یک شکلات و جرعه‌ای آب مسموم جانم را نجات داد

شهرکیاکلا که زادگاه شهید احمد کشوری است، به احترام این شهید بزرگوار به شهرستان سیمرغ تغییر نام داده است.
کد خبر: ۳۵۶۳۹
تاریخ انتشار: ۱۶ آذر ۱۳۹۳ - ۰۲:۲۸ - 07December 2014

یک شکلات و جرعه‌ای آب مسموم جانم را نجات داد

به گزارش دفاع پرس، در این شهر دلاورپرور جانبازی زندگی میکند که شنیدن خاطرات رزمندگی و همین طور نجاتش از چنگال بعثیها جالب و خواندنی است. کیلومترها پیمودیم تا به شهرستان سیمرغ رسیدیم. تندیس بالگرد شهید احمد کشوری بر میدان اصلی شهر نظرمان را به خود جلب کرد. هوای بارانی شمال و خاطرات این جانباز خنکای نسیم امنیت را بر جانمان مینشاند. رمضانعلی گیلکی پیشه متولد 1347 است که در سال 62 زمانی که 15سال بیشتر سن نداشت به صورت داوطلب بسیجی به جبهه حق علیه باطل اعزام شد و در سال65 طی عملیات کربلای 5 به اسارت دشمن درآمد. اما این پایان کار نبود و گیلکی تنها 15 روز بعد توانست از چنگ بعثیها بگریزد.
 
آقای گیلکی چه عاملی باعث شد شما با سن کمتان داوطلب دفاع از کشور اسلامیمان شوید؟
 
وقتی دشمن به کشورمان تجاوز کرد، امامخمینی(ره) فرمودند: جهاد اهم واجبات است. در این میان برادر بزرگم «ولی» که دانشآموز بود به صورت داوطلب به جبهه رفت و طی چند بار اعزام و مجروحیت بالاخره درعملیات رمضان به شهادت رسید که پیکرش را بعد از مدتی آوردند. پس از او، برادر دومم «شمسعلی» (یعقوب)علم افتاده شهدا را بر دوش گرفت که او هم به درجه جانبازی نائل آمد. بعد هم من به عنوان سومین پسر خانواده تصمیم گرفتم به جبهه بروم. با سن کم و قد کوتاهی که داشتم مسئولان چند بار مانعم شدند اما با دستکاری شناسنامه و گریه و التماس رضایتشان را جلب کردم. یادم هست در زمان رزمایش ساحل گهرباران ساری همه به قد کوتاهم میخندیدند که باعث شد با شلوار کردی داداش شهیدم وکفش پاشنه بلندی که لژ15سانتی داشت قدم را بلند نشان بدهم. اما در دوره آموزشی متوجه شدند و برم گرداندند. وقتی برگشتیم به سپاه قائمشهرتا صبح به عکس شهدا نگاه میکردم و گریه میکردم و دعا میکردم شهدا راهی جبههام کنند تا اینکه صبح گفتند امدادگری میروی؟ از خوشحالی سر از پا نمیشناختم بعداز 45 روز آموزش جزو شاخصین کلاس شدم و توانستم اعزام شوم. وقتی از قائمشهر سوار قطار شدم باورم نمیشد دارم به جبهه میروم.
 
با آن شرایط سنی در جبهه چه کارهایی انجام میدادید؟
 
بعد از تقسیم شدن به شمال غرب ایران رفتیم. یکی از فرماندهان با دیدنم گفت پیک من باش به او گفتم آن قدر درجبهه میمانم تا شهید شوم. سال 63 به عنوان امدادگر نمونه در عملیات چنگوله معرفی شدم. در منطقه هورالعظیم وهورالهویزه امدادگر قایق موتوری بودم. تا عملیات والفجر8 به عنوان امدادگر حضور داشتم. تا آن که با دیدن کار نیروهای تخریب، تخریبچی شدم.
 
ماجرای اسارتتان چطور رقم خورد؟
 
در عملیات کربلای 5 درطول شبانهروز سه بار برای شناسایی میرفتیم تا اینکه شب عملیات بچههای لشکر محمدرسول الله (ص) ازکنارمان گذشتند و پذیرایی میکردند، چند شکلات هم به من رسید. در جیبم گذاشتم و برای معبربازکردن ماسک و سرنیزه برداشتم. با رمز یازهرا(س) وارد عملیات شدیم، اما بر اثر انفجاری، ترکش به کتفم خورد و به دلیل موج انفجار که باعث شده بود از خوداختیاری نداشته باشم، ازخط عراقیها جلو زدم و چشم که بازکردم دیدم توی دشتی افتادهام. با خونریزی که داشتم متوجه نشدم کی به خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم دستانم بسته است. با حدود 30 نفر از رزمندگان دیگر اسیر شده بودیم.
 
 چطور شد که موفق به فرار شدید؟
 
دو شب از عملیات کربلای 5 گذشته بود. آرامش که در منطقه برقرار شد بعثیها زخمیها را به حال خود رها کردند تا ازگرسنگی و تشنگی شهید شوند. چهار روز اسیر دشمن بودیم. آب و غذایی نمیدادند. با توجه به اینکه مجروح بودیم تصمیم گرفتیم خودمان را نجات دهیم. نصفههای شب که بعثیها در سنگرشان بودند و مشروبات الکلی مصرف میکردند، از فرصت استفاده کردم و دستم را با شیشه شکسته مشروبشان باز کردم و به بچهها هم کمک کردم دستشان را بازکنند. بچهها آرام از خاکریز بالا رفتند. من آخرین نفر بودم که روی خاکریز آمدم و دیدم که بچهها میدویدند و روی مین میافتادند و شهید میشدند. من آرام آرام به درون خاکریز رفتم وقتی به تپهای رسیدم مسیر را عوض کردم. چالهای را پیدا کردم و داخل آن چاله شدم تا از تیر مستقیم و خمپاره دور بمانم. تا غروب روز بعد همان جا ماندم.
 
گرسنگی به من غالب شد و موهای سرم داشت میریخت! این ریزش مو از اثرات مجروحیتتان بود؟
 
نمیتوانم دقیقاً بگویم دلیلش چه بود. چهار روز بدون آب و غذا بودم. شاید این هم دلیلی میشد. به ناچار با سرنیزه یک جسد، خاک را کنار زدم. گل و لای زیرش را برداشتم تا شاید آب پس دهد و گل را روی سینهام میگذاشتم تا رفع عطش شود. یادم آمد شکلاتی که رزمندگان گردان محمدرسول الله(ص) داده بودند را توی جیبم گذاشتهام. با ناخن علامت بعلاوه (+) روی شکلات کشیدم و آن را قسمت کردم. نصف شکلات را روی زبان مزه مزه کردم و زمانی که به خاطر شکلات خوردن تشنگیام بیشتر شد، دیگر تحمل نداشتم و لبم پاره شد. صورتم چروک شد و حتی ناخنهایم در حال افتادن بودند! همان شب راه افتادم. پشت به خیز میرفتم تا خودم را نجات دهم. در دشت جنازهها را میدیدم. با این شرایط چند روزی گذشت یک شب صدایی به گوشم رسید که خودم را ازخاکریز بالا کشیدم. صدای لودر ماشین بود گفتم بروم آب بگیرم دیدم لودر ازکار افتاد و خاموش شد. دشمن با خمپاره فرانسوی میزد انفجار اولیه که در آسمان ایجاد میشد شعلههای آتش را در دشت پخش میکرد. چند بار جهتم را عوض کردم تا شعلههای آتش روی سرم نریزد. به سختی خودم را به بالای لودر رساندم. ترکش به مخزن خورده و خاموشش کرده بود. کسی در آنجا نبود و چیزی هم گیرم نیامد. خودم را داخل سنگری رساندم و با شکلاتی که تقسیم کرده بودم، دو روز را سپری کردم. دیگر بدنم بوی تعفن گرفته بود. بادگیرم پاره شده بود. خونریزی شدیدی داشتم شرایط خیلی سختی بود.
 
در آن شرایط چطور خودتان را حفظ کردید؟

شروع به نجوا با خداوند کردم گفتم انتهای جان دادنم است در همین حین بود که از خدا خواستم خانوادهام را ببینم که چشمم را بازکردم دیدم تمام خانوادهام بالای خاکریز هستند! مادرم و داداش شهیدم دست تکان میدادند. البته رویایی بیشتر نبود اما کار خدا بود که با این امداد غیبی قوت قلب گرفتم. با دیدن آنها آرام شدم. باز یک روز دیگر گذشت. اصلاً انرژی نداشتم. چشمانم از حدقه بیرون زده و لبانم ترک خورده بود. موهای سرم داشت میریخت. شهادتین را گفتم. اما چون احساس میکردم اگر مقداری آب داشته باشم میتوانم دوام بیاورم، گفتم خدایا دعایم را مستجاب کن نمیتوانم تشنه جان دهم. زار میزدم و میگفتم آب میخواهم. باور کنید لحظهای نشد که باران بارید. آب جمع شده را که جلوی دهنم آوردم، یاد صحرای کربلا افتادم.

12 روز از گرسنگی و تشنگیام میگذشت. یاد تشنگان کربلا افتادم گفتم آب را قورت ندهم چندین بار سعی کردم رفع عطش کنم با خودم نجوا میکردم و سعی میکردم به حضرت عباس وفاداریام را اعلام کنم. یعنی از آن آب نخوردید؟ در نهایت چطور نجات پیدا کردید؟

نمیدانم چرا نمیتوانستم به آن آب لب بزنم. مرتب به یاد شهدای کربلا میافتادم. اما کمی بعد به حدی سوزش بر من غلبه کرده بود که سرم را توی چالهای فرو بردم و آب مسموم شیمیایی را خوردم. بدنم تاول زد. با دستم تاولها را کندم و صورتم زخمی شد. مدتی گذشت انگار کسی دستم را گرفت و گفت پاشو. نیرویی گرفتم و دویدم تا اینکه در خاکریزی متوجه سوختن چند نفربر و اجساد درونش شدم. اطراف آنها چند کمپوت بود که انگار آماده شده بودند تا من را از گرسنگی و تشنگی خلاص کنند. در همین حین صدایی شنیدم و دیدم که تعداد زیادی نیرو پشت خاکریزی هستند. از خاکریز آمدم این طرف کسی داشت وضو میگرفت، با دیدنم مرا به داخل سنگری بردند که همانجا از هوش رفتم. بعد که به هوش آمدم گفتم: اینجا کجاست؟ گفتند: گردان حمزه. گفتم آقای کلانتری اینجاست؟ گفتند شهید شده. قضایا را شرح دادم مرا به بهداری منطقه 3 راه مرگ در شلمچه بردند تمام بدنم که جلبک بسته بود را شستوشو دادند و از بیمارستان ایزوله کردند تا خانه رسیدیم. به خانوادهام گفته بودند که من مفقودالجسد شدهام و آنها هم برایم مراسم گرفته بودند.

 

منبع: روزنامه جوان

برچسب ها: شهید
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین