ماجرای یه دایی ...

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
کد خبر: ۳۵۵۳۵
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۳ - ۰۹:۲۲ - 06December 2014

ماجرای یه دایی ...

به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، شورش حمله کرد دوست داشت بره دانشگاه اما نمی شد کی باید از خواهر و مادرش دفاع می کرد رفت مسجد و ثبت نام کرد .توی وصیت نامه اش کلی خواهرهاشو نصیحت کرد و آخرش به مقصودش حسین بن علی (ع) رسید . سال ها گذشت خواهرش خواست ازدواج کنه بنا به شرایط و حال و هوای اون زمونه با یه مرد مومن ازدواج کرد مدتی گذشت تا خدا بهشون یه دختر داد .

دایی سفارش کرده بود تا اسم بچه رو از اسم اهل بیت بگذارن اما گوش نکردن و یه اسم یونانی براش گذاشتن یکم خلق و خوی بچه با این اسم عوض شد مدتی گذشت و بچه بزرگ شد برای شاد کردنش هم برای آهنگ می ذاشتن اما دایی این رو پیشنهاد نکرده بود .

اون آهنگ هم کاری کرده بود تا دختر بیشتر به فکر رقص و مهمونی باشه تا حیا و حجاب . دختر رفت دانشگاه و مهمونی رفتن هاش بیشتر شده بود .

دایی خیلی سفارش به حجاب کرده بود ولی انگار نه انگار خانواده زیاد انگار حجاب رو دوست نداشتن وقتی حجاب نباشه بی حیایی هم جاش رو می گیره حالا دختر رفته بود با یکی از پسرایی که توی مهمونی ها دیده بود دوست داشت ازدواج کنه عشق گوشش رو کر کرده بود و چشمش رو کور .ازدواج کردن اما پدر و مادر ناراحت بودن چون او دوتا با هم خوب نبودن پدر داشت یه روز فکر می کرد تا راه حلی پیدا کنه که یکدفعه عکس دایی رو که روی دیوار بود رو دید فهمید اشتباه کار از کجا بود دایی خیلی حرف ها رو زده بود اما اون ها توجه نکردن و حالا پشیمونی سودی نداشت ...

برچسب ها: شهادت ، شهید
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین