روایت یک نویسنده از سردار شهید «بهرام حسینی مطلق» فرزند برومند کردستان
«محسن مومنیشریف» نویسنده، در یادداشتی برای سردار شهید حاج «بهرام حسینی مطلق» از فرماندهان برجسته سپاه کردستان و ستاد کل نیروهای مسلح ایران، از دیداری کوتاه سخن گفته که قرار بود تکرار شود، اما سرانجام به وداع در آیین تشییع انجامید.
به گزارش دفاعپرس از کردستان، «محسن مومنیشریف» نویسنده و پژوهشگر کردستانی و رئیس پیشین حوزه هنری انقلاب اسلامی، در یادداشتی به مناسبت شهادت «حاج بهرام حسینی مطلق» از فرماندهان برجسته سپاه کردستان و ستاد کل نیروهای مسلح ایران، به روایت خاطرهای کوتاه از دیدار با این سردار شهید و جایگاه او در پاسداری از امنیت کردستان پرداخته است.

همشهری عزیز ما شهید حاج بهرام حسینی مطلق، از آن سردارانی بود که جامه «سرداری» به درستی بر قامت او دوخته شده بود، مردی به غایت خوش قد و قامت، خوش سیما و خوش بیان، شجاع و سرشار از هوش و نبوغ نظامی و فوقالعاده متواضع و خاکسار.
من کمتوفیق بودم و از نزدیک مراودهای با او نداشتم و تنها یک بار و در مراسمی خوش و بش کوتاهی داشتیم، اما ذکر جمیل او همیشه در محافل دوستان مشترک بود.
او از شانزده هفده سالگی جزو نخستین کسانی بود که به سپاه بیجار پیوسته بود، سپاهی که فرماندهش محمدباقر رحمانی، در نخستین روزهای ۵۸ جزو نخستین شهیدان کردستان شد.
نقش بیجار و فرزندانش در پاسداری از کردستان و نگهداشتن آن در دامن ایران بزرگ، نقشی است بیمانند و درخشان که پاداش آن تنها از عهده خدا ساخته است (یک بار در محضر رهبر شهیدمان در این خصوص بثالشکوایی داشتم و دیدم ایشان کاملاً به این موضوع و مسائل بیجار واقفاند. آیتی بود آقای ما!).
کاک بهرام در جنگ کردستان درخشید و همه سطوح رزمندگی را از کمک تیربارچی گرفته تا مراحل عالی فرماندهی گام به گام در میدان پیمود.
فرماندهی چند لشکر معتبر و خوشنام، فرماندهی دافوس و دانشگاه امام حسین، بخشی از رزومه طولانی اوست و سرانجام صبح ۹ اسفند در شورای عالی دفاع در مسئولیت جانشینی عملیات قرارگاه کربلا به مرحله بسیار والاتری ارتقا یافت و درجه ممتازی گرفت.
در مراسم رونمایی کتاب «ماه و بلوط»، وقتی بعد از نمایش مستندی چراغهای سالن روشن شد و از بنده خواسته شد برای صحبت به پشت تریبون بروم، از برابر بزرگان صف که میگذشتم، ناگهان چشمم به قامت رشید حاج بهرام افتاد و ناخودآگاه به سویش پرکشیدم و... گفتم: «سردار، شما اینجا چکار میکنید؟»
یادم نیست او چه گفت، اما یادم است من گفتم: «انشاءالله به زودی خدمت میرسم و بازدید شما را پس میدهم.» و نفرین بر جنگ و جنگافروزان که این فرصت را از من گرفتند و آن دیدار نشد تا اینکه امروز در مراسم تشییعاش آن بازدید را پس دادم.
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید / که میرویم به داغ بلندبالایی...
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


