دامادِ آسمان؛ روایتی از شهادت حافظ امنیت «امیرحسین صفادوست»

در آستانه جشن عروسی «امیرحسین صفادوست»، تقدیر در ۲۱ رمضان سرنوشت دیگری رقم زد. مرزبان غیوری که داوطلبانه سخت‌ترین سنگر مریوان را برگزیده بود، پیش از آنکه لباس دامادی به تن کند، با مدال شهادت بازگشت. این روایت، بازخوانی سیره جوانی است که در گمنامیِ موکب‌های اربعین و ایثار مرزی، پیش از عروج، “شهید زنده بودن” را مشق کرده بود.
کد خبر: ۸۳۶۹۲۵
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۴۶ - 25May 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «محمد عرفان خانی» رفیق شهید «امیرحسین صفادوست»؛ چند دقیقه بعد از افطار روز ۲۱ ماه رمضان و در شرایطی که با وجود موقعیت جنگی و فراغت تحصیلی عازم زادگاهم یعنی روستای آبرومند نشده بودم، خبری غیر منتظره به گوشم رسید. 

شهید امیرحسین صفادوست

از زادگاهم خبر آمد که امیر حسین صفادوست، از پرسنل انتظامی اهل آبرومند در پاسگاه مرزی مریوان به شهادت رسیده است. 

به محض شنیدن خبر، با خودم صحنه ها و گفت‌و‌گو‌هایی که با امیرحسین داشتم را مرور می‌کردم.

احتمال شهادت او را نمی‌دادم و ذهنم توان هضم و تحلیل این خبر را نداشت.

از آنجایی که تازه عقد کرده بود، منتظر شنیدن خبر برگزاری عروسی او بودم نه خبر شهادتش. 

اگر نسبت فامیلی دور را در نظر نگیریم، نسبت خاصی با امیرحسین نداشتم، اما به جهت هم روستایی بودن، این شهید را می‌شناختم و هرچند اندک، اما از نزدیک هم با او تعامل داشتم. 

البته وقتی هرچه بیشتر به ذهنیتی که از او داشتم، فکر می‌کردم، شهادتش باورپذیر می‌شد.

اینجا بود که آرام آرام به سیره شهدایی او و اینکه یک شهید زنده بوده، پی بردم. 

حالا یادم افتاد که وقتی از روی خودباوری کاذب، برای شستن ظروف موکب اربعین روستا داوطلب شدم و نگران و مستأصل در منجلاب ظرف‌های نشسته دست و پا می‌زدم، امیر حسین بود که بی سروصدا و گمنام به دادم رسید و از این فشار جسمی و روحی نجاتم داد و من حتی همین خاطره را هم از یاد برده بودم. 

یادم آمد که او در همین مدت کوتاه شستن ظرف ها، علاوه بر اتمام کار ظروف، هر چه در توان داشت برای خدمت به موکب می‌گذاشت. 

در موکب روستا اینطور رسم بود که پس از اتمام شستن ظرف ها، غالبا توجه زیادی به نظافت محیط آشپزخانه نمی‌شد و این امر به نوبت‌های بعدی ظرف شستن موکول می‌شد ولی وقتی امیرحسین از راه می‌رسید، صدر تا ذیل محیط آشپزخانه به بهترین نحو ممکن توسط خود او تمیز می‌شد و همیشه تا این کار را انجام نمی‌داد، از آشپزخانه موکب خارج نمی‌شد. 

آن هم در شرایطی که تازه از فشار امور نیروی انتظامی رهایی یافته و فرصت مرخصی و استراحت پیدا کرده بود.

وقتی به روستا رفتم، ماجرا جالب‌تر هم شد و ذهنیت من از این خاطرات فراتر رفت. 

خیلی عجیب بود؛ من و سایر اهالی روستا یک ویژگی مشترک داشتیم. 

امیرحسین نه فقط در حافظه من بلکه در حافظه سایر اهالی روستا نیز دست کم یک خاطره تاریخی، به یادگار گذاشته بود. 

تمام این خاطرات حکایت از آن داشت که در تمام این مدت ما با شهیدی زنده تعامل می‌کردیم ولی تا بیش از شهادت او، به این نکته توجه نکرده بودیم.

مثلا یکی از دوستانش می‌گفت: درست چند روز قبل از شهادت امیر حسین، مشغول تهیه وسایل ازدواج و تشکیل زندگی جدید امیر حسین بودم و وقتی به امیر حسین اطلاع دادم که خرید‌های مدنظر او تکمیل شده و همه چیز مهیای آغار زندگی جدید اوست، امیر حسین در واکنش به من گفت: آره خرید‌ها خیلی خوب شد ولی نصیبِ من نمیشه! 

دوست امیر حسین بی اعتنا از این جمله عبور کرده و از اینکه امیر حسین با خدای خود قرارِ شهادت گذاشته، غافل مانده بود.

یا یکی از اعضای نیروی انتظامی استان می‌گفت: محل خدمت امیرحسین یعنی پاسگاه مرزی مریوان در نازل‌ترین سطح رفاهی و جغرافیایی بود و برای من و سایر اعضای نیروی انتظامی، اینکه حتی برای چند ساعت در این پاسگاه خدمت کنیم، یک عذاب بزرگ محسوب می‌شد.

ولی امیرحسین با وجود اینکه از طرف نیروی انتظامی، ملزم به خدمت در پاسگاه مریوان نبود و می‌توانست در موقعیت بهتری خدمت کند، داوطلبانه عازم مریوان شد تا مشکل کمبود نیرو را رفع کند. 

ایثاری شهدایی که از چشمان همه ما دور مانده بود؛ و از این قبیل روایت‌های به جامانده از امیرحسین، بسیار است که البته در این مجمل، مجال ذکر آنها نبود. 

چه روایت‌های نگفته‌ای دارد این تازه دامادی که آرزوی شب میلادش در روز ۲۱ رمضانِ مریوان به اجابت رسید و دامادِ آسمان شد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین