شهید «حسینپور» به روایت پدر و مادر؛ خاطرات «مهدی» در ماه رمضان شنیدنی است
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از مازندران، در ادامه روند ثبت و ضبط تاریخ شفاهی والدین معظم شهدا، خبرنگار دفاعپرس به همراه اعضای کارگروه تاریخ شفاهی مؤسسه فرهنگی هنری «سنگر دلها (هزارسنگر)» و دفتر حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت شهرستان آمل، با حضور در روستای علیآباد شهرستان نور، مهمان خانهای شد که به نام و یاد شهید والامقام «مهدی حسینپور» مزین است.

در این دیدار صمیمی، «محمدحسینپور» پدر شهید، و «عصمت حدادی» مادر این شهید با بیانی آمیخته به صبر، ایمان و دلتنگی، به روایت زندگی، ویژگیهای اخلاقی و نحوه شهادت فرزندشان پرداختند؛ روایتی که تصویری روشن از سبک زندگی خانوادهای مؤمن در خطه نور مازندران را به نمایش میگذارد.
به رسم این دیدارها، اهدای تصویری از شهید به خانواده است؛ تصویری که اینبار با لباس کردی، یادآور روزهای خدمت او در ارومیه بود و اشک و لبخند را همزمان بر چهره مادر نشاند. گفتوگو در فضایی سرشار از صفا و معنویت ادامه یافت و هر خاطره، دریچهای به ایمان و نجابت جوانی میگشود که سرانجام در مسیر خدمت، به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
پس از پایان این گفتوگو، حاضران به همراه پدر و مادر شهید بر مزار مطهر فرزندشان حاضر شدند؛ مزاری که سالهاست مأمن نجواهای مادر و تکیهگاه استواری پدر است. در سکوتی آمیخته با احترام، کنار تربتی ایستادند که روایت زندگی و شهادت «مهدی حسینپور» در آن جلوهای عمیقتر مییابد؛ جایی که معنای «رضا به رضای الهی» را میتوان در نگاه صبورانه این پدر و مادر به روشنی دید.
روایت مادرانه
من در سن کم مدتی ساکن شهر بودم، اما بعد از ازدواج دوباره به علیآباد آمدم. ازدواج ما یک پیوند فامیلی بود؛ پیش از ازدواج، همسرم را میشناختم و در آن زمان نظر پدر و مادر در امر ازدواج بسیار مهم بود. مهریه من هشت هزار تومان و دو هزار تومان هم زر بود. در مراسم عروسی، داماد با اسب به خانه عروس میآمد، مراسم در حیاط خانهها برگزار میشد، جشنها گاه تا یک هفته ادامه داشت و آیینهایی همچون حنابندان، بازیهای محلی جوانان و رسمی به نام «خیاطسر» برگزار میشد. زنان جداگانه گرد هم جمع میشدند و جشن میگرفتند. صفا و صمیمیت آن زمان بیشتر بود. در همین ملکی که اکنون در آن نشستهایم، خانهای قدیمی داشتند که بعدها تخریب و خانه جدیدی بنا شد. در سالهای نخست زندگی، با خانواده همسر زندگی میکردم. پدرشوهرم در سال ۱۳۵۴ و مادرشوهرم در سال ۱۳۶۹ به رحمت خدا رفتند.
فرزندان
ثمره این زندگی مشترک شش فرزند به نامهای علیرضا، مهدی، شعبان، صدیقه، علی و راضیه است. نام مهدی را پدرشوهرم انتخاب کرد و میگفت اسم مهدی زیباست. درباره نام صدیقه هم باید بگویم در ایام فاطمیه به دنیا آمد، برای همین نامش را صدیقه گذاشتیم. مهدی، فرزند دوم و نخستین پسرمان بود. الحمدلله همه بچهها خوب هستند.
تحصیل، کار و سربازی
مهدی تا کلاس پنجم درس خواند، سپس به کار مکانیکی موتورسیکلت پرداخت. شش سال در این حرفه کار کرد و استادکار شد. قرار بود پس از پایان خدمت سربازی برایش مغازهای راهاندازی کنند، اما تقدیر الهی چیز دیگری بود. در مورد ازدواج چیزی به ما نگفت، اما همیشه میگفت اول باید خدمت سربازیام را به اتمام برسانم. چند بار برای اعزام پیگیری کرد، اما طبق قوانین موجود نتوانست در مراحل نخست اعزام شود. سرانجام در ماه رمضان به خدمت اعزام شد. مهدی در ارومیه، در نیروی زمینی سپاه خدمت میکرد و در مهرماه سال ۱۳۷۲ به شهادت رسید.
ویژگیهای اخلاقی و عبادی
یک شب ماه رمضان برای سحری بیدار نشدیم و هنگام اذان از خواب برخاستیم. من و پدرش میتوانستیم بدون سحری تحمل کنیم، اما نگران مهدی بودم که سر کار میرفت. با این حال، او بدون سحری روزه گرفت و با زبان روزه، پیاده به محل کار رفت. او اهل کار خلاف و ناپسند نبود. روزهای جمعه، اگر هممحلیها برای تعمیر موتور نزدش میآمدند، پولی دریافت نمیکرد و میگفت: مادر، برای این کارها پول نمیگیرم. در امور کشاورزی به پدر کمک میکرد. آن زمان آب در محل نبود و باید از جای دیگر تهیه میشد، مهدی کمک میکرد. به پیرزنی از هممحلیها که برای حمل باتریهای آب مشکل داشت، یاری میرساند و از کمک کردن ابایی نداشت. در مسجد حضور فعال داشت، بهویژه در ماه رمضان چای میداد. در شبهای قدر، برای بانوانی که مشغول نماز بودند، چای آماده میکرد و همواره بر اهمیت نماز صد رکعت در آن شبها تأکید داشت. به خواهر و برادرانش علاقه فراوانی داشت. حتی در دوران خدمت سربازی، برای آنان هدیه میخرید. برای برادرش ساعتی خریده بود و گاهی از خوراکی خود میگذشت تا بتواند برای آنان سوغاتی تهیه کند.
اعزام و ماجرای شهادت
آخرین مرخصیاش شهریور بود و پس از آن به خدمت بازگشت. مدتی از حضورش گذشته بود و قصد داشت به مرخصی بیاید. فرمانده از سربازان پرسید چه کسی برای گشت داوطلب میشود. مهدی اعلام آمادگی کرد. در آن مأموریت، در درگیری با قاچاقچیان، چهار نفر به شهادت رسیدند که یکی از آنان مهدی بود. یکی از دوستانش که اهل بابل بود نقل کرده بود در لحظات آخر کنار مهدی بوده است. تیر به قلبش اصابت کرده بود و در آمبولانس، در حال انتقال، جان به جانآفرین تسلیم کرد. برای رساندن خبر شهادت، برادرم آقارمضان به خانه ما آمد. به او گفتم چرا سر کار نرفتی؟ گفت دستم زخمی است و نمیتوانم کار کنم. بعد یکی دیگر از اقوام آمد و کمکم چند نفر از فامیل جمع شدند. گفتند مهدی زخمی شده و در بیمارستان است. بعد از بنیاد شهید نور به خانه آمدند و برادرم به من گفت مهدی شهید شده است. گریه میکردم. عصر همان روز پیکر شهید را دیدیم و فردای آن، تشییع انجام شد. وقتی پیکرش را دیدم، لبخند بر لب داشت.
رؤیاها و دلگرمیها
بعدها دخترم مهدی را در خواب دید و از او پرسید هنگام جان دادن به چه فکر میکردی؟ گفت دلم پیش پدر و مادرم بود. در خوابی دیگر، خواهر شهید از او پرسیده بود چرا به خواب مادر نمیآیی؟ و پاسخ شنیده بود: من همیشه کنار مادر هستم؛ نیازی نیست به خوابش بروم. چند ماه پس از شهادت، کیف وسایل شهید را از بنیاد به منزل آوردند. زنی در خانه را زد و پرسید: مادر شهید هستید؟ و کیف را تحویل داد. خدا خودش این امانت را به ما داد و خودش هم گرفت. هر جا به مشکلی برمیخوریم، مهدیجان را صدا میزنیم و کارمان حل میشود. برادرم (دایی شهید) همیشه میگفت: اینهمه جبهه رفتیم و شهید نشدیم، اما مهدی شهید شد؛ یعنی خدا او را خواست.
خوشحالیم که در راه خدا رفت و بر اثر حادثه یا تصادف نبود؛ در راه دین شهید شد. آرزو میکنم دین اسلام حفظ شود، خداوند دشمنان اسلام و اسرائیل را نابود کند، تعجیل در ظهور امام زمان (عج) حاصل شود، زحمتکشان کشور، پاسداران و نیروهای انتظامی محفوظ بمانند، همه شهدا همانند سردار سلیمانی مورد رحمت الهی باشند و جوانان این سرزمین به آرزوهایشان برسند. آرزوی من سربلندی ایران است و هدایت همه به راه راست.
روایت پدرانه
من اصالتاً اهل علیآباد نور هستم. ملک مسجد روستای علیآباد برای ما بود که پدرم آن را اهدا کرد. نام آن نیز مسجد جامع است. ازدواج ما یک پیوند فامیلی بود و من واسطه این ازدواج شدم. سه مرتبه با هم به کربلا و یک مرتبه هم به سوریه رفتیم؛ این هم از مهریه همسرم!» «مهدی فرزند دوم ما بود. در مسجد محل، مکبّر نماز بود. پسری مظلوم، ساکت و بسیار مؤدب بود. روی حرف ما حرفی نمیزد و به ما احترام میگذاشت. در امور کشاورزی به من کمک میکرد. آن سالها دامداری داشتیم و با پرورش گاو امرار معاش میکردیم.
روزی که خبر شهادت مهدی را به من دادند، من در باغ مشغول جمعآوری هیزم بودم. اهالی محل خبر داشتند، اما به احترام حال من، فوراً چیزی نگفتند. بعداً فهمیدم که در درگیری با قاچاقچیان به شهادت رسیده است. همان شب شهادتش، در خواب دیدم مهدی به من میگوید: پدرجان، چرا تریلی را نشستهاید؟ و در همان حال، او مشغول شستن تریلی بود؛ رسمی که داشتیم تریلی بعد از کار در زمین کشاورزی وارد حیاط میشد و آن را میشستیم.
فرزند عزیز است؛ اما او برای دین، میهن و انقلاب رفت. به خاطر همین فرزند شهید است که مردم به من احترام میگذارند.
خانهای که روزی شاهد تلاش و عبادت جوانی مؤمن و مهربان بود، امروز مأمن خاطراتی است که با صبر، ایمان و افتخار در هم آمیخته است؛ خاطرات پدر و مادری که عزیزترین سرمایه خود را در راه خدا تقدیم کردند و با رضایت به تقدیر الهی، همچنان استوار ایستادهاند.
انتهای پیام/


