معرفی کتاب؛

«سیاوش»

کتاب «سیاوش »خاطرات سیاوش قدیر از هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران است که به قلم فائزه ساسانی خواه به رشته تحریر در آمده است.
کد خبر: ۶۰۹۴۰۲
تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۴۰۲ - ۲۰:۲۹ - 12August 2023

«سیاوش»

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از خرم آباد، کتاب  534 صفحه ای«سیاوش» چکیده‌ای از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی پر فراز و نشیب «سیاوش قدیر» است که به قلم «فائزه ساسانی خواه»، با نظارت «معصومه رامهرمزی» و ویراستاری «صفورا حیدری» و توسط انتشارات «مرز و بوم» در سال 1401 به رشته تحریر در آمده است.

این کتاب در 28 فصل نوشته شده و برای تکمیل اطلاعات خوانندگان در قسمت انتهای کتاب عکس‌ها، اسناد، نقشه‌ها، فهرست کتاب‌هایی که در پانویس از آن‌ها استفاده شده آمده است.

ویژگی‌های اصلی کتاب «سیاوش»

این کتاب تصویری قابل تأمل از دوران پهلوی اول در سال‌های 1339 تا 1340 ارائه می‌دهد، همچنین وقوع جنگ تحمیلی فصل جدید و متنوع دیگری در این کتاب است که حجم قابل توجهی را به خود اختصاص داده است. حضور داوطلبانه راوی در مناطق جنگی از جمله در یکی از مناطق مرزی در آبادان به نام روستای حَیِّر (در کنار اروندرود) و شرح حوادث آن منطقه پس از اعلام احتمال وقوع جنگ، حضور داوطلبانه در خرمشهر تا چند روز قبل از سقوط شهر و همچنین شرح عملیات کوی ذوالفقاری و حضور در اهواز، رامشیر و جایزون از موضوعات طرح شده در این کتاب است.

 یکی از مهم‌ترین بخش‌های این کتاب مربوط به روزهای آغازین جنگ و مقاومت مردم در خرمشهر است که با جزئیات مطرح شده است.

 کتاب سیاوش سرانجام با حضور سه روزه راوی در اردوگاه هموطنان آزاد شده بستانی پس از موفقیت عملیات طریق‌القدس پایان می‌یابد.

در بخشی از کتاب آمده است:

«سرهنگ رضوی خسته و آشفته به میدان صبحگاه آمد. انگار که تمام شب گذشته را نخوابیده باشد. برخلاف همیشه که سرحال و مرتب و آراسته و با لباس‌های اتوکشیده به هنگ می‌آمد و ظاهر و رفتارش برای همه ما الگو بود، آن روز چندان مرتب و سرحال نبود. بعد از پخش تلاوت قرآن کریم، سرهنگ رضوی به مسئول تریبون گفت: «میکروفن رو خاموش کن! نمی‌خوام صدا بیرون بره.» بعد به همه افراد حاضر در میدان دستور داد: «بیاین جلو! دور تریبون حلقه بزنین!» میدان صبحگاه کمتر از ده متر با خیابان اصلی فاصله داشت. پادگان به خیابان اصلی منتهی می‌شد و پشت پادگان، خانه‌های سازمانی و ایستگاه رادیو بود. اطرافش جمع شدیم. با نگرانی گفت: خوب گوش کنین! حرفای مهمی با شما دارم.»

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار