پسری که بدون پدر از اسارت بازگشت
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، «منصور قانعی» از آزادگان بردسکن استان خراسان رضوی است. وی میگوید: اول آذرماه ۱۳۶۲ جهت ورود به جبهه همراه دوستم حسین رضائی مقدم به پادگان رفتیم و بعد از چند روز به مرخصی آمده و در روز جمعه ۱۶ دی ماه به بردسکن و از آنجا به کاشمر رفتیم.

در کاشمر به نماز جمعه رفتیم و یاد دارم خطیب نماز جمعه گفت که تعدادی از رزمندگان عازم جبهه هستند در آن لحظه خانم نمازگزاری یک قرآن جیبی کوچک به من داد و برایمان آرزوی سلامتی کرد و این خاطره را پس از این همه سال در ذهن نگهداشتم.
بعد از نماز جمعه پیاده تا ترمینال کاشمر رفتیم و از آنجا راهی مشهد شده و به پادگان نخ ریسی رفتیم. در آنجا صبحانه خورده و راهی حرم شدیم. پس از زیارت به راه آهن رفتیم و به پادگان امام حسین علیه السلام تهران رفتیم. سپس به ایلام و در پادگان شهید حیدری در قالب تیپ ۲۱ امام رضا علیه السلام در گردان رعد گروه بندی شدیم.
در منطقه پدر حسین به نام «عباس آقا» به ما ملحق شد و برای اولین بار او را در پادگان دیدم. با آغاز عملیات خیبر تیپ ما با هدف عملیات ایذایی جهت برهم زدن نظم و انظباط عراقیها در اسفند ۱۳۶۲ وارد میدان رزم شد.
ما ۱۰۰ نفری بودیم که پیشگام گردان وارد عرصه نبرد شده و با قایقهایی با ۱۵ نفر سرنشین وارد آبهای هورالعظیم شدیم، مهمات زیادی با خود همراه داشتیم، با حرکت قایقها برروی آب عراقیها صدای آنها را میشنیدند و تیر و ترکشهای زیادی را به سمت ما روانه میکردند. با رسیدن به خشکی از قایق پیاده شده و حدود ۲۰ کیلومتری به سمت خط عراقیها حرکت کردیم، به خط سوم که رسیدیم که با آنها درگیر شدیم.
فرمانده دستور عقب نشینی داد و چند نفری را برای مقابله با دشمن و عقب رفتن نیروها در خط نگه داشت، من به همراه شهیدان «علی پور و روحانی» ایستادیم تا بقیه به عقب بروند پس از دقایقی با شدت گرفتن درگیری ما نیز به عقب رفتیم و در حاشیه پل پناه گرفتیم. در این شرایط پای چپم تیر خورده بود و چارهای جز فرار نداشتیم پس از عبور از پل، شهیدان مهدی مهجور و محمد صادق اربابی را دیدم که آنها نیز به شدت در حال دفاع بودند، آن سوی پل بچههای تخریب آماده بودند تا پل را تخریب و از پیشروی عراقیها جلوگیری کنند. شهید مهدی مهجور بالای پل با نارنجک در دستش قصد داشت تا مواد منفجره تعبیه شده در زیر پل را منفجر کند، اما با تیر عراقیها به طرز دردناکی به شهادت رسید و پیکرش تکه تکه شد.
شهید محمدصادق اربابی با دیدن مهدی به سمت ما برگشت و فریاد زد فرار کنید، من، حسین و پدرش عباس نیز به سمت نیروهای خودی فرار کردیم دوباره یکی دیگر از پاهایم مجروح شد و به زمین افتاده و بیهوش شدم.
لحظهای که بیهوش شدم حدود ساعت ۵ صبح بود، در گرمای ظهر حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود که به هوش آمدم و با پیکرهای غرق در خون همرزمانم از جمله محمدصادق اربابی مواجه شدم، عراقیها کل منطقه را به تصرف درآورده و و همرزمانم از جمله حسین و پدرش را به اسارت گرفته بودند. ظاهرا گمان میکردند من نیز به شهادت رسیدم اما وقتی دیدند که زنده هستم من را به بیمارستان برده و پس از چهار روز به بصره منتقل کردند.
در بصره حدود ۸۰۰ یا ۹۰۰ نفر را در ساختمانی نگه داشته بودند، حسین و پدرش را در آنجا دیدم، آنها زودتر از من به آنجا منتقل شده بودند، سرباز عراقی به داخل آمد و پرسید چه کسی حرس الخمینی است؟ از هیچکس صدایی درنیامد آنها نیز هرکسی که ریش و هیکل ورزیده داشت را به گمان پاسدار بودن با خود به بیرون بردند. شهید عباس رضایی مقدم را هم با همین گمان که فرمانده باشد با خودشان به بیرون بردند و دیگر هیچ خبری از او نشد، من و حسین رضایی تا پایان دوران اسارت با هم بودیم و با وجود پیگیریهای فراوانی که از صلیب سرخ هم داشتیم هیچ خبری از عباس رضایی مقدم به دست نیامد و حسین بدون پدر به ایران بازگشت.
انتهای پیام/ 119


