نبرد دکترین‌ها؛ از توحش آمریکایی تا هرج و مرج هندی

بشریت در حال تبدیل شدن به «بهشت موشی» جان کلهون است؛ جایی که بهای فراوانی منابع، از دست دادن غرایز، انحطاط و مرگ زندگی است.
کد خبر: ۸۳۴۴۳۵
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۰۰ - 17May 2026

گروه بین‌الملل دفاع‌پرس - «ایوان تیمومیف» دانشیار علوم سیاسی، مدیرکل شورای امور بین‌الملل روسیه؛ ایده «پیشرفت» برای مدت طولانی در مرکز دکترین‌های مختلف سیاسی قرار داشته است. ضرورت پیشرفت هنوز هم ریزترین مولفه‌های زندگی ما را تعیین می‌کند: از شاخص‌های کلیدی عملکرد و گزارش‌های مختلف گرفته تا خود معنای زندگی اعم درآمد بالاتر، موقعیت، نفوذ و غیره؛ با این حال، ایده پیشرفت همواره با تأمل در مورد تهدید‌های آن همراه بوده است. مفهوم از خودبیگانگی به بیان متمرکز روی دیگر سکه پیشرفت تبدیل شده است، این مفهوم معنای از دست دادن خودِ انسان و در نتیجه از دست دادن معنای پیشرفت را به ذهن متبادر می‌کند.

ایوان تیمومیف

به نظر می‌رسد در مناظره‌های سیاسی معاصر، پیشرفت و از خودبیگانگی در هیاهوی شبیه‌سازی‌های پست‌مدرن به حاشیه رانده شده‌اند. اما واقعیت ما را وادار خواهد کرد که به هر دوی آنها بازگردیم.

در طول سه قرن گذشته، ایده پیشرفت اساس همه ایدئولوژی‌های سیاسی کلیدی و به طور کلی، نظریه‌های سیاسی را تشکیل داده است. ماهیت این ایده این بود که عقل بشر قادر به تغییر جهان پیرامون خود و دستیابی به شرایط کامل‌تر برای زندگی انسان و جامعه است. پیشرفت طیف گسترده‌ای از ابعاد را در بر می‌گرفت: نوآوری‌های فنی مبتنی بر دستاورد‌های علمی، سازماندهی عقلایی جامعه مبتنی بر قانون و دیوان‌سالاری حرفه‌ای، بهبود اقتصاد از طریق بهینه‌سازی هزینه‌ها و افزایش ارزش افزوده، تغییر روابط بین‌الملل از طریق حقوق بین‌الملل عقلایی و در نهایت، ظهور انسان جدید، رها از قید و بند‌های غیرمنطقی و تعصبات، که به سوی قله‌های جدید و دستاورد‌های نوین در حرکت است.

در ابتدا، ایده پیشرفت اساس نظریه لیبرال را تشکیل داد و سپس توسط نظریه سوسیالیستی پذیرفته شده و به طور قابل توجهی بازنگری شد. «لیبرالیسم» و «سوسیالیسم» دو دیدگاه متفاوت را در مورد پیشرفت ارائه دادند، اما خود ارزش پیشرفت اساس هر دو دکترین است. حتی محافظه‌کاری نیز با وجود انکار ایده مهندسی اجتماعی بی‌پایان، ناگزیر بود با ایده پیشرفت کار کند: مفاهیم پیشرفت محتاطانه و تکاملی دقیقاً در پارادایم محافظه‌کارانه متولد شدند.

اما روی دیگر سکه پیشرفت دارای سه جنبه بود:

اول: پیشرفت تهدید‌های جدی ایجاد کرد. همزمان که پیشرفت باعث طولانی شدن زندگی شد، روش‌های کشتار جمعی را نیز ایجاد کرد که توسط جنگ‌ها و استفاده از انواع سلاح‌ها به طور گسترده آزمایش شده‌اند، همچنین پیشرفت نابرابری و ستم را عمیق‌تر کرد. در روابط بین‌الملل، کسانی که زودتر از دیگران به سطح پیشرفت دست یافتند، کسانی را که نتوانستند یا نخواستند به آن برسند، سرکوب یا نابود کردند. نماد شناخته چنین تهدیدی، سلاح هسته‌ای و خطر استفاده گسترده از آن است.

دوم: مسئله بی‌نهایت بودن پیشرفت و معنای آن است؛ نقطه پایانی پیشرفت باید چگونه باشد؟ آیا نقطه پایانی ممکن است؟ آیا «پایان تاریخ» ممکن است؟ مشکل اینجاست که پایان هرگز فرا نمی‌رسد و پیشرفت به «چیزی در خود» تبدیل می‌شود؛ ایده‌ای که به خودی خود و برای خود زندگی می‌کند. اگر پیشرفت بی‌نهایت است، پس معنای آن چیست؟ پاسخ عملی این است: ما نمی‌توانیم متوقف شویم، زیرا دیگران متوقف نمی‌شوند. توقف برابر با مرگ به دست دیگرانِ توسعه‌یافته‌تر و پیشرفته‌تر است. اما در این صورت، پیشرفت آن مسئله‌ای را که به خاطر آن به وجود آمد یعنی تبدیل زندگی انسان و خود انسان به یک ارزش ذاتی حل نمی‌کند. اگر پیشرفت به ما اجازه می‌دهد برخی را به دست دیگران نابود کنیم، پایه ارزشی آن تضعیف می‌شود و تنها وسیله‌ای برای بقای قوی‌ترین باقی می‌ماند.

سوم: مسئله از خودبیگانگی: پرسش از تحریف ماهیت انسان توسط پیشرفت مدت‌ها قبل از پیشرفت‌های بزرگ قرن نوزدهم و بیستم در فلسفه سیاسی مطرح شده بود. با این حال، پیشرفت واقعی، مفهوم ماتریالیستی از خودبیگانگی بود که توسط مارکسیست‌ها ارائه شد. آنها از خودبیگانگی را به بعد اقتصادی محدود کردند. کارگر مزدبگیر واقعاً بیش از آنچه دریافت می‌کند، تولید می‌کند؛ درحالی که صاحب شرکت بخشی از محصول را برای خود برمی‌دارد که باعث ایجاد نابرابری می‌شود. لیبرال‌ها با این استدلال که از خودبیگانگی ارزش افزوده به نفع سرمایه‌دار، بهایی برای ریسک کردن اوست، پاسخ می‌دهند: کارگر مزدبگیر فقط شغل و حقوق خود را به خطر می‌اندازد، در حالی که سرمایه‌دار کل شرکت را.

با این حال، ایده از خودبیگانگی بسیار غنی‌تر بود. پیشرفت جدید در اینجا در تلاقی مارکسیسم و روانکاوی رخ داد. جامعه مدرن با استانداردسازی عقل‌گرایانه و سرکوب‌های کارآمد خود، نه تنها و نه چندان محصول اضافی را از انسان بیگانه می‌کند. بلکه انسان را از خودِ خودش نیز بیگانه می‌سازد، او را از طبیعت خود محروم و غریزه زندگی او را نابود می‌سازد.

بشریت در حال تبدیل شدن به «بهشت موشی» جان کلهون است، جایی که بهای فراوانی منابع، از دست دادن غرایز، انحطاط و مرگ نهایی جمعیت است. نابودی غریزه زندگی، حفظ غریزه مرگ را لغو نمی‌کند همچنان که خود پیشرفت، انسان را از ویرانگری محروم نمی‌سازد. او یک حیوان خطرناک و پرخاشگر با پتانسیل عظیم برای نابود کردن دیگران و خودش باقی می‌ماند.

با پایان جنگ سرد، به نظر می‌رسید موضوع پیشرفت نیز به گذشته تعلق دارد. در رقابت دو ایده پیشرفت، نسخه لیبرال به نوعی پیروز شد. این که پیشرفت لازم است، تردید بزرگی ایجاد نمی‌کرد. ایده به طور ناخودآگاه باقی ماند، اما روزمرگی آن پتانسیل بسیج‌کنندگی‌اش را از بین برد. برخورد دو ایدئولوژی مدرنیستی با شبیه‌سازی‌های پست‌مدرن جایگزین شد. امروز، وضعیت به وضوح در حال تغییر است. ایده پیشرفت به طور محسوسی خود را نشان می‌دهد. هنوز سخت می‌توان آن را در محصولات ایدئولوژیک و سیاسی-فلسفی آماده گنجاند، اما در چندین پروژه سیاسی کلیدی عصر حاضر به وضوح قابل مشاهده است.

۱- دکترین «دونالد ترامپ»

پیشرفت جزء بنیادین دکترین ترامپ است. اما در این دکترین، پیشرفت منحصراً در چارچوب منافع ملی آمریکا درک می‌شود. این پیشرفت برای رفاه یک دولت خاص لازم است و نقشی در پیشرفت تمام بشریت ندارد. ترامپ از این که رشد و توسعه آمریکا ممکن است به بهای ضربه به دیگران تمام شود، ابایی ندارد. منطق ساده او این است: کسی که قوی‌تر است، حق با اوست و پیشرفت مهم‌ترین شرط قدرت است. اگر دیروز سوال این بود که چه کسی در ذوب آهن و فولاد پیشتاز است، امروز سوال این است که چه کسی سریع‌تر بر هوش مصنوعی و سایر فناوری‌های پیشرو مسلط می‌شود. با وجود تغییر محتوای فنی، اما معنا دچار تغییر نشده است. ترامپ می‌خواهد کلید‌های پیشرفت را برای آمریکا حفظ کند و تنها کسی باشد که آنها را در اختیار دارد. این مفاهیم به طور خلاصه در شعار «اول آمریکا» منعکس می‌شود.

۲- دکترین «شی جین پینگ»

چین جهشی عظیم در همه زمینه‌ها انجام داده است. ایده مارکسیستی پیشرفت در اینجا با کد تمدنی چین در هم می‌آمیزد. برای هویت سیاسی چین، پیشرفت یک مقوله کلیدی باقی مانده است. قبلاً این یک پدیده چینی بود که اهمیت جهانی ناچیزی داشت اما امروز وضعیت به شدت تغییر کرده است. چین به سطحی از پیشرفت رسیده است که با دکترین ترامپ تداخل پیدا می‌کند.

آمریکا می‌تواند به بهای آسیب به دیگران به جز چین ثروتمند شود، چین به طور فزاینده‌ای می‌تواند تقریباً هر چیزی را که در خارج از مرزهایش تولید می‌شود جایگزین کند و با ابتکارات توسعه و پیشرفت بر اساس شرایطی برابرتر به جهان خارج گام می‌نهد که از نظر مفهومی، شی را از ترامپ متمایز می‌کند. معنای دکترین شی این است: نمی‌توان به بهای آسیب به چین توسعه یافت، اما می‌توان همراه با چین توسعه یافت. در عین حال، چین کلید‌های پیشرفت خود را دارد.

۳- دکترین ولادیمیر پوتین

فروپاشی پروژه پیشرفت‌گرای شوروی یک استرس و ضربه بزرگ برای روسیه بود. ترس از فاجعه و سقوط برای مدت طولانی در هویت روسیه حک شده است. جالب است که برای روسیه، از دست دادن اروپای قدیم نیز شوکی همتراز با شوک فروپاشی شوروی بود. روسیه به جای ژنراتور پیشرفت، چیزی شبیه «بهشت موشی» کلهون را یافت و با وحشت آن را در درون خود نیز دید. از این رو تلاش‌های بسیار تند و نه همیشه ماهرانه، اما طبیعی برای مطرح کردن مسئله ارزش‌های سنتی در روسیه شکل گرفت. همچنین تلاش‌هایی برای یافتن خود بر اساس دیگر مبانی در قالب دولت-تمدن نیز صورت گرفت. این تلاش‌ها هنوز خام و نیازمند اصلاحات جدی هستند.

اگر بخواهیم نهایت ساده‌سازی را بکنیم باید بگوییم که روسیه موفق به پیشرفت نشده و باخته است. «پوتین» از این نظر با «پتر کبیر» تفاوتی ندارد، حتی اگر امروز «پنجره‌ای به سوی اروپا» در حال بسته شدن باشد، در حالی که در زمان پتر در حال باز شدن بود؛ پتر کبیر پیشرفت را نه از روی عشق به غرب، بلکه از روی ضرورت شدید رقابت در محیط خارجی ترویج می‌کرد. در خلاصه نهایی، دکترین پوتین، «قلعه روسیه» بدون ادعای پروژه‌های جهانی، اما با کلید‌هایی برای آینده است.

۴- پروژه اروپایی

از نظر روح و متن، پروژه اروپایی بدون شک ماهیتی پیشرفت‌گرایانه داشت. اتحادیه اروپا در برهه‌ای خاص به سمت یک مهندسی عقلایی کشش پیدا کرد. قابل توجه است که این پیشرفت بدون کامل به همراه داشتن کلید‌های پیشرفت که در دستان آمریکاست محقق شد. فضای آرام بین‌المللی اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم چنین مدلی را ممکن ساخت، اما اکنون وضعیت متفاوت است. آمریکا از اروپا فاصله گرفته، چین مستقل است، روسیه نیز علاوه بر استقلال موضعی خصمانه نسبت به اروپا دارد. این آگاهی که نمی‌توان در پست‌مدرنیسم زندگی کرد، در اینجا نیز آشکار است. شاخص آن، افزایش محبوبیت محافظه‌کاران راست‌گرا است. آنها دستور کار پیشرفت‌گرایانه روشنی ندارند، اما شعار روشنی دارند: «چیزی مثل قبل نخواهد بود».

در حال حاضر، اتحادیه اروپا دچار بحران رهبری نیز هست. مدلی که متناسب با اوضاع پایانی جنگ سرد و رویارویی فرابلوکی بود، به پایان رسیده است. اروپا به طور فعال به دنبال مدلی جدید است.

۵- دکترین «نارندرا مودی»

در نگاه اول، دکترین نخست‌وزیر هند بر پیشرفت به نام توسعه اجتماعی تأکید دارد. با این حال، مسئله فقط کیفیت زندگی نیست. هند به طور مداوم به دنبال مدل خود برای کنترل پیشرفت در بسیاری از زمینه‌هاست و موفقیت‌های روزافزونی کسب می‌کند؛ از هوش مصنوعی و دیجیتالی‌سازی گرفته تا موشک‌ها و کاوشگر‌های ماه. هند قطعاً مدل ترامپ را کپی نمی‌کند. به وضوح راه چین را نمی‌رود. «قلعه هند» را نمی‌سازد و در عین حال، وجود مدل خاص خودش به سختی قابل تردید است. از هرج و مرج در حال جوشیدن زندگی هندی، نظم و پیشرفت در حال شکل‌گیری است.

مدل‌های دیگر نیز ظاهراً در تنوع زیادی ظاهر خواهند شد. بحران اخیر خلیج فارس ناگهان مدل ایرانی را برای بسیاری آشکار ساخت: پیشرفت به خاطر احتیاج به بقا همراه با پرورش بازگشت به ریشه‌ها در جنگ منطقه‌ای ایران به وضوح نمایان شد.

با این حال، همه این مدل‌ها مشکلات ایده پیشرفت برای انسان را برطرف نمی‌کنند. از خودبیگانگی در حال افزایش است، هوش مصنوعی و دیجیتالی‌سازی باعث می‌شود تا انسان به میزان بی‌سابقه‌ای «تحت فشار» قرار گیرد، آزادی و استقلال شخصی او بیش از پیش محدود می‌شود، روند‌های جمعیتی در کشور‌های در حال توسعه به روند‌های غربی نزدیک می‌شوند، جایی که استاندارد‌های غربی پیشرفت اجتماعی محقق می‌شود. یعنی آنها نیز به تله «بهشت موشی» نزدیک می‌شوند.

هنوز یک دکترین جدید وجود ندارد که راه‌حل‌های سیستمی ارائه دهد و اگر در قرن نوزدهم مارکسیسم بود که مشکل از خودبیگانگی را به طور سیستماتیک مطرح کرد، امروز این جایگاه خالی مانده است.

انتهای پیام/ ۹۹۹

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین