یادداشت/ مجتبی شجاعی

فردوسی و ملت ایران، پیوند اسطوره، هویت و مقاومت

ایران امروز با تکیه بر همه سرمایه‌های خود ایستاده است؛ همه در لحظه تهدید، به یک حقیقت مشترک تبدیل می‌شوند و آن هم اینکه ایران باید پایدار بماند. این همان پیامی است که شاهنامه فردوسی در عمق خود حمل می‌کند ایران زمانی شکست‌ناپذیر است که مردمش، درک کنند که ریشه‌شان یکی است و این ریشه، همان فرهنگ مقاومت است که فردوسی آن را با شعر، از دل زمان بیرون کشید و به ابدیت سپرد.
کد خبر: ۸۳۵۸۹۴
تاریخ انتشار: ۰۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۲ - 22May 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «مجتبی شجاعی» فرماندار ویژه تربت حیدریه؛ در ایام بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، از یک پایه، رکن و ستون پرافتخار در ادبیات و تمدن ایران‌زمین سخن می‌گوییم؛ که بر شانه‌های زبان فارسی، تاریخ ایران و غرور یک تمدن سربلند ایستاده است. آن هم در روزگاری که فرسایش هویت، خاموشی زبان و فراموشی ریشه‌ها می‌توانست ایران را به حاشیه ببرد؛ با نیروی واژه، پرچم بیداری را برافراشت و شاهنامه را به امانتی جاودان برای نسل‌های پس از خود بدل کرد.

یادداشت

حکیم ابوالقاسم فردوسی، نگهبان و پاسدار ادب ایران و شاعری است که تعصب او به ایران و وطن، تعصب کسی بود که می‌دانست اگر این خاک و این هویت از دست برود، چیزی از قامت تاریخی یک ملت باقی نخواهد ماند.

فردوسی برای ایران زیست، رنج برد و جاودانه نوشت و به همین علت است که شاهنامه، در عمق خود، سند ماندگاری یک تمدن است و او با صدایی که از دل قرن‌ها عبور کرده، هنوز به ما می‌گوید چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

بیتی که اعلام وفاداری تمدنی است؛ یعنی ایران، جان جمعی یک ملت است و همین جان جمعی است که در شاهنامه، از میان سختی‌ها، خویش را بازمی‌سازد.

در نگاه فردوسی، ایران یک تمدن زنده است که از دل قرن‌ها، علی‌رغم همه فراز و فرودها، همچنان ایستاده و نفس می‌کشد و شاهنامه او روایت وحدت در عین کثرت ملتی است که از اقوام، زبان‌ها، فرهنگ‌ها، مذاهب و خصلت‌های گوناگون شکل گرفته، اما در لحظه خطر، همچون یک پیکر واحد برمی‌خیزد.

در شاهنامه، پهلوانان از تبار‌ها و خاستگاه‌های گوناگون‌اند، اما همه در یک نقطه به هم می‌رسند و آن هم حفاظت، پاسداری و دفاع از ایران است.

فردوسی به ما آموخته است که ایرانِ من، ایرانِ یک‌دل است که علی‌رغم تنوع رنگ‌هایش، با همه لهجه‌ها و آیین‌ها و فرهنگ‌هایش، در لحظه‌های دشوار به یک حقیقت تبدیل می‌شود: ایران باید بماند و این یعنی هر قوم و زبان و فرهنگ در این خاک، در درون ایران معنا پیدا می‌کند و لا غیر؛ و اینجاست که شکوه تمدنی ما به‌عنوان ملتی با شاخه‌های بسیار، اما با ریشه‌ای واحد آشکار می‌شود.

اگر در شاهنامه از رستم سخن می‌گوییم، از پهلوانی سخن می‌گوییم که صرفاً برای پیروزی نمی‌جنگد، بلکه برای ماندن ایران می‌ایستد. سیاوش، نماد پاکی و مظلومیتی است که در دل بی‌داد، شرافت را از دست نمی‌دهد.

کاوه آهنگر، صدای مردم خسته، اما بیدار است؛ مردی از میان مردم که نشان می‌دهد وقتی آتش غیرت در سینه‌ها شعله‌ور شود، یک پیش‌بند چرمی می‌تواند به پرچم حریت بدل شود.

آرش کمانگیر، آن تیرانداز جاودانه، روایت جان‌فشانی برای مرز و میهن است؛ مردی که جان خود را در تیر می‌نهد تا ایران بماند. گودرز و گیو و زال و زواره، هر یک به نحوی، نشانه‌ای از تداوم پاسداری‌اند؛ پاسداری از خاک، از نام، از شرف، از مردم؛ و اگر امروز به ایران معاصر بنگریم، قهرمانان این سرزمین در استمرار شهامت تمدنی، اعتقادی و اسطوره‌ای اجداد و پدران خود، باز هم ایستاده‌اند.

امروز نیز ایران بیش از ۹۰ میلیون پهلوان دارد؛ رزمندگانی که در مرز‌ها ایستاده‌اند، مدافعانی که در میدان امنیت و بازدارندگی از این خاک پاسداری می‌کنند و همه ملت و فرزندانی که نگهبانان این تمدن‌اند.

امروز نیز ایران، پهلوانان خود را دارد؛ کسانی که نامشان شاید در کتاب‌های حماسی نیاید، اما در صفحه تاریخ معاصر، همان نقش رستم و کاوه را در ایستادن، حفاظت کردن و ندادن میدان به دشمن ادامه می‌دهند.

اگر دیروز آرش برای مرز ایران تیر انداخت، امروز نیز فرزندان این سرزمین با سلاح دانش، ایمان، مقاومت و ایثار، مرز‌های ایران را حفظ می‌کنند.

اگر کاوه در برابر ضحاک بیداد ایستاد، امروز نیز مردان و زنانی در این سرزمین ایستاده‌اند تا بیداد زمانه نتواند بر سرنوشت مردم سایه بیفکند.

اگر سیاوش با مظلومیت خویش، شرافت را جاودانه کرد، امروز نیز بسیاری از مدافعان این سرزمین، در سکوت و بی‌ادعایی، شرافت را معنا می‌کنند.

اگر رستم، ستون ایران بود، امروز هم رستم‌های این خاک در قامت سرباز، پاسدار، خلبان، مرزبان، دانشمند، پزشک، کارمند، کارگر، هنرمند، ورزشکار، کشاورز و صنعتگر وفادار به وطن، این ستون را استوار نگه داشته‌اند.

اگر امروز به صحنه دفاع از وطن بنگریم، باز هم با همان آزمون تاریخی انسجام یک ملت در برابر چشم طمع بیگانه و غریبه مواجهیم. اما تفاوت ایران با بسیاری از تجربه‌های تاریخی این است که این سرزمین بار‌ها در معرض طوفان قرار گرفته و هر بار، با بیداری وحدت درون تنوع، خود را بازسازی کرده است.

ایران، سرزمین فروپاشی نیست؛ ما شکست نخواهیم خورد. ایران در آغوش ماست؛ خونم ذخیره ایران و ایران سرزمین برخاستن است که هر بار که زخمی برداشته، از همان زخم، رگ تازه‌ای برای زندگی رویانده است. هر بار که فشاری بر او وارد شده، به‌جای شکستن، بهدرک عمیق‌تری از خویشتن رسیده است.

ایران امروز با تکیه بر همه سرمایه‌های خود ایستاده است؛ از کوهستان‌های غرب تا دشت‌های شرق، از مکران سربلند تا خلیج نیلگون فارس و هرمز سربلند، از زبان‌های گوناگون، قومیت‌ها و مذاهب تا آیین‌ها و فرهنگ‌های رنگارنگ. همه در لحظه تهدید، به یک حقیقت مشترک تبدیل می‌شوند و آن هم اینکه ایران باید پایدار بماند. این همان پیامی است که شاهنامه در عمق خود حمل می‌کند ایران زمانی شکست‌ناپذیر است که مردمش، با همه تفاوت‌ها، درک کنند که ریشه‌شان یکی است و این ریشه، همان فرهنگ مقاومت، همان خرد تاریخی و همان اراده‌ای است که فردوسی آن را با شعر، از دل زمان بیرون کشید و به ابدیت سپرد.

در سوی مقابل، فشار‌های بیرونی و تهدید و تهاجم، در معادلات امروز بیش از آن‌که با یک ملت طرف باشند، با یک تمدن مواجه‌اند که حتی در دل آسیب‌ها نیز بازسازی می‌شود.

تاریخ ایران نشان داده است که این سرزمین ممکن است زخم بردارد، اما هرگز از حافظه خود جدا نمی‌شود و ایران را نمی‌توان از تاریخ خودش برید؛ چون تاریخ ایران در رگ‌های مردمش جریان دارد؛ در زبانشان، در اعتقادات و آیین‌هایشان، در غیرتشان، در حافظه جمعی‌شان و در آن حس عمیق تعلقی که هیچ تهدیدی قادر به خاموش کردنش نیست و این همان نقطه امید است؛ نقطه‌ای که فردوسی هزار سال پیش آن را به زبان حماسه گفت: ایران، اگرچه بار‌ها در معرض تلاطم قرار گرفته، اما هر بار از دل همان تلاطم، قوی‌تر، منسجم‌تر و آگاه‌تر برخاسته است.

تمدن ایرانی، تمدنی نیست که با فشار و تهدید و تهاجم خاموش شود؛ تمدنی است که از دل رنج، معنا تولید می‌کند و از دل تهدید، اراده. ایران در سختی‌ها کوچک نمی‌شود، عمیق‌تر می‌شود. در محاصره‌ها نمی‌شکند، فشرده‌تر و استوارتر می‌شود. در برابر طوفان‌ها، معنا‌های تازه‌ای از وحدت، هویت و سربلندی را به نمایش می‌گذارد.

از این منظر، آینده ایران در امتداد همان سنت تاریخی معنا می‌شود: وحدتی که از دل تنوع می‌جوشد، هویتی که از دل تاریخ تغذیه می‌کند و ملتی که حتی اگر هزینه بدهد، در نهایت با تکیه بر ریشه‌های خود ایستاده می‌ماند.

این ملت، با همه اقوامش، با همه زبان‌هایش، با همه رنگ‌های فرهنگش، یک حقیقت واحد دارد: ایران؛ و ایران، وقتی فرزندانش آن را، چون جان خویش دوست بدارند، سربلندتر از پیش از دل هر آزمون بیرون می‌آید و این شاید بزرگ‌ترین پیام شاهنامه برای امروز باشد:ایران یک تمدن زنده است که در لحظه‌های سخت، خود را دوباره متحد می‌کند و در هر آزمون، برای سربلندی برمی‌خیزد.

توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود

و ایران دانا، ایران یک‌دل، ایران متحد، همان ایرانی است که فردوسی برایش زیست و برایش جاودانه شد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین