عاشورایی به یاد ماندنی در کربلای ایران

خبرگزاری دفاع مقدس؛ متن زیرخاطرهای خواندنی است از مراسم عاشورا در فکه، که توسط یکی از مسافران نوشته شده است:
طبق روال سال گذشته قسمت شد چند شب را مهمان امام صادقی ها باشیم و حسابی استفاده کردیم از مجلس معنوی، پر شور و شعورشان، و بابت حالی که داشتم همه تلاشم را کردم که کسی را در ذهنم برای دعا از قلم نیاندازم، تا اینکه سارا برای ثبت نام فکه باهام تماس گرفت، و جرقه ای شد که ما هم ثبت نام کنیم. پارسال درست وقتی ساکهایمان را بسته بودیم و همه چیز آماده بود همسرم سرمای بدی خورد و چند روز در خانه ماندیم؛ حتی روز عاشورا، و حکمت و حسرتش ماند برایمان. و امسال خدا خواست و مهمان شهدا شدیم آن هم در چه بزمی.
حدود 10 اتوبوس با ثبت نامی از چند موسسه شدیم. اردو بسیار پر برکت و پرثمر بود. جمعی که نمی دانم بر چه اساسی دعوت شده بودند تا دور هم عاشورای امسال را طور دیگری تجربه کنند.
از متنوع ترین مسافران (دانشگاهی، بسیجی، متاهل، مجرد، رزمنده، جانباز، سردار، مداح، شاعر، ذاکر، دانشجو، کارمند، نوزاد، کودک، پیر و جوان، فعال فرهنگی، زوج های جوان (نامزد و تازه عروس، داماد و ...) گرفته تا بی نظم ترین، باحال ترین، عجیب ترین، پر برکت ترین، فرهنگی ترین، غریب ترین، با صفاترین، به یاد ماندنی ترین وروز عاشورا وقتی در مسیر رمل های آشنا و خنک از باران دیروز قدم گذاشتیم نمی دانستیم چه مراسمی در پیش رو داریم. کفش ها را به خاطر نَم در نیاوردیم، اما در میانه به دلمان آمد و فاخلع نعلیک کردیم.
بعد از آن سخنرانی روحانی عزیزی که نامشان را به خاطر ندارم شروع شد، چقدر پر معنی، نو، مناسب حال، عمیق، مستند و شیوا بود، به حق کم نظیر بود در بین سخنرانی ها در مراسم هایی که بودم و به روضه قشنگی تمام شد، بعد پیر پر شور دوست داشتنی، سردار قاسمی شروع به سخنرانی کرد، از رهبر، شهدا، جبهه، جنگ ادامه دار، وظیفه، شعور، دشمن شناسی، شمر زمان، سیاست و دیانت، کربلا، عاشورا و ... چقدر به دل می نشست شعرهایی که ساده می خواند. و بعد روضه جانسوز و سینه زنی فایده ندارد، هر چه بگویم فایده ندارد، مگر عاشورا با آن عظمت و مصیبت را دریافتیم که مجلس ذکر مصیبت را در 1400 سال بتوانیم به گفتنی دریابیم، ندیده؟
باید دید و شنید باید بود و حس کرد، آن روز زیبا را در فکه آفتابی و داغ. باید رمل های نم زده را، 120 شهید تشنه لب را، سوز دل زائران را، و لبیک یا حسین را که دل بیابان را می لرزاند در 1400 سال بعد می شنیدی، اشک های داغ و ناتمام را حس می کردی، ناله ها را در میافتی وصدای امام که پخش شد حال دیگری به فضا داد، می گفت ما مردم گریه سیاسی هستیم، صدای رهبر و سید حسن نصرالله، شنیدن صدای ملکوتی شهید آوینی در مقتل خود و نوای بهشتی کریمی وباز هم بگویم؟ دیگر حال خود را نمی دانستیم، که مراسم رسید به تعزیه و چرخ زدن دشمن دور خیمه سبز حسینی.
جمعیت داغدار را باید می دیدی که انگار امروز عاشوراست و آنها ناظر، چه شور و التهابی، چه حس سنگین، جگرخراش و غم گدازی آتش خیمه با عزاداری و سینه زنی در هم آمیخت و در همین حال یکی از شهدای عزیز وطن روی دستهای خواهران و مادران تشییع شد، پیشاپیش بقیه.
عده ای پای در گِل، عده ای به نجوا با رمل ها، عده ای در پی تابوت شهید، بعضی به شور و نوا، بعضی به سرزنان، بعضی هر کس به حالی بود، و من هم به دنبال تابوت مزین به پیکر گمنامی به راه افتادم عاشورایی بود....


