شهید حسینی محراب: بیدار باشید که امام حسین (ع) برای اسلام شهید شد+ صوت
گروه ساجد دفاعپرس: سردار شهید «علیاصغر حسینی محراب» از فرماندهان دلاور دوران هشت سال دفاع مقدس بود که وقتی به جبهههای نبرد حق علیه باطل پای نهاد، بنیانگذاران تیپ شهدا بهدلیل طرز لباس پوشیدن، راه رفتن و طریقه سخن گفتنش، او را نپسندید؛ اما پس از مدتى با تغییر قابل توجهى که شهید محمود کاوه در او ایجاد کرد، کمکم وی را در جمع خود پذیرفتند و همرزمانش بعدها او را اینگونه توصیف کردند: «محراب در یک جمله، یعنی ایمان، اراده، قدرت و تلاش خستگیناپذیر، محبّت، مهربانی و در عین حال قاطع در مدیریّت و فرماندهی».
این فرمانده دلاور سپاه اسلام، پس از مدتی بهسمت معاونت اطلاعات تیپ شهدا منصوب شد و در عملیاتهای مختلف حماسهآفرینی کرد؛ بهطوری که جسارت، قدرت و شجاعت او موجب درخشش وی بین همه نیروها شد. او همچنین پس از مدتی، فرماندهی گردان قائم (عج) لشکر ویژه شهدا را برعهده گرفت که بعدا این گردان به تیپ مستقل انصارالرضا (ع) به فرماندهی وی تبدیل شد، تا اینکه سرانجام ۳۰ دى سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای پنج، پیش از تولّد دومین فرزندش آسمانی شد و پیکری که از او باقی ماند، حدود سه کیلو بیشتر نبود.

صوتی که در ادامه میشنوید و متن آن را میخوانید؛ بخشی از سخنرانی شهید «علیاصغر حسینی محراب» در جمع رزمندگان اسلام است؛ سخنانی که حکایت از ایمان و شجاعت بالای این شهید والامقام دارد و نشاندهنده تحول او در دانشگاه انسانساز دفاع مقدس است؛ سخنانی که او در آن، سستی و کاستی برای حضور در میدان جنگ را مذمت میکند و میگوید: «ما با یک تن سالم در صحرای محشر، چی جواب داریم به خدا بگوییم؟ بگوییم یا رسولالله (ص)! ما گفتیم که ما نمیرسیم به امام حسین (ع)؟! امام حسین (ع) رفت و شهید شد بهخاطر اینکه اسلام بماند؛ ولی نه دیگر چرا پس ما برویم و بجنگیم؟! نه، برادرها بیدار باشید!».
افسوس، خدایا من را ببخش!
حالا بچههایی که، مسئولینی که الان اینجا هستند، من الان دارم به آنها میگویم؛ سعی کنند همانی باشند که امام ما میخواهد. همانی باشند که امام حسین (ع) میخواهد. اصحاب خوبی باشند برای امام امت. برادرها باید سعی کنند که روز به روز ما بهتر باشیم از اینکه هستیم و یکخرده نماز شبی، دعایی، نماز جماعتی [بخوانیم]؛ چون دیگر اینروزها گیر ما نمیآید. فردا خدمت تمام میشود، میبینی رفتی تو شالیزارهای برنج و خلاصه تو زن و بچه، و مسائل مادی و دیگه این وقتها گیرت نمیآید، یا رفتی مشهد و یکسری تو کار مادی و هر کاری هم بخواهی بکنی، میبینی تا خرخره رفتی پایین. ماشاءالله بچه زیاد و زن زیاد و دیگه هیچی، موندی.
آنجا دیگر نمیتوانی خودت را بکشی بگی. باید فقط اینطوری بگی؛ افسوس زمانی که ما میتوانستیم نماز شب بخوانیم، بلند نشدیم، میخواستیم نماز جماعت شرکت کنیم، آنزمان سیبیلهایمان میرفت تو دهن ما، غذایمان که میخوردیم، اشکال داشت. موهایمان هیپی شده بود، هیچی. شلوارامان را چطوری میپوشیدیم! افسوس، خدایا من را ببخش. آنجا دیر نشود بچهها. آنجا مواظب باشیم. خب اصلا مثال معروف میزنند، میگویند «هر گبری به پیری مسلمان شود»؛ خوب است انسان در جوانی بتواند مسلمان واقعی باشد، هان؟ بهتر نیست؟
تا کی میخواهیم غیبت بکنیم؟!
پس کی، کی میخواهیم بیدار بشویم، هان؟ تا کی میخواهیم ما غیبت بکنیم در مورد بچهها، دوستها؟ برادر «بختیاری» مسئول آموزش عقیدتی ناحیه خراسان است، یکهفته آمده بود برنامه که ما سعادت داشتیم یک دفعه در آن شرکت کردیم، میگفت والله قسم برادرها، یک غیبت بکنید، یک غیبت، حتی به این مضمون باشه که بگویید آقا - نمیدونم حالا ما دیگه وارد غیبتها نمیشیم، چون مثل ایشان علم نداریم که غیبتها را تقسیم کنیم یا نه - فقط میگفت که بگویید بابا غیبتش نشودها، «فهیمیان» که آدمی نیست، آنچیزی که مثلا فلان است و یا همچین آدمی است، عیب او را بگوییم. بیاییم در مورد او غیبت بکنیم. میگفت برادرها! بهخدا قسم نمازتان، روزهتان طهارتتان هرچیتان بر باد رفته. یعنی اگر با همان حالتی که داریم غیبت میکنیم از دنیا برویم، واویلا است.
قبر، قبر، قبر، قبر!
آنکه صحابه پیغمبر است، «سعد بن معاذ» است؛ وقتی که دارند تو خاک میگذارندش، پیغمبر با دستهای مبارکش او را در خاک میگذارد - همیشه من این مثال میزنم و همه روحانیها این مثال را میزنند - یعنی رئیس انصار مدینه است، میبینم مادرش وقتی خاک میگذارند روی «سعد بن معاذ»، روی جنازهاش، درمیآید و میگوید: «بهشت بر تو گوارا باد! خوشا به حالت!» آنجا پیغمبر میگوید که کی بود گفت؟ میگویند مادرش میگوید مادر سعد، تو از کجا میدانی که بهشت بر او گوارا باد؟ چرا زود قضاوت میکنی؟! میگوید چرا پیغمبر؟ شما با دست مبارکتان...، صحابه شما بود، فرزندم! میگوید درسته ولی - حالا صد درصد بهشت میرود کسی که پیغمبر با دست مبارکش بگذاردش [در قبر] صد درصد بهشت میرود و بهشت هست و بهشت هم میرود - ولی الان، قبر، قبر، قبر، قبر، چنان فشاری به او داد که شیری که از مادرش خورده بود، از حلقوم او بیاید بیرون! میگوید چرا؟ [پیغمبر] میگوید یک عیب داشت ایشان؛ فقط موقعی که وارد خانهاش میشد، اخلاقش تند بود با زنش و فرزندش؛ یعنی یکخرده زن و فرزندش را ناراحت میکرد. وای به حال ما که حالا غیبت میکنیم، وای به حال ما که دروغ میگوییم، وای به حال ما که نمیدونم دیگه... خودتان میدانید، مسائلی که میگویید؛ سر چهارراه محل ما چه کارهایی که نمیکردیم.
اگر از مرگ فرار کنیم، به کجا برویم؟
وای به حال ما که تا میشنویم میخواهیم برویم خط، [تا میگویند] بچههای داوطلب کیاند؟ حالا بعضیها هم میبینند چون ما نگاه میکنیم، یا سرم را بیاندازم پایین، دستها را بالا بیاورم، باز خوب است که همان هم شهامت دارند که دست بالا میکنند! ما از مرگ فرار کنیم، به کجا برویم، هان؟ این حرفهایی که من میگویم، من سخنران نیستیم؛ ولی حرفهایی که میگویم، بهش رسیدهام که یعنی حرف دلتان را بزنم؛ چون تو خود شماها بودم؛ چون خودم بسیجی بودم؛ چون یک زمانی ما خودمان - حالا انشاءالله اعتراف به گناه نباشد؛ چون اعتراف به گناه خودش گناه است - تو محل هیچکس از دست ما راحت نبود، یکخرده شوخ بودیم، کار دیگه نمیکردیم مثلا بچهها را اذیت میکردیم و این مسائل را... و بعد آمدیم تو جبهه و اینها، توی دانشگاه اسلامی، فهمیدیم وای وای... ما چیکار میکردیم؟!
پس بچهها بیدار بشویم؛ بچهها انشاءالله فردا که ما میخواهیم برویم، یقه ما رو بگیرید و بگویید برادر محراب! ما میخواهیم بیاییم خط. نمیخواهیم عمر ما به فنا برود. برادر محراب! ما میخواهیم بیاییم راه امام حسین (ع) را ادامه بدهیم. برادر محراب! اسلام ما در خطر است. برادر محراب! انقلاب ما در خطر است، ما میخواهیم بیاییم از انقلابمان دفاع کنیم، هدف ما برادر محراب خدمت در سربازی نیست؛ هدف ما فقط [در] سربازی خدمت کردن، دم خود را روی دوشمان گذاشتن و فرار کردن نیست؛ هدف ما فقط رضای خدا است.
پس برادرها بیدار باشید. برادرها نگوییم «بگذارید زندگی بکنیم، لااقل وقتی پیر شدیم...» - خیلی عذر میخواهم، معذرت میخواهم از سرورهای عزیزم، بردارهای عزیزم - هنرپیشههای سابق هم همین حرفها را زدند. یکعده گفتند ما الان میرویم هنرپیشگی میکنیم، هر خلافی خواستیم میکنیم، بعد توبه میکنیم. آنجا دیگر توبه گرگ، مرگ است. بیایید بیدار باشیم. از الان، از الان بلند شویم، از الان خودمان یک تکانی بدهیم و حرکت بکنیم. چرا؟ برای اینکه یک قیامتی هم هست و ما همهمان قیامت را قبول داریم که از ما خداوند حساب کتاب میخواهد. حالا قیامتی نبود، این دنیا، دنیای آزمایش است. این دنیا رو بیا امتحان بدهی، اگه نمرهات بیست باشد، یک صدآفرین پایین آن میخوری. اگر زیر ۱۰ باشد که دیگر هیچی، واویلا است.
روز قیامت چه جوابی داریم بدهیم؟!
آیا همینطور فردا در صحرای محشر میخواهیم جواب امام حسین (ع) را بدهیم؟ روزی که حضرت رسول (ص) میآید، میایستد آن بالا و بعد حضرت علی (ع) و همینطور امامهای دیگر و همچنین پیغمبرها همه به صف میشوند، فاطمه زهرا (س) سر پل صراط میایستد، بندههای خدا همه میآیند. حالا میخواهم به شما بگویم، برادرهای عزیز، خوب دقت کنید! میبینید شهدای عاشورا دارند میآیند و جلوی آنها سرورمان امام حسین (ع) دارد میآید، با سر جدا شده، تن پارهپاره شده، با سر رو نیزه رفته، حضرت علی اصغر (ع) میآید با تیر به گلو خورده. همه امامها یکییکی میآیند، یا زهر بدنشان را پاره کرده، یا بدنش زیر سم اسبها رفته است. بعد ما با چی میرویم؟ هان؟ ما با یک تن سالم، چی جواب داریم به خدا بگوییم؟ بگویید چی؟ بگوییم یا رسولالله (ص)! ما گفتیم که ما نمیرسیم به امام حسین (ع)! امام حسین (ع) رفت و شهید شد بهخاطر اینکه اسلام بماند ولی نه دیگر چرا پس ما برویم و بجنگیم! نه، برادرها بیدار باشید! برادر عزیز تا میشنوید که میخواهیم برویم خط «مهاباد»، سرتان را پایین نیاندازید. اگر بچه دارید، اگر تازه میخواهید نامزد کنید، اگر هرچی میخواید بکنید، برادر عزیز! تا خدا نخواهد، به خدا هیچ آبی از آب تکان نمیخورد، من جلوی چشمتان - خدا را شکر - همه عملیاتها هم بودم، یک نفر ستادی نیستم، یک نفر پشتمیزنشین نیستم. تا وقتی خدا نخواهد، نمیبرد. چندین نفر هم رفتند؛ شهید کاوه را تا وقتی خدا نخواست، او را نبرد، سردار شما همیشه جلوی پیکان بود، همیشه جلوی بچههای تیپ حرکت میکرد، اول میگفت من باید بروم آن ارتفاع را چک بکنم، چه تو شناسایی، چه تو عملیات، اول خودش با اطلاعات عملیات میرفت، حتی شب از بچههای اطلاعات عملیات جلوتر میرفت. کاوه این بود؛ اول نمیگذاشت رزمندههایش بروند جلو، اول میگفت من بروم چک بکنم.
انتهای پیام/ 113


