خاطره/ شهید سرتیپ دوم «بهرام اعظمی»

خاطره/ شهید سرتیپ دوم «بهرام اعظمی» خاطره‌ای از شهید سرتیپ دوم بهرام اعظمی به نقل از هم رزم ایشان جناب حبیب حسن زاده و همچنین بیان خاطرات و بخشی از خصوصیات اخلاقی شهید بهرام اعظمی از زبان همرزم ایشان جناب یوسف صدیق توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
کد خبر: ۸۳۲۱۲۶
تاریخ انتشار: ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۵:۵۳ - 05May 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس-خاطره ای از شهید سرتیپ دوم بهرام اعظمی به نقل از هم رزم ایشان جناب حبیب حسن زاده:
شهید بزرگوار ارادت خاصی به آقا امام زمان داشتند و این ارادتمندی به گونه ای بود که تبلور آن در صحبتها و اعمال و رفتار ایشان کاملا مشهود بود. 
یکبار ایشان یک کلیپی به قسمت آورده بود و اصرار داشت تا همه همکاران زیرمجموعه ایشان این کلیپ را ببینند. مضمون آن در این مورد بود که هر کسی یک درصد از درآمدش رو اختصاص بده و در راه امام زمان خرج کنه. این باعث میشه تا زندگی اون شخص صبغه امام زمانی بگیره و برکاتش رو تو زندگیش میبینه. ایشون میگفتن که بیش از یک سال اینکار رو  انجام دادن و آثار اون رو تو زندگیشون دیدن. آقای حسنزاده ادامه میدن که انگار یک الهامی برای ایشون موارد مصرف این مبلغ رو تعیین میکرد. یک بار با ایشان در یکی از مساجد تبریز بودیم که بعد از نماز، خادم مسجد برایمان چای آورد. بعد از نوشیدن چای، شهید بزرگوار بلند شد و به آبدارخانه رفت. من دیدم که شهید گفتگوی کوتاهی با خادم انجام داد و سپس او را در آغوش گرفت و بوسید و آمد. من از چند و چون قضیه پرسیدم که ایشان گفتند چیز خاصی نیست. 
چند روز بعد با هم در اداره بودیم حوالی ۳ و نیم بعد از ظهر که گوشی ایشان زنگ خورد و ایشان در آیفون جواب دادند که من صدایشان را میشنیدم. همان خادم مسجد بود. پس از احوالپرسی معمول، گفت چند روز قبل از ملاقات با شما پس از نماز درد دلی با امام زمان کردم و مشکلاتم را گفتم و از ایشان خواستم که کمکی بکند و نشانه ای برای من بفرستد که چند روز بعد شما را دیدم و کمکی که منتظرش بودم به واسطه شما دریافت کردم. ایشان پشت تلفن میگفت و گریه میکرد و شهید بزرگوار هم همنوا با او اشک میریخت. بعد از پایان گفتگو، حال شهید متحول شد و از من قول گرفت که این مکالمه، بین خودشان بماند و احدالناسی از آن مطلع نگردد.
شهید بزرگوار حالات خاصی داشتند و گاهی ما این حالات را در حرکات و سکنات ایشان میدیدیم و اکنون که من اینها را نقل میکنم انشالله که ایشان مرا حلال کنند.

خاطره/ شهید سرتیپ دوم «بهرام اعظمی»

بیان خاطرات و بخشی از خصوصیات اخلاقی شهید بهرام اعظمی از زبان همرزم ایشان جناب یوسف صدیق:
شهید بزرگوار در کارهایشان بسیار جدی بودند و همیشه در مورد مسئولیتی که داشتند از به روزترین ابزارها استفاده میکردند و همواره کارکنان را ترغیب میکردند تا در دوره های جدید شرکت نموده و خود را به روز نگه دارند. همچنین جدیت کارهایشان به نحوی بود که تا کاری را که شروع کردند، پایان نمیدادند، دست از تلاش برنمیداشتند. این از آنجهت بود که همواره شروع کار را با نیت همراه میکردند و میفرمودند که در آغاز کار نیت کنید که اینکار را برای چه کسی انجام میدهید، اگر برای غیر خدا باشد، که هیچ ولی اگر برای خدا نیت کردید، تا کار را تمام نکردید، ول نکنید و پیگیر باشید تا از اجر آن برخوردار شوید. در کنار این جدیت در کار، ایشان همواره در کنار همرزمان و غمخوار ایشان بودند. یکبار که بازدید ستاد کل داشتیم، از من خواست تا شب در اداره بمانم و کارها را انجام دهم. من البته چون کار شخصی داشتم یک مقدار دلخور شدم. ایشان که همراه بازدید کنندگان بودند، به همراه آنان جهت صرف شام به تالار رفته بودند. اندکی بعد دیدم درب اتاق من باز شد و شهید اعظمی وارد شد. شام خود را که غذای مطبوع و مخصوص و دلپذیری بود، دست نخورده برای من آورد و گفت، شما که امروز زحمت کشیدید، این را میل کنید، من خانه شام میخورم؛ و اینگونه مرا شرمنده کرد.
هیچگاه ما ندیدیم که صبحانه خود را از ما جدا کرده باشد. خودش همراه بچه ها بود و اگر سربازی هم به قسمت می آمد، یک لقمه هم به او میداد. همیشه بعد از قضای حاجت وضو میگرفت و معتقد بود کاری که برای خدا انجام میشود باید با وضو باشد.
ایشان محرم اسرار همه پرسنل بودند و تمام تلاششان را در رفع مشکلات آنان میکردند. این به نحوی بود که اجازه نمیداد در مسیر حل مشکلات یکی، دیگران از آن مشکل مطلع گردند. یعنی ایشان سنگ صبور قسمت بودند. هیچوقت هم از صحبتهای ما بر علیه ما استفاده نمیکرد و ما با کمال راحتی و اطمینان، مشکلاتمان را به فرمانده مان منعکس میکردیم
 
انتقادپذیر بودن، صفت بارز ایشان بود و ما نظراتمان را خیلی راحت به ایشان میگفتیم. 
ارتباط ما محدود به ساعت اداری نبود و ایشان در قسمت، جوی را حاکم کرده بود که همه دنبال کار یکدیگر بودیم و ایشان در حکم حلقه اتصال طلایی همه کارکنان، چه در زمینه کاری و چه شخصی، ایفای نقش میکردند. 
ایشان همیشه پیگیر احوال پرسنل بودند. مثلا یکبار که من در اداره یک مقدار دلخور شدم و اعصابم به هم ریخت، عصر که در منزل بودم، به من زنگ زد و پیگیر احوالم بود و سعی میکرد تا آرامش در محیط کار و منزل برقرار باشد.
 
ایشان در کنار این فعالیتها، بسیار خانواده دوست بودند و در کشاکش کارهای اداری و رزمی و عملیاتی، وقتی فرزندشان زنگ میزد، بسیار مهربانانه و با عطوفت، جواب ایشان را میدادند و گویا که ایشان همان نفر جدی چند دقیقه قبل نبودند. بسیار در اطاعت پدر و مادرشان بودند. حتی سال قبل که پیگیر رفتن به کربلا بودند( ایشان عاشق امام حسین و کربلا بودند) و همه کارهای اداری آن را تمام کرده بودند، در اداره، پدرشان با ایشان تماس گرفت و گفت امسال کربلا نرو که کمی اوضاعش شلوغ است. ایشان در حضور ما برگه های مربوطه را پاره کرد و یک کلام گفت پدر راضی نیست و من نمیروم و دیگر پیگیر نشد.
اینها خاطراتیست که من از ایشان دارم. ایشان بارها به من میگفتند که من احساس میکنم شهید خواهم شد و بارها عکس یادگاری بامن میگرفتند، من این را به پای احساساتی بودن ایشان میگذاشتم و گاهی میخندیدم و الان افسوس آنروزها را دارم و اینکه چه گوهری را از دست دادیم.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین