به روز شده در: ۰۹ بهمن ۱۴۰۰ - ۰۸:۵۰
در گفت‌وگوی همسر شهید «قاسم‌پور» با دفاع‌پرس مطرح شد؛
«جباری» گفت: در خواب دیدم در مجلسی هستیم که «مصطفی» هم آنجاست و داریم صحبت می‌کنیم که مابین صحبت به من گفت امام رضا (ع) شما را طلبیده و شما می‌توانید بروید.
کد خبر: ۴۹۲۷۲۴
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۴۰۰ - ۰۲:۲۴ - 06December 2021

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از ارومیه، با مطالعه زندگی‌نامه شهدای مدافع حرم، این جمله شهید آوینی در ذهن تداعی می‌شود که «زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است».

«راضیه جباری» همسر شهید مدافع حرم «مصطفی قاسم‌پور» است؛ جوانی که محکم و استوار با عزمی راسخ و داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم و عمه سادات پای به میدان مبارزه نهاد و با خود عهد بست که تا آخرین نفس برای دفاع از حرم‌های مطهر اهل بیت (ع) بایستد و جان خود را در این راه فدا کند.

آنچه می‌خوانید مشروح گفت‌و‌گو با همسر شهیدی است که همچون دیگر همسران شهدا جنس صبر و مقاومت زنانه را به خوبی درک می‌کند و زندگی‌اش را با یادگاری از شهید عزیزش «یسنا» و کوله باری از دلتنگی برای همسرش می‌گذراند.

گفت و گو با همسر شهیدی که زینب وار صبر پیشه می کند

دفاع‌پرس: از آشنایی و نحوه ازدواج تان با همسرتان بگویید؟

من به واسطه آشنایی خانواده خواهرم با خواهر شهید، به مصطفی معرفی شدم که بعد برگزاری چندین جلسه آشنایی و صحبت با او و خانواده اش به نتیجه قطعی برای ازدواج رسیدیم و با برگزاری مراسمی ساده راهی زندگی مشترک شدیم.

دفاع‌پرس: از خصوصیات اخلاقی و رفتاری شهید قاسم پور بفرمایید.

من با مصطفی خاطرات شیرینی را تجربه کردم در این مدت چندسال زندگی مشترک همیشه توکل به خدا را در همه کارها ی او می دیدم. سادگی، صداقت و اخلاق خوش از ویژگی های بارز اخلاقی شهید بود. همسرم توجه و احترام خاصی به خانواده داشت و بسیار دلسوز و شوخ طبع بود. او سعی می‌کرد در بیشتر ابعاد زندگی با الگوپذیری از اهل بیت (ع) پیرو واقعی راه آنان باشد.

دفاع‌پرس: درباره رفتن شهید قاسم پور برای دفاع از حرم زینبی بگویید؟

9 دی سال 94 بود که مصطفی آمد و گفت می خواهم بروم سوریه. واقعیت وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم اصلا راضی نبودم. چون دخترمان یسنا کوچک بود و دوری از مصطفی در این شرایط برایم خیلی دشوار بود. دو سه روز اول که این موضوع را مطرح کرد گفتم که نمی گذارم بروی مصطفی اما بعد از آن وقتی یاد حرم حضرت زینب و اهل بیت پیامبر (ع) افتادم راضی شدم به رضای خدا.

تا اینکه 19 دی روز اعزام فرا رسید. آن روز باران شدیدی می بارید. صبح ساعت 7 بود. یسنا دخترمان خوابیده بود. مادر شوهرم آمد و گفت آماده شو برویم برای راهی کردن مصطفی. گفتم مادر بچه خواب است. گفت بچه را در پتویی بپیچ و بیا برویم. من به همراه مادر شوهرم، برادر شوهرم و مصطفی سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف محل اعزام. روز قبل آن مصطفی عکس های مادر، پدرش، من و یسنا را گذاشته بود داخل پاکت تا در سوریه از طرف ما نایب‌الزیاره باشد. اما در بین راه ناگهان مصطفی گفت برگردیم، عکس ها را فراموش کردم. برادرش گفت خیلی دور شده ایم و دیگر نمی توانیم برگردیم. من گفتم همین که ما را آنجا یاد کنی انگار عکس هایمان را برده ای و زیارت کرده ای. بالاخره رسیدم به محل اعزام اما باران به حدی شدید بود که مصطفی اجازه نداد ما از ماشین پیاده شویم. همان جا داخل ماشین خداحافظی کردیم و او رفت. گویا آخرین صحنه دیدار من و مصطفی بود.

 دفاع‌پرس: چگونه از شهادت شهید قاسم پور باخبر شدید؟

یک ماه از رفتن مصطفی به سوریه گذشته بود اما در این مدت هر روز یک بار تلفنی با هم صحبت می کردیم.آخرین بار كه با هم حرف زدیم 12 بهمن ماه بود ساعت حوالی 2 ظهر بود که زنگ زد و گفت در عرض یک هفته و یا 10 روز بر می گردم. بعد از آن دیگر خبری نشد. هر روز منتظر بودم که مصطفی زنگ بزند. در این بین مادر و پدرش نیز بسیار بی تاب مصطفی بودند. چون باهم زندگی می کردیم مدام سراغ مصطفی را می گرفتند و من در این 5 روز بی خبری برای اینکه آنها نگران نشوند می گفتم زنگ زده بود و حالش خوب است اما چون عجله داشت فرصت نشد با شما هم صحبت کند.

گویا همان روز 12 بهمن که با ما حرف زد شب عازم عملیات می شود. بعد از گذشت 5 روز بعد از ظهر 17 بهمن بود که همکاران مصطفی آمدند خانه ما. البته مصطفی قبل از رفتن گفته بود که احتمالا برای سرکشی و دیدار به خانه مان خواهند آمد. من هم به خیال خودم گفتم حتما برای این می آیند. به مادرش اینها خبر دادم که همکارانش برای دیدارمان امروز می آیند. چند نفری آمدند اما گفتند مصطفی زخمی شده و عصر ساعت 6 فرودگاه باشید که می آیند. همان لحظه در دل من غوغایی به پا شد و فهمیدم که مصطفی شهید شده است. ما راهی فرودگاه شدیم. جمعیت زیادی آمده بودند همه فکر می کردند مصطفی زخمی شده است. اما وقتی تابوت ها را از هواپیما پایین آوردند دیگر به یقین رسیدیم که مصطفی شهید شده است.

گفت و گو با همسر شهیدی که زینب وار صبر پیشه می کند

دفاع‌پرس: از لحظه دیدار و وداع با شهید بگویید.

پیکرهای مطهر شهدا را که 2 نفر بودند بردند بیمارستان عارفیان ارومیه و گفتند می توانید بیایید و آنجا ببینید. شب ساعت 10 بود رفتیم بیمارستان. سیمای شهید را که دیدم مثل همیشه موهایش آراسته و مرتب به یک طرف بود و تبسم همیشگی در چهره اش نمایان بود. حتی ذره ای خراش هم در صورتش نیافتاده بود. رفتنش اگرچه برایم بسیار سخت و رنج‌آور است، ولی خوشحالم در راه دفاع از حرم حضرت زینب (س) جانش را فدا کرد.

دفاع‌پرس: قاسم پور چطور به شهادت رسیده بود؟

در آزادسازی نبول الزهرا سوریه برای پاکسازی رفته بودند که در کمین داعشیان افتاده و با گلوله تک تیرانداز داعشی مجروح می شود. همرزمانش می گفتند ما سریعا او را به بیمارستان صحرایی رساندیم  اما مصطفی درست زمان اذان مغرب شهید می شود.

دفاع‌پرس: بعد از شهادت حس حالتان چگونه است؟

اوایل نمی توانستم فراق مصطفی را تحمل کنم. نمی دانستم چگونه بعد از مصطفی دختر کوچکمان را بدون پدر باید به تنهایی بزرگ کنم، اما  با توسل به خدا قوتی در قلبم ایجاد شد که توانستم با نبود مصطفی کنار بیاییم. من حضور همسرم را در تمام لحظات زندگی احساس می کنم. زمانی که یسنا زیاد دلتنگی می کند با هم سر مزار پدرش می رویم و فیلم ها و عکس هایی که با هم داریم را نگاه می کنیم. مخصوصا فیلم تولد یسنا را که با مصطفی با هم بودیم را تماشا می کنیم.

دفاع‌پرس: در این مدت خواب شهید قاسم پور را دیده اید؟

بله بارها. تقریبا 40 روز بود که مصطفی شهید شده بود به برادر همسرم از طرف اداره تماس گرفتند که کاروانی با حضور خانواده شهدا عازم مشهد است.

وقتی یسنا به دنیا آمد من نذر کرده بودم به همراه مصطفی و یسنا به مشهد برویم. اما موضوع سوریه رفتن مصطفی پیش آمد. من به او گفتم ما نذر داریم باید برویم مشهد. گفت انشا الله بعد از اینکه از سوریه آمدم باهم می رویم پابوس امام رضا (ع) که قسمت نشد و مصطفی شهید شد. وقتی که برادر شوهرم موضوع مشهد را مطرح کرد گفتم حتما خواسته مصطفی است تا نذر من ادا شود.

مادر شوهرم نیز می خواست تا حتما به پابوس آقا برویم. اما پدر شوهرم به دلیل اینکه تازه مصطفی را ازدست داده بودیم دلش رضا نمی داد که بدون مصطفی برویم. همان شب من در خواب دیدم در مجلسی هستیم که مصطفی هم آنجاست و داریم صحبت می کنیم که ما بین صحبت به من گفت آقا شما را طلبیده و شما می توانید بروید. سر سفره صبحانه بودیم وقتی من خوابم را تعریف کردم پدر شوهرم چنان منقلب شد که گویی تازه خبر شهادت مصطفی را دادند و گفت خبر دهید که حتما ما به این سفر مشهد خواهیم رفت.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار