روایتی از فعالیت بانوان جهادگر جنگ رمضان؛ اینجا موکب است یا خانه
به گزارش دفاعپرس از آذربایجانشرقی، حجم کارم زیاد و همه وجودم خسته است، باید کارهایم را زود تمام کنم تا به قرار عصر همکاران برسم. تا آخرین خبر را کار می کنم ناخواسته پلک هایم سنگین می شود نیم ساعت تا وقت مقرر مانده است، مقاومت می کنم اما وقتی بیدار می شوم می بینم ناخواسته خوابم گرفته است و تنها یک ربع به زمان قرارم مانده است.

زودتر کتاب، دفتر و خودکارم را جمع جور می کنم، وضو گرفته و آماده می شوم، قرار ساعت ۱۷ و یک ربع جلوی مسجد است تا همراه همکاران برای گزارشی به موکب یکی از گروه های جهادی برویم که در تلاطم «جنگ رمضان» آستین همت برای کمک بالا زده اند.
درست لحظه آخر ۱۷:۱۵ دقیقه به جلو مسجد می رسم، همکاران هر سه آمده اند، باهم راهی می شویم، یکی از همکاران نشانی را می پرسد و با شنیدن اینکه او هم آن جا را می شناسد می گوید: خوب کاری کردید که قرار را جلو مسجد گذاشتید برای دوستان دیگر با توجه به پیچیدگی آدرس شاید پیدا کردن آن سخت می شد.
با صحبت های بین راهی سرکوچه محل مورد نظر که حسینیه ای است میرسیم، باید باقی راه را که سربالایی است ادامه دهیم. تا رسیدن به حسینیه که کمی هم نفس نفس می زنیم از اخبار روز و اقتدار نیروهای و انعکاس آن و برخی شیطنت ها و اقدامات نامردانه وطن فروش ها سخن به میان می آید و همه باهم متاسف از آن آهی می کشیم و نفسی تازه می کنیم.
از همکارم می پرسم فکر کنم رسیدیم و او با تاییدش مقابل آن می ایستیم و در می زنیم غافل از اینکه کسی داخل آن نیست. فوری تلفنم را از کیفم در می آورم و به خواهرم زنگ میزنم که ما اینجا رسیدیم ولی کسی در را باز نمی کند و خواهرم اطمینان می دهد که تا پنج دقیقه دیگر می رسند و می گوید: شما زودتر از زمانی که هماهنگ شدیم رسیدید و نگران نباشید الان می رسند.
دوباره با همکاران صحبت های مان گل می کند که ناگهان مسئول گروه جهادی با دستی شکسته که بر گردن دارد و عصایی در دست دیگرش از راه می رسد و پس از سلام و علیک متعارف پشت سرش وارد حیاط حسینیه و سپس آشپزخانه آن می شویم.
داخل آشپزخانه دیگ بزرگی روی اجاق جا خوش کرده و از بخاری که از آن بالا می رود معلوم است که سرنخ سوژه گزارش ما باید همین باشد. به ردیفی کناری می ایستیم و خواهرم با خواهرزاده ام هم از راه می رسند، کم کم یخ مان آب می شود و سوال و جواب هم آغاز.
جلیلیان؛ مسئول گروه جهادی و هیات انصار باقرالعلوم(ع) ضمن خوش آمد و قدردانی، می گوید: در این برهه نیز خود را موظف می دانیم کاری برای مردم انجام دهیم و با توجه به شرایط اقتصادی تنها توانی که داریم پخت سیب زمینی و تهیه لقمه های آن برای پذیرایی از مردم و نیروهای حافظ امنیت است.
وی ادامه می دهد: مردم بیش از یک ماه است مردم برای حمایت از نیروهای رزمنده و بیعت با رهبر در میدان حضور دارند و برای قدردانی از این حضور کار ما صرفا یک پذیرایی اندک است.
صحبت های این مسئول گروه جهادی که به اینجا می رسد دو نفر از دیگر اعضای گروه سر دیگ را برمی دارند و بخار آن انبوه تر از دشت اول دیگ به ما می رسد و چند سیب زمینی داغ داغ را در دیسی تعارف مان می کنند و همراه با گرمای این سیب زمینی ها کاملا مشخص است که این گروه جهادی کار خود را دلگرمی برای مردم و نیروهای مدافع می دانند.
نوبت چند عکس از دیگ و سیب زمینی های پخته شده و گونی های سیب زمینی خام فرا می رسد و هریک به اقتضای کار خود چند قطعه در حافظه دوربین های خود جا می دهیم و همراه هم راهی محل اصلی تهیه پوره سیب زمینی و لقمه ها می شویم کهفاصله چندانی با حسینیه ندارمیان این همه کار عطر صلوات ها هم فضای این خانه با صفا را معطر می کند، خانه ای که بالای آن پرچم ایران تصویر دل انگیزی به این شور و حال و کار جهادی بانوان بخشیده است.
حالا نوبتی هم که باشد نوبت مزه دار کردن پوره سیب زمینی با پیاز داغ و زردچوبه و نمک است برای مردمی که قدردان نان و نمکی هستند که می خورند و صف خود را از نمک نشناس ها جدا می کنننان ها را با احترام پس از پهن کردن سفره بزرگی داخل آن می گذارند و هر یک از بانوان کنار دست خود یک دسته نایلون فریزر و تعدادی نان می گذارد و لقمه ها را یکی یکی می پیچد، حالا اشتیاق همکاران مرا هم پای سفره می کشد تا در پیچیدن لقمه ها کمک کنند، یک، دو، سه و همین طور لقمه ها پیچیده و داخل نایلون قرار گرفته و در سبدها جا می گیرد
. گرم کار هستیم که اذان صلا داده می شود، همه دست از کار می کشند و به نماز می ایستند، من و همکارانم هم در کنار آن ها قامت به نماز می بندیم و پس از آن راهی میدان ساعت می شویم برای روایت دیگری از ایستادگی و همدلی مردم.د.د.قبل به هوا می رود.
یادداشت/ رقیه غلامی
انتهای پیام/


