در گفت‌و‌گو با همسر جانباز شهید، سرهنگ پاسدار عباس کامرانی از شهدای اخیر عنوان شد:

از محاصره در دام داعش تا شهادت در خیابان‌های اصفهان!

روز جانباز بهانه‌ای است برای یادکردن از شیرمردان این سرزمین که دلاورمردانه، چون مقتدایشان ابالفضل العباس، پاسدار ولایت شدند. شهید جانباز، سرهنگ پاسدار، عباس کامرانی از شهدای اخیر، یکی از این غیرتمندان دلاور است.
کد خبر: ۸۰۷۸۶۵
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۳۳ - 24January 2026

«نفیسه قاسمی» همسر شهید جانباز، سرهنگ «عباس کامرانی» در گفت‌و‌گو با دفاع‌پرس از اصفهان اظهار داشت: همسرم متولد سال ۶۵ بود. او ارادت خاصی به امام رضا (ع) داشت. از آهنگ پیشواز گوشی همراهش تا زنگ بیدارباش صبحش، همه صلوات خاصه امام رضا (ع) بود. 
قاسمی افزود: ۲۸ سالش که شد. بَختش را هم با توسل و دعا از امام رضا (ع) گرفت. زمانی که آمد خواستگاری من، در نیروی انسانی سپاه مشغول بود.

از محاصره در دام داعش تا شهادت در خیابان‌های اصفهان!

او تصریح کرد: هنوز مُهر عقدنامه‌مان خشک نشده بود که با خانواده‌هایمان راهی مشهد شدیم. بخت و روز خوبش را از امام رضا (ع) خواسته بود و حالا که حاجت روا شده بود باید می‌رفت پابوسش. 

همسر شهید در ادامه به اولین ماموریت شهید بعد از ازدواجشان اشاره کرد و گفت: ۲۰ روز بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود که راهی سوریه شد. دو ماه سفرش طول کشید. ۱۲روز محاصره داعش را پشت سر گذاشت و به سلامت به خانه برگشت. 

او اضافه کرد: سال ۹۴ عروسی کردیم و دوسال بعد خدا به ما امیرعلی را عطا کرد. وقتی امیرعلی به دنیا آمد، انگار دنیا را به او داده بودند. خیلی خوشحال بود. پسرمان که بزرگتر شد، با اینکه عباس آقا خیلی در خانه حضور نداشت ولی وقتی که بود بهترین هم‌بازی‌اش بود. دلش می‌خواست مرد بار بیاید. همیشه می‌گفت؛ دلم می‌خواهد پسرمان هم اهل درس باشد و هم اهل ورزش.

همسر شهید درباره ماجرای جانبازی شهید گفت: در اغتشاشات سال ۹۸ برای ماموریت و ایجاد امنیت به یکی از محله‌های شهر رفته بود. در درگیری که اتفاق افتاده بود جانباز شد. یک دست و یک پایش پر از ساچمه شد. 

همسر شهید با لبخندی گفت: عباس آقا، همیشه می‌خندید و می‌گفت در جنگ با داعش زخمی نشدم ولی اینجا در شهر خودم جانباز شدم. (شاید خبر نداشت که روزی در شهر خودش قرار است شهید هم بشود.)

خانم قاسمی به شجاعت و نترسی شهید اشاره و اذعان کرد: او خیلی شجاع، نترس و قوی بود. شهید، دست راست فرمانده‌شان بود و بعد از شهادتش فرمانده‌شان می‌گفت؛ چند سال طول می‌کشد که یکی مثل او پیدا کنم. 

وی افزود: از اول، طوری با من برخورد کرد که یاد بگیرم روی پای خودم بایستم و کار‌های خانه را بتوانم مستقل انجام دهم. تشویقم می‌کرد تا پیگیری و انجام کار‌ها را خودم انجام دهم. شاید می‌خواست برای روزی که دیگر نیست آماده باشم. 

او به تغییر رفتار شهید در اواخر زندگی مشترکشان اشاره و بیان کرد: این اواخر سعی می‌کرد وقتی هم در خانه است خیلی پیش ما نباشد. به هر بهانه‌ای طوری هماهنگ می‌کرد که با ما سر سفره غذا ننشیند. برای خواب هم همین کار را می‌کرد وقتی بچه‌ها توی اتاق کنارش می‌خوابیدند می‌آمد توی سالن می‌خوابید و برعکس وقتی آنجا کنارش می‌آمدند می‌رفت داخل اتاق. آن موقع علت کارهایش را نمی‌فهمیدم ولی حالا فکر می‌کنم که او داشت ما را برای نبودنش آماده می‌کرد. 

همسر شهید از صبح روز شهادت گفت و تصریح کرد: صبح روزی که به شهادت رسید تازه از مأموریت مشهد برگشته بود. یک هفته‌ای می‌شد که برای ماموریت به مشهد رفته بود. صبح روز هجدهم دی‌ماه برگشت. جواز شهادتش را هم مثل خیلی چیز‌های دیگر که از امام رضا (ع) گرفت، گرفته بود و برگشت. حمام رفت. غسل شهادتش را کرد. لباسی که برای روز پدر برایش خریده بودم را چند ساعتی که در خانه بود پوشید و بعد از خوردن ناهار رفت. رفتنی که آخرین دیدارمان را رقم زد. 

وی افزود: مشهد که بود مادر شوهرم با او تماس گرفته بود؛ اما عباس آقا جواب تماسش را نتوانسته بود بدهد. بعد از چند ساعت خودش تماس گرفته بود. این چند ساعت مشغول خواندن نماز حاجت در حرم امام رضا (ع) بود. همان نمازی که در دیدار با یکی از دوستانش، قبل از رفتن به مشهد طرز خواندنش را یاد گرفته بود. نماز حاجتی که در هر رکعتش سوره انعام داشت و خیلی طولانی بود. 

همسر شهید تأکید کرد: عباس‌آقا به مادرش گفته بود، هر کسی این نماز را بخواند به حاجتش می‌رسد. واقعا هم به حاجتش رسید. 

او از آخرین تماسشان گفت: ساعت نزدیک هشت و نیم شب بود که با من تماس گرفت. خیلی سر و صدا می‌آمد. فقط گفت؛ نگران نباش، خبری نیست و تماس را قطع کرد. هیچ وقت عادت نداشت بدون خداحافظی قطع کند. از همان لحظه نگرانیم بیشتر شد. برای حفظ امنیت به یکی از خیابان‌ها رفته بودند. چند نفر از نیرو‌ها در بین اغتشاشگران گیر افتاده بودند. آنها را از دست آنها نجات داده بود ولی خودش در جمعیت زیادی که از کوچه بیرون آمده بودند گیر افتاده بود.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار