نیما ایستاده در سنگرِ اطلاع‌رسانی؛ خونِ من رنگین‌تر از دیگران نیست

باران می‌بارید، مادر از پشتِ تلفن، پسرش را به آرامشِ خانه پدری در شمال دعوت می‌کرد. اما در تهران، سردبیر خبر، میان دود و آتش موشک‌ها، پاسخی داد که تا ابد در گوشِ تاریخ ماند؛ او به مادر گفت: من سنگر خبر و اطلاع‌رسانی را خالی نمی‌کنم؛ خونِ من رنگین‌تر از دیگران دیگر نیست.
کد خبر: ۸۳۶۵۶۴
تاریخ انتشار: ۰۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۳ - 24May 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از رشت، «سمیه اقدامی»؛ پیامکی از سوی دفتر زنان و خانواده استانداری گیلان به من رسید که در آستانه فرا رسیدن سوم خرداد آزادسازی خرمشهر و در آستانه اولین سالگرد شهدای والامقام جنگ دوازده روزه جهت تکریم و دیدار از مادر سردبیر خبری صدا و سیما شهید نیما رجب‌پور به لاهیجان می‌رویم.
 
رجب‌پور
 
قرار بر این شد که به خاطر عدم وسیله نقلیه اداری همراه مدیرکل و معاون دفتر زنان و خانواده استانداری باشم. صبحگاه نسیم زیبای بهاری در سوم خرداد ماه در گیلان جور دیگری دلبری می‌کرد. آسمان نیمه ابری بود و باران‌های نقره‌ای بر سر و صورت هر عاشقی که می‌نشست دل‌ها را جلا می‌کرد.
 
از آنجایی که در این همراهی مسئول بسیج جامعه زنان سپاه قدس و مشاور بانوان بنیاد شهید استان هم حضور داشتند و من جدای از مسوولیت زنان دفاع مقدس استان اینبار در کنار همه مسوولیت‌ها به عنوان یک خبرنگار و اهل رسانه سراغ خانواده‌ای می‌رفتم از جنس رسانه و خبر. 
 
سراغ شهیدی می‌رفتم که سال‌های متمادی از عمرش را در راه رسانه و خبر سپری کرده بود و سرانجام زندگی رسانه‌ایی‌اش نیز به شهادت ختم شده بود و به عنوان یکی از افسران جنگ نرم و ترکیبی با نثار خونش آبروی دوصد چندان به کار خبر و خبرنگاری داده بود و با خون خود نه به عنوان یک فرد نظامی بلکه یک به عنوان مدیر و سردبیر خبر در صداوسیما جمهوری اسلامی برگ سند مظلومیت اهالی رسانه و خبر را به گوش جهانیان رسانده بود و دیدار اینبار من با دیدار‌های فراوانی که رفته بودم بسیار متفاوت بود. 
 
این بار به دیدار خانواده‌ای می‌رفتم که به خوبی با مرارت‌ها و سختی‌های کار آشنا بودم و خوب می‌فهمیدم که شهید رجب‌پور چگونه با آن لحظات عمرش را گذرانده است. به احترام شهید رسانه و خبر و به احترام مادر عزیزش چندشاخه گل رز گرفتم و همراه با مدیرکل زنان از رشت راهی لاهیجان شدم. 
 
در مسیر راه صدای دلنواز باران بهاری که بر شیشه ماشین می‌نشست و موسیقی زیبایی را ایجاد می‌کرد حس و حال تازه‌ای در من ایجاد می‌کرد و من با گوشی تلفنم از قطرات باران که با برف پاکن کم و زیاد می‌شدند فیلم می‌گرفتم تا برای کلیپ دیدار از این صحنه‌ها استفاده کنم. 
 
ساعت ۱۰ و ۲۰ صبح به لاهیجان شهر بام‌های سبز ایران رسیدیم. طراوات و زیبایی طبیعت سر سبز و صدای شرشر آبشار و درختان و گل‌های اطراف حس قشنگ زندگی را به عابران شهر هدیه می‌داد. به جهت عدم آشنایی به مسیر و منزل شهید راه را به اشتباه رفتیم که بعد با هماهنگی و هدایت مشاور بانوان فرمانداری لاهیجان به منزل مادر و پدر شهید رسیدیم در خیابان نیمای ۱۷ لاهیجان.
 
در بدو ورود با مادری مواجه شدیم از جنس مهربانی و عشق و صفا و صمیمیت. مادر با تک تک افراد روبوسی کرد و همه یک دل سیر در آغوشش گرفتند و به مادر سر سلامتی دادند. عکس‌های شهید نه یکی نه دوتا بلکه چندتا در گوشه و کنار هال و آشپزخانه دلبری می‌کرد که در همه این قاب‌ها نوشته بود شهادتت مبارک مهندس شهید نیما رجب‌پور عزیز.
 
 مادر با رویی باز در کنار ما نشست و پدر بدون معطلی سینی‌های چای را جلو تک تک مهمان‌ها گرفت. نگاهم به پدری افتاد از جنس صبر و ادب و احترام. مادر و پدر بسیار خوش برخورد و آرام و متین بودند. تعداد ما بیش از ده نفر بود و پدر با عجله صندلی‌ها را هم چینش کرد تا مهمانان پسرش روی زمین ننشینند.
 
رجب‌پور
 
طعم چایی که پدر شهید برای ما آورد با طعم همه چایی‌هایی که تاکنون خورده بودم فرق داشت چرا که هم چای خانواده شهید بود و هم لاهیجان معروف به چای ایران بود و خوردن چای در منزل شهید هم در آن ساعت صبح بهاری عطر و صفایی دیگری داشت.
 
محاسن سفید پدر و گیسوان سفید مادر و دست‌هایی که سال‌ها برای فرزندانشان رنج‌ها به خود دیده بود را می‌دیدم که پینه بسته بود. مادر خودش را معرفی کرد و گفت سادات هستم و پسر شهید من عاشق من و سیدی من بود. بغض کرد بغضی سنگین و غمناک. گفت سیده سیمین صلواتیان هستم اصالتا اهل شهرستان لاهیجان، اما بیش از نیم قرن است که در تهران ساکن هستم. دقیقا بعد از ازدواج باآقای یوسف رجب‌پور نیکو ساکن تهران شدیم. با وقار و با آرامش صحبت می‌کرد در ادامه گفت: فرهنگی بازنشسته آموزش و پرورش هستم و سال‌ها در کسوت مدیری و معلمی پرچمدار علم و ادب برای فرزندان ایران اسلامی بودم؛ و گفت متولد ۳ خرداد ۱۳۳۳ و لیسانس علوم تربیتی دارم. شریک زندگیش سال‌ها در بیمارستان‌های جرجانی و امام حسین (ع) تهران شاغل بوده. به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۵۶ اولین فرزندش نیما در بیمارستان هدایت تهران با سه کیلو وزن متولد شده بود. نیمایی که در همان لحظات اولیه تولدش به خاطر وزن بالا و سختی زایمان مادر تا پای مرگ رفته بود. مادر می‌گوید خداوند نیما را سه بار به ما برگرداند. یکبار به هنگام زایمان، یکبار در سال‌های سخت کرونا و یکبار بر اثر تصادف رانندگی در تهران.
 
مادر با هر بار یاد کردن از فرزندش گونه‌هایش خیس می‌شد و دستان پیرش را به هم می‌فشارد و با عشق از نیمای ثمره زندگیش حرف می‌زد. گفت، اما در شناسنامه تاریخ تولد نیما ۲۱ شهریور ۱۳۵۶ ثبت شده است و بعد از نیما برادرش ایمان در سال ۱۳۶۰ و خواهرش الهام در سال ۱۳۷۰ صفا و صمیمیت خانه شان را دوصد چندان کرده بود. 
 
رجب‌پور
 
مادر از دوران دوسال شیر دهی نیمایش یاد می‌کند و باز با بغض و اشک می‌گوید پسرم شیر خشک را دوست نداشت و هر چه غیر شیر مادر می‌خورد را بالا می‌آورد و ساعاتی که به همراه پدرش به مهد کودک بیمارستان می‌رفت با تلاش فراوان پرستار‌های مهد رغبتی به خوردن شیر خشک نشان نمی‌داد و این دوری فرزند و مادر در این دو سال بد جور برای او خاطرات سختی را به همراه داشته است که سال‌ها پس از گذشت آن ایام باز هم با گریه از آن روز‌ها یاد می‌کند. 
 
مادر از دوران کودکی و دوری راه مدرسه و مهد کودک نیمایش هم می‌گوید و سختی‌هایی که در آن ایام بدون حضور خانواده پدری و مادری خود و همسرش مجبور بود در تهران تنها با کمک و همراهی همسرش پابه پای فرزندانش راه برود و همسرش را یاری دهد تا در جمع پنج نفرشان زندگانی را در شهر و دیار غربت بگذراند. 
 
مادر از خاطراتش می‌گوید و همه گوش به حرفهایش هستند. از مدارس نیما از نارمک تا شوش و تجریش تهران می‌گوید از مدرسه ابتدایی میثم و مدرسه راهنمایی هدایت و دبیرستان دولتی دانشمند تهران. از سال‌هایی که فرزندش را به مدرسه‌ای که تدریس می‌کرد می‌برد و می‌گفت و از دوری راه و سختی‌های دوران جنگ عراق و ایران. 
 
از ادب و احترام و مهربانی نیما می‌گفت و از همراهی و همدلی‌اش با خواهر و برادرش. از عشق نیما به اسمش. می‌گفت اسم نیما را خودم برای او انتخاب کردم و او هم عاشق اسمش بود و می‌گفت اسمم مرا به یاد شاعر پر آوازه ایران نیما یوشیج می‌اندازد. مادر از اهل کار بودن فرزند شهیدش می‌گوید از دوران دبیرستان و آن ایام که تابستان‌ها بیکار بود و تنقلاتی مثل تخمه و پفک و بیسکویت که می‌فروخت تا هم بیکار نباشد هم به خانواده در امر اقتصادی کمک کند. 
 
دوسه سال اول زندگی پدر و مادر مستاجر بودند، اما با سختی‌های فراوان خانه‌ای خریده بودند در طبقه چهارم با ۶۰ پلکان. مادر از همراهی و همدلی آقا یوسف رجب پور همسر باوفا و پای کارش خیلی می‌گوید. مادر می‌گفت نیما اخلاق بسیار خوب، چهره‌ای بشاش و آرام داشت و سعی هر دویشان این بود که فرزندانی در طراز اسلامی تربیت کنند. مادر از علاقه فرزندش به حضور در مسجد و کلاس‌های قرآن می‌گوید و اینکه فرزندش سال‌ها برای آموزش قرآن به نوجوانان در مساجد تجریش کوتاهی نمی‌کرد. 
 
مادر می‌گفت سال ۱۳۷۷ سربازی پسرش را با سختی‌های خاصش خریداری کردند و او هم پس از قبولی در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد اسلامی در تهران دانشجو شد. ۲۱ ساله بود که در دانشگاه با زهرا حسین‌زاده اهل میانه استان آذربایجان شرقی که دانشجوی رشته فیزیک بود آشنا شد و این آشنایی باعث ازدواج شان شد.
 
مادر از عقد ساده، اما جشن بسیار باشکوه فرزندش در مسجد جامع تجریش گفت و از فرزند کم سن و سالش که با وجود درس و دانشگاه مسوولیت زندگی متاهلی را بدون داشتن شغلی بر عهده گرفته بود. حاجیه خانم صلواتیان از عشق فرزندش به کار‌های هنری و تعهد مردانگی‌اش می‌گفت از ورود و جذبش به صداوسیما و رسالت خبری و کار در حوزه خبر و رسانه.
 
 از دوستش احسان جهاندیده که زمینه کار در صداوسیما را برای فرزند مهندسش فراهم کرده بود. به این بخش از صحبت‌ها و خاطرات مادر که رسیدم حواسم را بیشتر گذاشتم که از کار رسانه ایی اش بشنوم. مادر می‌گفت از سال ۱۳۸۰ که نیمایش وارد محیط کار در صداوسیما شد سه شفیت پای کارش بود و زمانی هم که به خانه می‌رفت و یا درمهمانی‌ها و در جمع خانواده بود محل کاردومش هم در منزل و در مهمانی‌ها بود. او از تعهد بیش از اندازه فرزند شهیدش در حوزه خبر و رسانه می‌گفت و از اخلاق خوب و آرامش و وقار و لبخند همیشگی پسر ارشدش. 
 
مادر نیما را رازدار، حلیم و صبور و بردبار می‌دانست و اینکه پیش چشم او مال دنیا به اندازه سر سوزن ارزش نداشت. او از سرپرستی چند ایتام می‌گفت که پسرش مخارج ماهانه به آنها می‌داد. او از آرامش و قلم مانا و تعهد فرزندش به کارش می‌گفت و اینکه حتی به خانه هم که می‌آمد با وجود داشتن دو دختران زیبا بنام‌های مهلا و روشنا لحظه‌ای از اخبار جهان و شبکه خبر غافل نمی‌شد و می‌گفت: مادر جان من باید خبر‌های کل دنیا را ببینم و تحلیل درستی داشته باشم تا درست بنویسم تا به آحاد مردم خبر‌های درست و موثق و مهم را به موقع برسانم. او اهل دروغگویی و چاپلوسی نبود و با اینکه سردبیر شبکه‌های خبر و شبکه دو سیما بود و می‌توانست خود را به همگان نشان دهد، اما در گمنامی کامل به کارش مشغول بود و به تعهد کاری و رسالت مهم خبری‌اش می‌پرداخت. مادر می‌گوید نیما همیشه حرفش این بود که ایران وطن من است؛ و دلم برای ایرانم می‌تپد و هرگز ذره‌ای از خاک وطنم را به دست اجانب نخواهم داد و با فکر و اندیشه‌ام در برابر دشمن می‌ایستم و شبانه روز تلاش می‌کنم که کشورم که به برکت خون شهدا ثمر داده برقرار باشد. می‌گفت نیما دغدغه‌اش کشورش و فرزندانش بود. می‌گفت فرزندانم باید به گونه‌ای تربیت شوند و پرورش پیدا کنند که فقط برای ایران کار کنند و قلبشان به عشق ایران بتپد و از رفتن به کشور‌های دیگر به شدت تنفر داشت و می‌گفت: اکثر رسانه‌های دنیا از ایران و ایرانی به دروغ خبر می‌زنند و می‌خواهند با اینکار هویت ما را بگیرند، اما ما باید شبانه روز تلاش کنیم تا در حوزه کاری و خبر و رسانه خبر‌های متقن، درست، صریح و سریع و امید آفرین را به مردم برسانیم.
 
رجب‌پور
 
مادر می‌گفت با اینکه کار خبر و رسانه بسیار سخت و سنگین بود و حقوق فرزندم کم بود، اما با این حال هیچ وقت گله و شکایتی نداشت و با همان حقوق و مزایای کم جانش را برای کارش می‌گذاشت و شبانه روز پای کار و خبر و کشورش بود. مادر از احترام نیما به پدر و مادرش می‌گوید و از اینکه حتی یک بی احترامی و یک ترش رویی از فرزند ۴۸ ساله اش ندیدند و مادر چندین بار می‌گفت من از نیمای خودم در دنیا و آخرت راضی هستم و در تمام لحظات پس از شهادتش برای شادی روحش دعا می‌کنم و خیرات هدیه می‌دهم. 
 
مادر می‌گوید: پسرم در زندگی دنیایی‌اش شهیدانه زندگی کرد. ایثار بیش از حد داشت هر زمان که همکارانش نیاز به مرخصی و یا کار اداری و سازمانی داشتند او بدون هیچ چشمداشتی در کشیک شبانه به جای همکارانش می‌ماند و کار می‌کرد. اما او با وجود کار زیاد رسانه‌ای هرگز از تفریح و در کنار خانواده بودن غفلت نمی‌کرد. 
 
مادر از عشق بیش از حد نیمای شهیدش به لاهیجان می‌گفت و اینکه نیما در سال ۱۴۰۵ در شرف بازنشستگی بود و دوست داشت بعد از بازنشستگی برای زندگی به لاهیجان بیاید و حتی دوست داشت سال‌های آخر کارش را در صداوسیما گیلان بگذراند، اما تقدیر الهی برای سردبیر بخش خبر صداوسیما جمهوری اسلامی ایران طور دیگری رقم زد و او که دارای مدرک فوق لیسانس علوم و ارتباطات بود و در کارش پیشکسوت و صاحب نظر بود در ساعت ۱۸:۴۰ عصر ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در حالی که رژیم صهیونیستی اسرائیل خبر موشکباران ساختمان شیشه‌ای بخش خبر صداوسیما را داده بود نیما رجب‌پور با وجود اینکه ۴۸ ساعت به خاطر شرایط جنگ و اهمیت کار خبر و رسانه در محل کار بود و ساعت ۴ بعدازظهر می‌بایست پست سازمانی‌اش را تحویل می‌داد باز هم به خاطر برخی مشکلات همکارانش در روز سوم جنگ در طبقه چهارم ساختمان شیشه‌ای به کار مشغول شد و با وجود تهدید‌های دشمن، اما قرص و محکم و متعهدانه و متدبرانه در اتاق کارش مشغول به کار شد.
 
 مادر می‌گوید آن روز حادثه در لاهیجان بودم و ساعت ۴ عصر با او تماس داشتم و به او گفتم همسر و فرزندتان را بردار و به لاهیجان بیامن در لاهیجان منتظرتان هستم، اما او گفته بود مادرجان ما طی سه روز اول جنگ تحمیلی دوم شهدای زیادی دادیم من خونم از دیگران رنگین‌تر نیست من هم به عشق ایرانم در محل کار می‌مانم و اگر شهید هم بشوم، اما از محیط کارم و مقدسات کشورن دست بر نمی‌دارم. 
 
دستان مادر شروع به لرزیدن کرد صدایش باز گرفت و اینبار نه بغض و اشک که صدای گریه‌هایش بلند شد و مهمانان هم چشمانشان بارانی شد. او از نحوه شهادت پسرش گفت. از اصابت دو موشک صهیونیستی اسرائیل و از اینکه پسرش توسط رژیم نامشروع اسرائیل به شهادت رسید. 
 
رجب‌پور
 
از زمان آوار شدن ساختمان و طبقه چهارم محل کارنیمایش گفت. از آخرین تماس نیمایش با دختر بزرگش مهلا. آن هنگام که شریان دست و پای نیمایش به خونش آغشته می‌شود و پیکر نیمه جانش زیر آوار‌های راهروی طبقه چهارم توسط همکارانش پیدا می‌شود و همکارانش می‌بینند که او هنوز هوشیاری دارد پس با آمبولانس او را به بیمارستان شهدای تجریش می‌برند که ساعت‌ها در اتاق عمل می‌ماند و به خاطرخونریزی شدید رنگ صورتش زرد می‌شود و پس از بیهوشی او را به بخش آی سی یو منتقل میکنند، اما به جهت حملات ددمنشانه رژیم صهیونیستی و کمبود گروه خونی O مثبت پس از ساعت‌ها درد و خونریزی ساعت ۴ صبح ۲۷ خرداد جان به جان آفرین تقدیم می‌کند و او در آن روز به همراه همکارش معصومه عظیمی به شهادت می‌رسد. 
 
مادر از لحظه خبر شهادت و بازگشتش از لاهیجان به تهران می‌گوید و از اینکه خبر ناگوار شهادت فرزندش با قلب و وجودش چه کرده بود. او در این مسیر برگشت لاهیجان به تهران هزاران بار مرده و زنده شده بود و از این می‌سوخت که دو ساعت بعد از شهادت فرزندش بر پیکرش حاضر می‌شود.
 
مادر از عشق فرزندش به کار برای شهدا و شهادت می‌گوید از متن وصیت نامه‌ای که نیمایش در آن نوشته و گفته بود که دوست دارم به دست سفاکان زمان به شهادت برسد.
 
متن وصیت نامه‌ای که به بیش از ۲۷ سال پیش نوشته شده و از او به یادگار مانده است و نیما نوشته بود دوست دارم به دست شقی‌ترین آدم‌ها کشته شوم! نیمایی که به هنگام زایمان و دوران کرونا و تصادف قرار بود از دنیا برود، اما با شهادت از دنیا رفت. او از عشق به شهدا گفته بود و الگوی زندگی اش شهید رجایی و شهید رئیسی بود او از کار برای شهدا و نوشتن برای شهدا نه تنها پول و سمتی نگرفت بلکه عنوان کرده بود که عاشق کار برای شهداست. 
 
مادر از مطالعه او و اینکه نیمایش همیشه می‌گفت باید مطالعه زیاد داشته باشم و اخبار زیاد ببینم تا بتوانم بهتر بنویسم و منعکس کنم حرف می‌زد. مادر می‌گفت نیما بیش از اندازه به سادات اهمیت می‌داد و به من که مادر و معلم بودم همیشه می‌گفت مادر معلمی شایسته توست و حقا که معلمی و مادری برازنده توست و تو بهترین مادر و معلم زندگی من هستی. 
 
مادر از تشییع و خاکسپاری باشکوه فرزندشهیدش می‌گوید و از اینکه خداوند خواست او در قطعه ۴۲ و روبروی شهدای ۷۲ تن و شهیدان رجایی و باهنر به خاک سپرده شود گفت. او از مهلا دانشجوی رشته انیمیشن و از روشنا کلاس چهارم که از یادگاران فرزند شهیدش هستند یاد کرد و از عروسش که سال‌ها پابه پای فرزندش علاوه بر کار کارمندی در بانک و اداره زندگی و همسر داری‌اش گفت.
 
مادر با چشمانی اشکبار از نفرت و نفرینش به رییس جمهوری‌های اسرائیل و آمریکا گفت و از اینکه دعا می‌کند تا نابودی اسرائیل و پیروزی اسلام را ببیند مادر در پایان می‌گوید همه ما و علی الخصوص مسوولین باید به هوش باشند و کاری نکنند که خون پاک ومظلومانه شهدا و پسر شهیدش پایمال شود. او از اصحاب رسانه می‌خواهد که شهدای رسانه را فراموش نکنند چرا که در دنیای کنونی خبرنگاران و عکاسان زیادی در غزه و لبنان و ایران شهید شدند که همگی جانفدای ایران اسلامی و اسلام عزیز بودند. 
 
با حرف‌های مادر شهید به خود می‌آیم با خودم می‌گویم: بار رسانه‌ای و مسوولیتی من چقدر سنگین می‌شود سنگین‌تر از همیشه. دعا می‌کنم برای آرامش روح مطهر شهید نیما رجب‌پور فرزندی از دیار خوب مردمان گیلان و ایران اسلامی که مدیری لایق و مدبر و دلسوز بود که شهادت لیاقتش بود همو که پس از سال‌ها کار در حوزه رسانه و خبر اگر بغیر از شهادت سرنوشت دیگری برایش رقم می‌خورد قطعا نام و یاد او در بی خبری و گمنامی می‌ماند. 
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین