به روز شده در: ۱۴ آذر ۱۳۹۹ - ۲۳:۱۶
تخریبچی دفاع مقدس؛
حمید جهانگیرفیض‌آبادی در خاطرات خود آورده است: پیکرهای شهدا همه جا پراکنده شده بود. پیکر پاک و مطهر رزمندگانی که تا چند دقیقه قبل همه روی خاکریز بودند؛ همان بچه‌هایی که تا چند دقیقه قبل می‌جنگیدند و ما از کنارشان رد شده بودیم و حالا یکی‎یکی مثل برگ‎های پاییزی روی زمین افتاده بودند.
کد خبر: ۴۲۷۰۹۲
تاریخ انتشار: ۲۸ آبان ۱۳۹۹ - ۱۴:۱۴ - 18November 2020

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از مشهد، «حمید جهانگیر فیض‌آبادی» رزمنده تخریبچی و نویسنده دفاع مقدس با ذکر خاطره‌ای، مقاومت رزمندگان اسلام را در شرایط سخت عملیات کربلای 5 و دشواری‌های شناسایی‌های این عملیات را روایت می‌کند که در ادامه خواهیم خواند.

چند شب بعد از عملیات کربلای پنج، قرار بود تا در ادامه کربلای پنج، عملیاتی در منطقه شلمچه انجام بدهیم.

ساعت حدود 9 یا 10 صبح با دوازده نفر تخریب‎چی به‎همراه فرمانده تخریب و یک نفر راه بلد اطلاعاتی، سوار بر تویوتا برای بازدید از خط مقدم و شناسایی محل عملیات در روز، عازم منطقه شدیم.

هر چه به خط نزدیک‌‌تر می‌شدیم، سر و صدای انفجار و شلیک توپ و خمپاره، دود و گرد و خاک و بوی باروت و آتش بیشتر می‌شد.

با توجه به اینکه منطقه عملیاتی یک دشت مسطح بود و در تیررس کامل دشمن قرار داشت، یک هیجان آمیخته با ترس از نتیجه عملیات داشتیم چون بعثی‎ها به‎خاطر شکست در عملیات کربلای 5 زخم خورده بودند و هرلحظه انتظار عملیات رزمندگان ایرانی را می‎کشیدند.

وقتی به خاکریز خط مقدم رسیدیم، آتش سنگین دشمن، نقطه‌به‌نقطه منطقه را زیر و رو می‎کرد؛ به‎طوری که اگر تویوتا را متوقف می‎کردیم، مورد هدف قرار می‌گرفت لذا همانطور که تویوتا در حال حرکت بود یکی یکی پایین پریدیم و پشت خاکریز مستقر شدیم.

پاتک سنگین عراق شروع شده بود. بچه‌هایی که پشت خاکریز بودند، برای ما دست تکان می‌دادند. خوشحال بودند که بچه‌های تخریب برای شناسایی منطقه برای انجام عملیات امشب به خط مقدم آمده‎اند. مسافتی حدود 200 متر را در امتداد خاکریز دویدیم تا نقطه عملیات هر گروه را برای معبر زدن شناسایی و ثبت کنیم.

رزمندگان مردانه و سرسختانه مقاومت می‌کردند و با تانک‎ها و سربازان عراقی درحال تبادل آتش بودند. وقتی به نقطه مورد نظر رسیدیم، از خاکریز بالا رفتیم. آتش دشمن بسیار سنگین بود. به سختی منطقه را رصد کردیم. هر لحظه انتظار می‎رفت که تیر و ترکشی از هرجهت به ما اصابت کند.

چشممان به دشت صافی افتاد که بعد از خاکریز میان نیروهای خودی و دشمن قرار داشت و میدان مین متراکم آن را هم دیدیم. در دل گفتم "خدایا فقط خودت امشب به داد ما برس."

با خود فکر می‎کردم که چطور می‌توانیم از بین این دشت مین گذاری شده با رزمندگان پرشمار گردان‎هایی که به دنبال ما می‎آیند، معبر بزنیم و عبور کنیم؟ چطور می‎خواهیم زیر این آتش سنگین به سمت خاکریز دشمن برویم، با آنها درگیر شویم و خاکریز را فتح کنیم؟

به هر سختی که بود، منطقه را به طور کامل بازدید کردیم و از خاکریز پایین آمدیم. بوی باروت و گرد و غبار غلیظ، گلوهایمان را می‌فشرد.

به‎شدت تشنه شده بودیم. به یاد عطش حضرت سیدالشهدا «ع» در صحرای کربلا افتادم. اینجا در مقابل آتشی که عراقی‎ها از زمین و آسمان روی سرمان می‎ریختند، عطش یاران اباعبدالله (ع) را بیشتر درک می‎کردیم؛ آن زمان که در میانه نبرد با صدای چکاچاک شمشیرها، سفیر تیرها و گرد و غبار حرکت اسب‎ها از شدت تشنگی دچار فرسودگی شده بودند. به فدای لب تشنه‌ات یا اباعبدالله «ع».

سر و صورت بچه‌ها پر از خاک بود و بچه‌هایی که روی خاکریز تیراندازی می‌کردند، زیر گرد و خاک فراوان، اصلاً چهره‌هایشان شناخته نمی‌شد.

قرار شد برگردیم. سوار تویوتا شده و از منطقه دور شویم تا برای عملیات شب آماده باشیم. تا از خاکریز پایین آمدیم و در امتداد خاکریز شروع به حرکت کردیم، با صحنه‎ای مواجه شدیم که باور کردن آن ممکن نبود.

پیکرهای شهدا همه جا پراکنده شده بود. پیکر پاک و مطهر رزمندگانی که تا چند دقیقه قبل همه روی خاکریز بودند؛ همان بچه‌هایی که تا چند دقیقه قبل می‌جنگیدند و ما از کنارشان رد شده بودیم و حالا یکی‎یکی مثل برگ‎های پاییزی روی زمین افتاده بودند. بعضی هایشان هنوز نفس نفس می‎زدند و نفس‌های آخر را می‎کشیدند. معلوم بود که همه تشنه هستند چون صورت‎های نورانی‎شان پر از گرد و خاک بود و گلوهایشان هم پر از خاک شده بود.

با خود فکر کردم که قرار است چند پدر، مادر، همسر، خواهر و برادر داغدار این شهدا باشند درحالی که حتی هنوز نمی‎دانند که جگرگوشه‎شان در این لحظه، اینجا روی زمین افتاده است.

به یاد آن بسیجی خوش‌سیمایی افتادم که در ابتدای ورود به استقبالمان آمد، برای ما دست تکان داد و لبخند ‌زد. به دنبالش گشتم. بسیجی تیر به گلویش خورده بود و درحالی‎که روی خاکریز افتاده بود، سرش پایین بود و نفس‎های آخر را می‌کشید. نگاهش کردم. همانطور که در لحظه ورود به ما نگاه می‌کرد، لبخند زد و در حالی‎که چشمانش باز بود، با همان لبخند روح از پیکر مطهرش پر کشید. محو چهره بسیجی شهید بودیم.

باید حرکت می‌کردیم. آتش هنوز هم به شدت سنگین بود. تویوتا به سرعت خودش را به خاکریز رساند. بچه‌ها با چالاکی سوار تویوتا شدند و حرکت کردند. از خاکریز دور می‌شدیم در حالی که یک نفس از فکر صحنه‌هایی که دیده بودیم، بیرون نمی‎آمدیم. از یادآوری آن لحظات بغض گلوهایمان را می‎فشرد.

بعضی از تخریبچی‌ها آرام اشک می‌ریختند. هر لحظه امکان برخورد یک خمپاره با ماشین وجود داشت. اما در جاده خاکی پر از دست‎انداز به سرعت می‌رفتیم تا اینکه از خط مقدم دور شدیم.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها