به روز شده در: ۱۳ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۸:۰۲
خاطراتی از پدر شهیدان آجرلو؛
یک روز شخصی به من گفت: «از اینکه سه سردارت را از دست داده‌ای ناراحت نیستی؟» به او گفتم: «من آنها را از دست نداده‌ام بلکه آنها را به دست آورده‌ام بعد پرسیدم خود تو فرزندانت چه شده‌اند؟ گفت: «هیچی.» گفتم: «شما خجالت نمی‌کشید از اینکه فرزندانت هیچ خاصیتی برای دوام و بقاء اسلام و انقلاب اسلامی از خود بروز نداده‌اند.»
کد خبر: ۵۱۲۲۱
تاریخ انتشار: ۲۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۰:۴۸ - 15August 2015

خجالت نمی‌کشی فرزندانت خاصیتی برای دوام انقلاب نداشته‌اند؟

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع پرس، پدر شهیدان آجرلو درباره رفتار و منش فرزندانش و نحوه ورودشان به جبهه میگوید: من خودم تعبیرم این است که احمد و برادرش داود از الطاف و امانات خداوند بودند که برای چند صبحانی مهمان سفره ما گشتند و خیلی زود راه رجوع به اصل خود را پیش گرفتند. من از کودکی وقتی او را میدیدم از تواضع، سادگی و تلاش او احساس لذت میکردم. من آن موقع دامداری داشتم. احمد مدرسه میرفت و پس از بازگشت از مدرسه پیش من میآمد و در کارها به من کمک میکرد. میگفت: «نمیخواهم کاری نکرده، نانی بخورم.» او میگفت: «من هیچ علاقهای به خدمت نظام شاهنشاهی ندارم.»

به اتفاق برادرش داود در یک مغازه کار میکردند تا سال 57، که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. اوایل سال 59 بود که آمد پیش من و با حالت خاصی گفت: «حاج آقا این کار و مغازه را هرچی میخواهی بکن. میخواهی بفروش، میخواهی نگهدار، من دیگر نمیتوانم اینجا بمانم و باید به جبهه بروم.» من هم بدون هیچ معطلی گفتم من شما سه نفر را در راه خدا آزاد کردم. بروید به هرچه هم که رسیدید ما را از شفاعت خودتان محروم نکنید. اول وارد کمیته انقلاب اسلامی شد. بعد به سپاه رفت. مدت 3 سال در سپاه مشکین شهر و تبریز بود. بعد مسؤول سپاه حومه کرج شد؛ و سرانجام بعد از 8 سال به شهادت رسید.

در منطقه ماووت، ترکش گلوله توپ به ایشان اصابت کرد. به طوری که یک طرف سرحاج احمد متلاشی، یک دست ایشان قطع و از یک پا هم زخمی شده بود.

من خیلی وقت پیش از آن، چنین سرنوشتی را برای حاجاحمد انتظار میکشیدم. وقتی هم که پیکر ایشان را در آن وضعیت دیدم خدا را شکر کردم، زیرا حاجی آنطور که خودش میخواست به شهادت رسیده بود. بالاخره من یک پدر هستم و دوست دارم که فرزندانم به آرزویشان برسند و آرزوی حاج احمد هم این بود که اینگونه عاقبتی داشته باشد.

خودم چهار سال در جبهههای جنوب و کردستان بودم. در گردان شهید بهشتی (ره) انجام وظیفه میکردم. داود فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) بود و احمد هم فرمانده سپاه کرج؛ اما من تحت فرماندهی ایشان نبودم. یکبار احمد گفت: «حاج آقا به مسؤول شما بگویم که شب عملیات با من باشید؟» گفتم با مسؤولم صحبت میکنم ببینم نظر ایشان چیست. رفتم پرسیدم. مسؤول گردان گفت: «حاج آقا من بحثی ندارم؛ اما درست نیست شما هر دو نفر در یک محل باشید.» به احمد گفتم، احمد هم گفت: «اطاعت امر مافوق الزامی است. البته من خودم هم فکر کردم دیدم که صحیحتر همان است که مسؤول شما گفته است.» بعد از 4 سال حضور در جبهه مدتی در جماران در خدمت حضرت امام خمینی (ره) نگهبان جماران بودم. بعد از رحلت حضرت امام (ره) هم به حرم منتقل شدم و چند سالی هم آنجا خدمتگزار زائران ایشان بودم.

خصوصیت ویژه شهید حاج احمد که به راحتی نمیتوان از آن گذشت، روحیه عزت نفس ایشان بود. در این مدت عمر، هرگز از من درخواستی نکرد. من آرزویم این بود که یک تقاضایی از من داشته باشد اما آرزویم محقق نشد. من میدانستم احمد در بسیاری از اوقات با همه مسؤولیتش پول تو جیبی ندارد؛ اما خودش را طوری نشان میداد که فکر میکردی میلیونر است. همیشه آنچه را هم که داشت مال خودش نمیدانست.

در این زمینه به هیچ کس چیزی نگفت؛ اما این روحیه را از دوران کودکی داشت. کار میکرد و حقوقی که میگرفت خرج خودش نمیکرد. میپرسیدم پس پولهایت را چکار میکنی؟ و او چیزی نمیگفت. در دوران مسؤولیتش هم همین روحیه را داشت؛ و بعد از شهادت ایشان ما مدام با مردمی مواجه بودیم که از کرج میآمدند و میگفتند: «حاج احمد پدر ما بود و با رفتن او ما یتیم شدهایم.» در حالی که وقتی احمد در قید حیات بود ما اصلا از این قضایا خبر نداشتیم.

چون میخواست زودتر به جبهه بازگردد، یک هفته مراسم سالگرد شهادت برادرش داود را جلو انداختیم تا در این مراسم، احمد هم حضور داشته باشد. بعد از مراسم وقتی میخواستیم وسایل تزیین مراسم را جمع کنیم احمد با حالت جدی رو به ما کرد و گفت: «لازم نیست جمع کنید به همین زودی باز هم احتیاجتان میشود.» بعد رفتیم سر مزار داود، احمد با ناله میگفت: «داود جان قرار بود فراق ما یکسال طول نکشد. نمیدانم کجای کارم اشکال دارد.» این را گفت و رفت. شش روز بعد بود که خبر شهادت ایشان را دریافت کردیم و در واقع او به قول خود وفا کرد و یکسال از فراق برادر نگذشته، از میان ما پر کشید و نزد داود رفت.

من اصلاً دلتنگ این نیستم که چرا حاج احمد و داود در کنارمان نیستند. دلتنگی ما از این است که چرا دیگر آن روحیات، آن خصلتها و آن سیرت برکت آفرین شهدا در جامعه جاری نیست. آنچه که شهید از ما خواسته بود این بود که به مزارش سر بزنیم و همین کار را هم انجام میدهیم. اما گریه و زاری را هرگز نمیپسندید.

یک روز شخصی به من گفت: «از اینکه سه سردارت را از دست دادهای ناراحت نیستی؟» به او گفتم: «این چه حرفی است که میزنی؟ من آنها را از دست ندادهام بلکه آنها را به دست آوردهام بعد پرسیدم خود تو فرزندانت چه شدهاند؟ گفت: «هیچی.» گفتم: « بسیار خب، شما خجالت نمیکشید از اینکه فرزندانت هیچ خاصیتی برای دوام و بقاء اسلام و انقلاب اسلامی از خود بروز ندادهاند.» این بود که تسلیم شد و سکوت کرد.

از طرفی من در همان مراسم تشییع حاج احمد گفتم دو فرزند و سه فرزند که سهل است، من اگر 10 فرزند هم داشتم، همه را فدای انقلاب اسلامی میکردم باز هم نمیتوانستم از عهده شکر نعمتی که به واسطه انقلاب اسلامی به ما ارزانی شده است برآیم. این نعمت را نباید دست کم بگیریم.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار