روایت «مهتاب» از شهید فوتبالیست/ «پیمان» همسفر رهبر شهید شد
گروه استانهای دفاعپرس_ «حدیثه صالحی»؛ در سه شنبهای بهاری از پنجمین روز خرداد موزه دفاع مقدس و مقاومت مازندران را با دو خودرو به قصد شهرستان نکا ترک میکنیم. تابش آفتاب نیمه سوز طعم یک روز پر از آرامش و احساس خوب را در آستانه عید قربان به دامن طبیعت میریزد.

امروز و این لحظه و ساعتی که عطر خوش دعای عرفه در لحظههای آسمانی دیار علویان جاری است در جاده ساری نکا در مسیر خانه اولین شهید جنگ رمضان این شهر به خیابان آرامگاه میرسیم، در کوچهای منتهی به مدرسه مدرس، عکس «پیمان کریمی سوچلمایی»، به ما لبخند میزند؛ و در کوچهای پر از عطر گلهای محمدی تابلویی از بهشت مقابلم نمایان میشود؛ و اینجا خانهای معطر از گلبرگهای سرخ و صورتی و سفید و غنچههای وانشده رزهای باغچه مهتاب خانم حکایتی است از یک قصه پر حماسه که در این حوالی رقم خورد. سکوت این خانه فریادی است عاشقانه از جنس شهید و شهادت.
اینجا سکوت هم با آدم حرف میزند. این خانه، مادرش همان مادری است که ۲۱ سال پیش در سال ۱۳۸۳ با صدای گریه نوزادش به دنیا لبخند زد و سومین فرزند دلبندش را در آغوش کشید و سالها او را با رنج و زحمت؛ و با شیره جانش پرورید و در مکتب حسین و عاشورا بزرگ کرد و به جامعه تحویل داد.
حکایت اولین شهید جنگ رمضان نکا

اینجا خانه پدری است که او را قاسمعلی مینامند. پدری که امروز در کنار قاب فرزند شهیدش حکایتی را روایت میکند که سوز کلماتش قلب هر انسان آزادهای را به درد میآورد.
آری! این خانه حالا دیگر خانه یک شهید است؛ شهیدی که در نهم اسفند ۱۴۰۴ اولین روز جنگ رمضان در محل خدمتش در پایگاه شکاری اصفهان در حالیکه چند ساعتی به افطار نمانده بود شهد شیرین شهادت نوشید و شد اولین شهید دفاع مقدس سوم شهرستان نکا؛ و اینجا کلمات هم اشک میریزند برای این روایت!
پدر از آخرین دیدار چنین روایت میکند: «این بار خداحافظیاش هم فرق داشت. سه بار از زیر قرآن رد شد و چند بار من و مادرش را بوسید و رفت. او رفت و قلبم را با خودش برد. اصلا میدانستم که پیمان دیگر برنمیگردد؛ و ۴۰ روز بعد از رفتنش درست روزی که رهبرمان به شهادت رسید پیمان هم شهید شد؛ در محل خدمتش در اصفهان.»
مادر پر از بغض بود و قطرات اشک از گوشه چشمش سرازیر شد و با زبان شیرین محلی گفت: «پیمان من در شناسنامه اش ۲۱ ساله بود، اما در ظاهر برای من یک عالم بزرگ بود که دین را خوب میفهمید و خدا را خوب در زندگیاش جاری کرده بود. از ایمانش هرچه بگویم کم گفتم. نمازش قضا نمیشد و روزههایش نیز؛ او حتی با زبان روزه شهید شد. درست قبل از اصابت موشک به مقرشان پیشنهاد دوستانش را برای خارج شدن از پایگاه رد کرد و بر اثر اصابت موشکهای آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید.»
اشکهای آبی مهتاب

مادر است و دلی پر از حرف دارد و دردها و غمهایی که از دهانش تکه تکه میریزد. «پیمان من سرباز نظام بود، سرباز انقلاب و رهبر. ۱۰ ماهه سرباز وطن بود که آسمان را در آغوش کشید.»
مهتاب خانم این خانه که از آمدن و حضور مهمانان بسیار خرسند و خوشحال است، میگوید: «شما به ما روحیه دادید و آمدنتان باعث دلگرمی ما شد.» او چنان خوب روایت میکند که بارها به حالش غبطه خوردم. او حالا یک مادر شهید است که از جای خالی پیمان میگوید و با افتخار مادر شهید بودنش را جار میزند.
سکوت این خانه دارد حرف میزند؛ از لحظه وداع پدر و مادر با فرزند دلبندشان میگوید. سکوت این خانه اشک میریزد و از جای خالی پیمان کریمی سوچلمایی در مستطیل سبز میگوید؛ نه! اینجا قاب عکسی که پیراهن ورزشی این شهید را در خود جای داده، به سخن میآید و میگوید: «پیمان چپ پای تیم ستارگان و هدف ساری چه افتخاراتی را برای ورزش به ثبت رسانده.» و حالا «پیمان کریمی سوچلمایی» افتخار خانهای است که دلتنگی و افتخار از در و دیوار آن میبارد.
لبخند نشسته در قاب

هر گوشه اتاق را که مینگری رد عبورش جاری است و قابهای عکسی که به اهالی خانه لبخند میزند. بگذارید از پرچمی بگویم که شکوه و اقتدار این خانه را بیشتر کرده و مادری که آرزوی دامادی پیمان به دلش مانده، دوباره لب به سخن میگشاید: «تازه داشتم با ذوق به قامت رعنایش نگاه میکردم و توی دلم لباس دامادی به تنش میکردم که چنین پسری دارم. اما ذوق کردنم کوتاه بود و حالا من ماندم و این قاب عکس تنهایی.»
مهتاب خانم به خاطرات دوره خدمت سربازیاش در اصفهان اشاره میکند و ادامه میدهد: «از وقتی پیمان به پایگاه شکاری اصفهان رفت با فکرهای بزرگ و بینش و اندیشه و ارادهای که قابل وصف نبود، مسائل را بررسی و تحلیل میکرد. پسرم در این پایگاه بزرگ شده بود.»
فوتبالیستی که شهید شد

پیمان فوتبالیست با افتخار هرچه خاطره بود در دل این خانه و خانواده گذاشت و رفت. اتاقش پر است از رد خاطرت ورزشی و عکسهای جورواجوری که باسلیقه خاص مادرانه چیده شده. مادر روایتش را ادامه میدهد: «یک روز به او گفتم کی میشه که من تصویرت رو از تلویزیون ببینم! گفت: مامان یعنی میشه یک روزی خدا یه نیم نگاهی به من کنه؟!» حالا رسیده آن روزی که تصویرش را از قاب تلویزیون میبینم و یاد آن خاطره و حرفهایش میافتم و دلم به آتش کشیده میشود؛ و اینجا روایتها طوری بیان میشوند که شور و حماسه را در این سنگر به تصویر میکشد.
اینجا روایتها گوشه اتاق جا خوش کرده و از نگاه پدر و مادر شهید حماسه میچکد؛ و حماسهها را باید نوشت و سرود و به تصویر کشید؛ که تاریخ به جاودانگی نام شهدا زنده است. و شهیدان نور به دست در زندگیمان راه میروند.
در این دیدار سرتیپ دوم پاسدار «احمد برسلانی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت مازندران با تسلیت سالروز شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع)، حضور در جمع خانواده شهید را موجب قوت قلب و تقویت روحیه برای ادامه کار در راستای حفظ آثار ارزشهای انقلاب و دفاع مقدس و نشر ایستادگی و مقاومت و ولایت پذیری خانواده شهدا عنوان کرد.
شهدا انتخاب خدا هستند

وی با بیان اینکه شما راه حسینی و عاشورایی را انتخاب کردید و فرزند شهیدتان را در این مسیر پرورانده و تحویل جامعه دادید، افزود: بیشک خداوند بهترینها را برای شهادت انتخاب میکند و «پیمان کریمی سوچلمایی» از جمله خوبانی بود که گلچین شد و شهادتش با شهادت امام امت، فرماندهان، سرداران و مردم بیگناهی همراه شد که به انقلاب عزت جهانی دادند و خون شهدا زمینه ظهور امام زمان (عج) را فراهم خواهد کرد.
سردار برسلانی با بیان اینکه تربیت علوی و فاطمی موجب جاودانه شدن نام فرزند شهیدتان شده است، خاطرنشان کرد: پیروزی نهایی با مظلومین و مستضعفین جهان است و این محقق نمیشود مگر به برکت خون شهدا.

این دیدار صمیمی با تقدیر سرتیپ دوم پاسدار «احمد برسلانی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت مازندران از این خانواده به پایان رسید.
انتهای پیام/
