شهادت در دل آب/ وقتی «امیر» دریایی شد
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از مازندران، «نوربخش قلیپور سلیمانی» که امروز پدر مهناوی یکم شهید «امیر قلیپور سلیمانی» از شهدای ناو دنا هست، سالها زندگیاش را با خاطرات برادر شهیدش «جهانبخش» گره زد و شهیدانه زندگی کرد. او که در شناسنامهاش نام رودسر گیلان را دارد، سال ۱۳۷۰ در دانشگاه آزاد شهر ری پذیرفته شد و برای تحصیل در این دانشگاه عازم ری شد. شاید آن روز نمیدانست تقدیر و سرنوشت او را به سمت یک امتحان بزرگ الهی میبرد؛ و کتاب این امتحان وقتی ورق خورد که جوان رودسری همه آمال و آرزوهای آیندهاش را در کنار یک بانوی محجبه و مومن و اهل قرآن و کتاب الهی از دیار نیکان دید؛ و «هاجر صادقی طوسی» همان بانویی بود که این بار دل به دریا زد و به رغم دوری راه، به این عشق پاسخ گفت و وصال را در آینههای جان رقم زد. شاید آن روز «هاجر صادقی طوسی» که خود منتسبت به خاندان سردار سرلشکر شهید «محدحسن قاسمی طوسی» است، نمیدانست قرار است ۲۵ سال آینده نام مادر شهید بر نام او بنشیند؛ و او امروز در مقابل دوربین ما نشست و همراه با همسرش برای ما از «امیر» روایت کردند. آنچه در ادامه میآید ماحصل این گفتوگوست.

حرم عبدالعظیم محل قرار دل
«هاجر صادقی طوسی» هستم مادر شهید «امیر قلیپور سلیمانی». سال ۱۳۷۱ در رشته جغرافیای طبیعی دانشگاه شهر ری قبول شدم و رفتم. قصدم این بود که معلم شوم. برای همین فقط به فکر درس خواندن بودم و به ازدواج فکر نمیکردم. علاقه خاصی به حضرت عبدالعظیم حسنی داشتم و با دخترخاله و دخترداییام و هم اتاقیهای خودم پنجشنبه و جمعه به زیارت میرفتیم. وقتی هم که میرفتیم آنجا احساس غربت نمیکردم. سال ۱۳۷۴ همسرم از من خواستگاری کرد. در ابتدا جواب رد دادم. اما بخاطر علاقه فراوان ایشان و اینکه خانواده شهید هم بودند موجب شد تصمیم دیگری بگیرم و همان سال برادر همسرم برای خواستگاری نزد خانواده من آمد و ۲۶ آبان ۱۳۷۷ ازدواج کردیم.
«امیر» قبل از تولدش عطر شهادت داشت
اوایل اردیبهشت سال ۱۳۷۸ مادر بزرگ همسرم خواب دید که پسر خوشگلی در بغل دارد که پسر نوربخش هست. آقا حسین که همسایه و شریک مغازه پدرشوهرم بوده به همسرم زنگ زد و گفت: «خانمتان توراهی دارد؟» همسرم گفت: «نه خبری نیست.» و من همان موقع یک تکانی در قلبم خورد و گفتم که این بچه متعلق به دنیا نیست. همیشه آرزو میکردم که بچههایم خیلی خوب باشند و در دنیا و آخرت سعادتمند شوند. همیشه عزت و افتخار من و خانواده و فامیل باشند تا اینکه امیر ساعت ۱۰:۱۰ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۷۹ در بیمارستان شهید انصاری رودسر به دنیا آمد. بسیار پسر خوشگل و خوش بر و رو بود. پنج کیلو وزن داشت سفید و بور بود. وقتی بستگان شوهرم از اتاق عمل بچه را به مادر شوهرم نشان دادند گفت: این بچه زیبا بچه کی هست؟ یعنی باورش نمیشد نوه خودش باشد! گفتند: مگر مادرش هاجر صادقی نیست؟ مادر شوهرم تازه فهمید که من زایمان کردم و این بچه، نوهاش هست.
تربیت در پرتو زندگی کارگری
دو سال با مادر شوهرم زندگی کردم تا اینکه برادر همسرم برایش در رودهن کار گرفت. به رودهن رفتیم. همسرم با اینکه میتوانست به بنیاد شهید مراجعه کند، اما حتی یک بار درِ بنیاد شهید را نزد. خودش کارگری کرد و زندگی را گذراندیم. طوری که الان همه فامیل و دوست و آشنا میگویند این بچه نان حلال و شیر پاک خورده که به این جایگاه رسید.

«امیر» مال این دنیا نبود
«امیر» فوق العاده بود. عاشق نظام بود. برای پدر و مادرش خیلی احترام قائل بود. «امیر» به دنیا تعلق نداشت. او قبل از به دنیا آمدن با مادربزرگش در آن دنیا زندگی میکرد. بعد از اخذ دیپلم بخاطر علاقه خاصی که به نزاجا داشت رفت ثبت نام کرد دو سال رفت و آمد و همه مراحل استخدام را طی کرد. وقتی دید جواب نیامد، به من گفت: «مامان! میترسم اضافه خدمت بخورم.» برای همین به خدمت سربازی رفت و دوره آموزشی را در مرکز آموزشی شهید کچویی کرج گذراند. سرباز زندان دماوند بود و از آنجا به خاطر حسن رفتار و اخلاق نیکو به زندان زنان شهر ری منتقل شد. با همان ۳۰۰ هزار تومان حقوق سربازیاش برای ما کلی خرید میکرد و با ذوق میآمد. همیشه دوست داشت دل ما را شاد کند. اصلا برای پول اهمیت قائل نبود.
روایتی از کارگر «افق کوروش»
سربازی اش که تمام شد برگشت. دو روز بعد رفت کارت خدمتش را گرفت و پیگیر شد برای نزاجا. وقتی به نزاجا رفت، به او گفتند، شما قبول شده بودید، چرا نیامدید؟ گفت: چرا به ما زنگ نزدید؟ گفتند: زنگ زدیم شما نبودید. حالا نیروهایی هم که پذیرفته شدند در آموزش هستند و شما دوباره اقدام کنید. گفت: پدرم کارگر هست و هزینهها بالا رفت. این بچه خیلی فکر من و پدرش را میکرد. وقتی برگشت گفت: من دیگر نمیخواهم بیکار باشم. از طریق یکی دوستانش رفت فروشگاه «افق کوروش» پدرش گفت: تو درست خیلی خوبه. بیا برو حسابدار شرکت شو. گفت: من حوصله شرکت را ندارم، میخواهم اینجا کار کنم. حالا قسمت بود. دو سال اینجا جانانه کار کرد. این اواخر که آمده بود با برادرش رفته بود برای من خرید کند با جعبه شیرینی به دوستانش سر زد و به آنها کمک کرد و بار را از کامیون خالی کردند. داداشش گفت: تو چرا این کار را میکنی؟ تو الان توی ارتش هستی و برای خودت کسی هستی. جواب داد که بگذار کمک کنم گناه دارند. خیلی خالص و خدایی بود. صفت و رفتار و کردارش و بویژه بخشندگیاش.
وقتی «امیر» دریایی شد
یکی از دوستان دوران خدمتش که اهل فسا بود به او زنگ زد و گفت: «نیروی دریایی نیرو میخواهد. جواب داد من کجا و نیروی دریایی کجا؟ خیلی دوره میخواهد. من برای نزاجا دو سال پیگیری کردم نشد.» گفت: تو بیا اینجا خیلی دوره خاصی ندارد و حتما قبول میشوی. روشگاه خیلی سخت به او مرخصی میداند، امیر با ترفندی مرخصی گرفت و رفت شیراز. اولین بار با پدرش رفت برای مصاحبه و کارهای اداری. همه کارهایش را انجام دادند و برگشتند و اینطور شد که کادر رسمی نیروی دریایی شد.
شهادت در دل آب
شروع این اتفاق وقتی بود که دوست خوب من حاج «محمد هادینژاد» تلفن زد و ما به شیراز رفتیم و کارهایش را انجام دادیم. بقیه هم استعداد و دانش خودش بود. «امیر» به زبان انگلیسی خیلی خوب مسلط بود با اینکه درسش را نخوانده بود. دولت هند برای رزمایش سال ۲۰۲۶ از خیلی از نیروهای دریایی منطقه دعوت کرده بود از جمله، دوره کادر نوشهر و بندرعباس و بوشهر که همه با هم رفته بودند و کشتی دنا که این موفقیت را داشت دور دنیا را دور بزند، با تمام نیروهای زبده خودش در هند حضور پیدا کرده بود و متاسفانه نامردی هند باعث این حادثه شد و در ساحل کشور سریلانکا با اژدرهای اسرائیل مورد هدف قرار گرفتند. نمیدانم خواب بودند، بیدار بودند، با دهان روزه بودند چی بودند.
شبی که به لکنت افتاد
بعد از اینکه تهران را بمباران کردند و رهبر عزیزمان را شهید کردند، صدا و سیما را زدند و تلویزیون نداشتیم، به پسرم ابوالفضل گفتم بزن شبکه خبر ببینیم خبر چی میگه؟ گفت: نمیشه بابا. گفتم بزن شبکههای دیگر. ابوالفضل از روی گوشی خبر را دید و ناگهان داد زد که بابا دنا را زدند توی ساحل سریلانکا. گفتم: بابا اینها هند هستند، چطور ممکن هست؟ سه تایی چنان جیغ کشیدیم که نگو. ابوالفضل که لکنت گرفت. فکر کنم صدای من تا عرش رفت. ساختمان ما هشت واحدی هست شاید خیلی از همسایهها را نشناسیم. ولی آن لحظه همه به خانه ما آمدند. آن شب تا خود صبح گریه کردیم.
کسب عزت با احسان والدین
امیر حیف شد، وقتی به خانه میآمد مثل پروانه دور من و پدرش میچرخید. یک ذره اگر جوراب پدرش پارگی داشت، میرفت میخرید، میگفتم: پسر! چرا اینقدر برای جوراب هزینه میکنی؟ من توی کشو جوراب اضافه دارم. میگفت: مامان! لیست بنویس من بروم خرید کنم. مامان! از من راضی هستی؟ مامان! من را حلال کن. مامان! من پی جوی عملت باشم؟ یک عمل جراحی داشتم شهریور. مرداد ماه آمد گفت مامان! از فرماندهام اجازه گرفتم. خیلی برای خانواده ارزش قائل بود. خیلی ما را دوست داشت و احترام میگذاشت. خداوند در قرآن فرموده» وبالوالدین احسانا» کسی که برای خدا عزت قائل شود خدا هم برای او عزت قائل میشود و این بچه من از عزت پدر و مادر به اینجا رسیده و خدا خیلی به او عزت داده. خدا را شکر میکنم بچهام جای خیلی خوبی رفته و با افتخار میگویم برای این مملکت رفته.

بیمه «امیر» بودیم
ما را بیمه تکمیلی کرد و ماهانه پنج میلیون از حقوقش برای بیمه تکمیلی من و مادرش و برادرش کسر میشد. برای همین بیمه تکمیلی زحمت کشید. من قبل از پسرم، برادرم را در دفاع مقدس از دست دادم، همه چیزم را از دست دادم و تمام مردم آزاده دنیا میدادند که در حال مذاکره دشمن به ما حمله متجاوزانه کرد.
یاور آقائیم همه
خوشحالم که آقا «سید محتبی» آمد. من این شخصیت را میشناسم. کنار پدرش بزرگ شدند سالیان سال به درجه اجتهاد رسید. خوشحالم از اینکه قول داد حرفهایش را تایید کردیم و بعد از اینکه آمد نشان داد که به مردم و سرزمیش افتخار میکند و تمام خائنین را از بین خواهد برد. استکبار جهانی بداند که ما کنارش هستیم یاورش هستیم همانطوری که با پدرش بودیم. به قول فردوسی شاعر بزرگ ایرانی:
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
کنار مردم ایران هستیم
قبل از اینکه بگویم پسرم جانش را برای وطنم داده باید بگویم ما یتیم شدیم از بابت از دست دادن رهبرمان؛ و ایشان رهبر نابغه سیاسی جهان بود که فوق العاده و ایرانی الاصل بودند و ما تازه متوجه شدیم که چه فرشتهای را از دست دادیم. بسیار دانا و عالم و شعردوست و شاعر بود و خوشحالیم که از نسل خودش دوباره ادامه راه انقلاب و اسلام و انقلاب شد و خون پسرم را به امام حسین و مردم ایران هدیه کردم. امیر متعلق به ما نبود و متعلق به همه ایرانیان و مسلمانان جهان بود و من او را هدیه کردم و جز زیبایی ندیدم. قربانی کردم در راه خدا. خدا خودش داد و خودش گرفت. فقط فقدانش ما را اذیت میکند.
آخرین مأموریت
پارسال برای رزمایش مالزی و اندونزی رفت و بسلامت گذراند و برگشت. اما امسال همین رزمایش را در هندوستان از آنها دعوت کردند؛ و ایشان از ۲۰ دی رفتند تا ۹ اسفند و ۱۳ اسفند در راه بازگشت بودند که به دست آمریکای جنایکار وسط اقیانوس به شهادت رسید. اینها را خدا گلچین کرد. آمریکا و ترامپ قمارباز خبیث بدانند که اگر ۱۰۰ پسر هم داشتم در راه خدا هدیه میکردم. ما هیچوقت دست از مملکت و انقلابمان نمیگذریم، چون ثمره خون هزاران شهید است و باید پایدار بماند و این انقلاب متعلق به خدا، امام زمان و امام علی (ع) هست و خیلی شاد و خوشحالم و شهادت پسرم را تبریک میگویم. خاک ایرانم را نمیفروشم و مقاومت میکنم همانطوری که در جنگ دوازده روزه هم مقاومت کردیم.
مزار همسر شهید تقدیم شهید شد
پسرم آرزوی شهادت داشت و آخرین تولدش دعا کرده بود تا سال دیگه شهید شود. امیر برای نظام رفت و دوست داشت. اخیرا خبر داده بودند دانشگاه علوم دریایی نوشهر قبول شده و گفت پنج سال طول میکشد و دلم میخواهد تشکیل خانواده بدهم. گفتم کمکت میکنم. قرار بود که عید بیاید. برایش ماشین خریده بودم فقط تا میدان شهید حججی رفت و دور زد آورد توی پارکینگ گذاشت الان هم توی خانه حاج آقا در نکا هست. گفتم عید بیا برای کسی که دوستش داری بروم خواستگاری. متأسفانه از هند برنگشت بخاطر خیانتی که هند کرد؛ و دولت هند اعلام کرد که وظیفه داشتم و قرارداد داشتم با اسراییل و دولت آمریکا هم گفت برای تفریح این کار را کردم، شما قضاوت کنید. ما همیشه پشت ولایت هستیم وظیفه داریم و دلم میخواهد از همسر سردار شهید «محمدحسن قاسمی طوسی» تشکر کنم که مزارش را تقدیم امیر کرد.
این روایت وقتی به پایان رسید که صدای «امیر» از گوشی پدرش پخش میشد که در آخرین تولدش دعا میکرد: ان شالله به حق پنج تن سال دیگر همین موقع شهید بشوم!» و او اینگونه دعایش مستجاب شد وقتی که میگفت مرگم روی کف زمین نباشد! و شهادت حکایتی است که در این سرزمین تکرار میشود.
مصاحبه: امرالله یداللهی
تنظیم: حدیثه صالحی
انتهای پیام/


