچه گذاشت. گفتم: نگهش دار برای خودت. توی شهر غریب لازمت می شه. گفت: نه. من خرجی ندارم. گفتم: مگه می شه؟ همرزمات حقوقشون رو چکار می کنن؟ گفت: اون ها هم خرجی ندارن. دیدم بعضی ها بین راه می رن جوجه کباب می خورن. این را که گفت، خیلی ناراحت شدم. فردا صبح رفتم با همون پول، مرغ خریدم و برای ناهارش درست کردم. تا دید، با ناراحتی گفت: این چه کاریه مامان؟ راستش را نگفتم و گفتم:چی؟ خب کوپن داشتیم، مثل همه رفتم گرفتم. خیالش راحت شد. می گفت: دیگه آخرای خدمتمه مامان. تموم که بشه، میام تلافی این همه زحمتی که تا حالا برامون کشیدی رو در میارم، او شهید شد و رفت و دیدارمان ماند به قیامت. خبر که آمد، تا یک هفته هیچ کس جرئت گفتنش را به من نداشت. وقتی گفتند: با خراب شدن پل خرمشهر، در اروند رود افتاده، از برگشتن پیکرش قطع امید کردم. گفتم: حتما اسیر کوسه ها شده. اما خدا به دلم رحم کرد. 15 روز بعد که عملیات والفجر8 انجام شد و نیروهای ما به فاو رسیدند، پیکرش را آنجا پیدا کردد...»
شهید«مجید کوچکی فرد»
تولد: 1344
شهادت: 7/11/1364
محل شهادت: خرمشهر
