بهارِ بی‌پدر در خانه شهید مزروعی؛ راننده‌ای که جانش را نذر آرامش مردم کرد

بهار آمد، اما در خانه شهید مزروعی، صدای خنده پدری که همیشه زودتر از همه بیدار می‌شد دیگر نمی‌پیچد؛ پدری که با دلی عاشق، نان حلال بر سفره خانواده می‌گذاشت و برای آینده فرزندانش آرزو‌های بزرگ داشت، اما حملات آمریکایی صهیونی در بهار ۱۴۰۵، او را از خانواده جدا کرد.
کد خبر: ۸۳۰۵۷۲
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۰ - 28April 2026
گروه استان‌های دفاع‌پرس، سمیه اقدامی؛ دوباره فصل بهار است و انگار زمین در حال شعر گفتن است بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه‌های شسته، باران خورده پاک، آسمان آبی و ابر سفید، برگ‌های سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستو‌های شاد، خلوت گرم کبوتر‌های مست.
بهارِ بی‌پدر در خانه شهید مزروعی؛ راننده‌ای که جانش را نذر آرامش مردم کرد
نرم نرمک رسیده اینک بهار خوش به حال روزگار به خدا خواهم گفت: جای باران بهار. دلمان تشنهٔ احساس شده عشق ببار! عشقی که سرشار از یاد خداوند باشد و آرامشش در عمق جان بنشیند و دل خانواده ساده و صمیمی و غیر مرفه شهیدی را آرامش دهد که در ابتدای بهار و سال جدید تمام دلخوشی هایشان این بود که با هم دور سفره هفت سین عید خواهند نشست و در نگاه گرم هم عید را تبریک خواهند گفت، اما بهار در پنجمین روز تولدش در خانواده مزروعی جور دیگری آغاز شد و علی مزروعی مردی از دیار میرزا کوچک شهید آرام و بی‌صدا از کنار همه آنانی که با او هم نفس بودند.
 
رفت و تقدیر زندگانی خانواده مزروعی احمدسرایی جور دیگری رقم خورد؛ فرزند اول خانواده بود که در اول شهریور سال۱۳۵۷ هجری خورشیدی در رشت دیده به جهان گشود و در پنجم فروردین ۱۴۰۵ در سن ۴۸ سالگی لباس شهادت بر تن کرد و بر اعلی علیین بهشت الهی ماوا گزیید.
 
بهار، شکوفه به شکوفه آغاز می‌شود و با آمدنش طعم زندگی را به ما می‌چشاند و نوروز که می‌شود همه چیز تازه می‌شود و خانواده ۴ نفره شهید علی مزروعی نیز در کنار همسر جوانش لیلا بخشی و ساجده ۱۸ ساله و حسین ۱۲ ساله‌اش می‌رفت که بهاری تازه را در کنار هم تجربه کنند، اما تقدیر الهی به گونه‌ای رقم خورد که پدر بنا به دلایل شغلی و کاری و به جهت حملات ددمنشانه رژیم صهیونیستی آمریکایی و با تمام دلتنگی‌ها و دوری‌ها که می‌توانست در کنار عزیزترین‌های خانواده‌اش باشد به ناچار همسر و فرزندانش را به خانه پدری‌اش آورده تا هم در ایام عید کنار هم باشند و هم اینکه از حملات و بمباران‌ها در امان باشند و خودش به جهت درخواست شرکت از رشت به تهران بازگشته و در شرکت لبنیاتی شاد به عنوان راننده پخش محصولات لبنی به کار مشغول می‌شود و دوری از خانواده و عشق فراوانی که به یگانه دختر و پسر زیبایش داشت را به جان بخرد و رزق و روزی خانواده را تامین کند.
بهارِ بی‌پدر در خانه شهید مزروعی؛ راننده‌ای که جانش را نذر آرامش مردم کرد
اینک بهار آمده بود، زمین به آغوش خورشید رفته بود و مردمان ایران قهرمان و علی الخصوص مردمان وفادار و و لایتمدار و صمیمی شمال ایران نتیجه این عشق بازی طبیعت را به نظاره نشسته بودند آن هم بهاری که در رشت باران‌های نقره‌ای زیبایی‌اش همانند بهشت الهی دوصد چندان می‌شود. بهاری که سرشار از عطر گل‌های رز و محمدی و صدای زیبای گنجشک‌ها و کبوتر‌ها و پرستو‌های مهاجر است.
 
 محمد علی مزروعی پدر خانواده مزروعی که علاوه بر علی صاحب ۴ پسر و ۴ دختر دیگر است علی را که فرزند ارشدشان بود طور دیگری دوست داشت و شهربانو فداکار مادر بزرگوار شهید علی مزروعی در ابتدا سال جدید و بهار نو در انتظار فرزند بزرگ‌شان بودند تا از راه برسد و با او و در کنار دیگر عزیزانش نفس بکشند و عید را به هم تبریک بگویند.
 
اما به دلیل آغاز تهاجمات بی‌امان اسرائیل غاصب و آمریکای شیطان صفت از ابتدا ۹ اسفند ۱۴۰۴ علی مزروعی که در شهرک اندیشه کرج به همراه همسر و فرزندانش مشغول به زندگی بود به خاطر شرایط جنگی و حملات شدید در تهران و کرج خواهر و فرزندان و همسرش را به خانه پدری در محله سلیمانداراب رشت آورده و خود به کار در شرکت مشغول می‌شود.
 
 لیلا بخشی شریک زندگی ۱۸ ساله‌اش می‌گوید که در ابتدا زندگی همسرش مغازه فرش فروشی در رشت داشت، اما به دلیل فشار اقتصادی و شرایط بد بازار و بدهی و نبود در آمد مناسب راهی تهران می‌شود و در کنار همسرش زندگی‌اش را آغاز می‌کند.
بهارِ بی‌پدر در خانه شهید مزروعی؛ راننده‌ای که جانش را نذر آرامش مردم کرد
 
او طی این سال‌ها بار سنگین اثاث کشی را بر دوش می‌کشد و در کنار دو فرزندش با سختی، اما با دلخوشی در کنار همسرش شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن فرزندانش می‌شود. همسر شهیدش ۵ سال به جهت عشق و علاقه از ۶ صبح تا ۱۲ شب در سپاه مشغول به کار می‌شود و به خاطر داشتن پایه یک رانندگی مشغول به کار می‌شود، اما پس از ۵ سال به دلیل تعدیل از کار در سپاه خارج می‌شود و یکسال در نیروی انتظامی مشغول به کار می‌شود که به دلیل سختی کار و حقوق و مزایای پایین و خرج دو فرزند از آنجا استعفا می‌دهد و وارد شرکت لبنیاتی در تهران می‌شود. 
 
به خاطر هزینه بالای خانه‌های استیجاری تهران در کرج منزلی اجاره می‌کند و به خاطر اینکه محل کارش به منزل خواهرش در میدان امام حسین (ع) تهران نزدیک بود بر حسب اتفاق و نه همیشه به خانه او رفته و شب ۵ فروردین ۱۴۰۵ در ساختمان ۵ طبقه‌ای دامادش که اوهم مستاجر بود مهمان می‌شود تا در تعطیلات نیمه دوم فروردین ماه از ۶ فروردین به آغوش خانواده به رشت برگردد و تا ۱۳ فروردین در کنار خانواده‌اش در رشت باشد.
 
 درست حوالی ساعت ۲ بامداد بر اثر حملات موشکی آمریکا و اسرائیل به منازل مردم بی‌دفاع در تهران در حالی که یکساعت از آمدنش از محل کار نگذشته بود در منزل خواهرش که در فضای هال خانه خوابیده بود با انفجار‌های متعدد اسرائیل غاصب در همان ساعات اولیه بامداد به شهادت می‌رسد و دامادش که در اتاق خواب بر روی تخت خوابیده بود به طور معجزه آسایی از ناحیه دو دست مجروح می‌شود و نجات پیدا می‌کند و همزمان با عروج این شهید عزیز یک خانواده ۴ نفره نیز به شکل مظلومانه‌ای اربابا شده و در طبقه چهارم این ساختمان به شهادت می‌رسند. 
بهارِ بی‌پدر در خانه شهید مزروعی؛ راننده‌ای که جانش را نذر آرامش مردم کرد
سال نو می‌شود. زمین نفسی دوباره می‌کشد. برگ‌ها به رنگ در می‌آیند و گل‌ها لبخند می‌زنند و پرنده‌های خسته بر می‌گردند و در این رویش سبز دوباره من، تو، ما تقدیر به گونه‌ای رقم می‌خورد که مهمان خانه آسمانی می‌شود و پس از ساعت‌ها جستجوی امدادگران هلال احمر پیکر مطهر فرزند میرزا کوچک جنگلی را ساعت ۵ عصر روز ششم فروردین از زیر آوار‌ها بیرون کشیده و پس از شناسایی و انتقال به گیلان در جمع مردمان غیور و شهیدپرور رشت در تجمع شبانه شان با شهید علی مزروعی وداع کرده و در روز جمعه هفتم فروردین ماه ۱۴۰۵ پس از تشییع باشکوه و اقامه نماز توسط آیت‌الله فلاحتی نماینده ولی فقیه در گیلان از میدان مصلی امام خمینی (ره) تا میدان فرهنگ رشت در محله سلیمانداراب و در جوار میرزا کوچک خان شهید آرام می‌گیرد و او برای همیشه به آغوش گرم خانواده و مردمان خونگرم و شهیدپرور زادگاهش بر می‌گردد.
 
تو را که می‌بینم عطر بهار نارنج در تمام شهر می‌پیچید قدم که بر می‌داری هر درخت شکوفه می‌زند و نسیم بهاری ورزیدن می‌گیرد و حال اینکه با رفتن مرد خانه زندگی همسر و فرزندان و مادر رنگ سرخ و زرد به خود گرفته، اما تو در بهار رفتی و در بهشت برین جاودان شدی پس این بهار و بهشت و جاودانگی بر تو مبارک‌ای مرد سخت کوش گیل و دیلم. من یقین دارم بهار واقعی می‌آید و تو نیز رجعت خواهی کرد پس به امید آمدن بهار همیشگی به انتظار می‌نشینم.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین