قصه‌های ناتمام از نوزاد دو ماهه تا امدادگر تازه‌داماد

قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) این روز‌ها فقط یک گورستان نیست؛ یک نگارخانه از مظلومیت ملت ایران است. اینجا بوی اسپند با صدای «حسین حسین» گره خورده و مادرانی کنار مزار‌هایی نشسته‌اند که روی هر کدام نام یک رویای ناتمام حک شده است. دختری که بهار آرزوهایش خزان شد، کودکی که همخوانش را از دست داد، و امدادگری که برای نجات رفت و شهید شد.
کد خبر: ۸۳۷۶۵۹
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۴ - 30May 2026
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، بهشت زهرا (س)، خردادماه، اما هوای تابستان. گرمای بی‌موقع، زودتر از هر سال بر تن سنگ‌های سرد مزار نشسته بود. ابتدای خرداد بود، اما آفتاب می‌خواست ثابت کند که فصلِ دل‌ها لزوماً با فصلِ طبیعت یکی نیست.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
بهشت زهرا شلوغ بود. شلوغیِ همیشگیِ غروب‌های پنج‌شنبه؛ هرکس سر قبر عزیزش بود. اما قطعه ۴۲ از همه‌جا شلوغ‌تر بود. اینجا جای شهدای جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان بود؛ همان جنگی که آمریکا و رژیم صهیونیستی، ظالمانه و بی‌رحمانه علیه مردم ایران آغاز کردند و جنایت‌هایی رقم زدند که هرگز از حافظه تاریخ پاک نمی‌شود.
 
اینجا، خلوت نبود، پر بود از آدم‌هایی که تا چند ماه پیش، کنار عزیزشان کلی آرزو داشتند و خاطره می‌ساختند.
 
نوحه‌ای که گرمای هوا را فراموش کرد
 
همین که قدم به قطعه ۴۲ می‌گذاشتی، اولین چیزی که به استقبالت می‌آمد، صدا بود. صدای مداحی و روضه، نه از یک بلندگو که از ده‌ها حنجره‌ی شکسته. صدا در فضا پیچیده بود، می‌آمد و می‌رفت، گاهی بلند می‌شد تا آسمان، گاهی می‌شکست و فرو می‌ریخت توی گلو.
 
جمعی از مردم، دسته‌جمعی ایستاده بودند و بر سر و سینه می‌زدند. «حسین... حسین...» گویان، هر ضربه را با تمام وجود فرود می‌آوردند روی سینه. انگار می‌خواستند بگویند: غم ما هرچقدر بزرگ باشد، در برابر غم اهل بیت اباعبدالله (ع) ناچیز است. با یاد مصیبت شهادت دردانه‌های رسول خدا (ص)، زخم‌های خودشان را مرهم می‌گذاشتند. شاید هم با هر «حسین» گفتن، می‌خواستند به شهدایشان بفهمانند که ما راهتان را با راه کربلا گره زده‌ایم.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
در میان این سینه‌زنی‌ها، ناگهان بوی اسپند به مشام می‌رسید؛ از جایی نزدیک، از دست خادمی که در میان جمعیت می‌گشت و دود خوش عود را مهمان روسری‌ها و پیشانی‌ها می‌کرد؛ و صدای گریه، از هر سو. نه گریه‌های بلند و نمایشی، که ناله‌هایی توی گلو خفه شده.
 
مردی ایستاده بود و شانه‌هایش می‌لرزید، اما صدایی از او بیرون نمی‌آمد. زنی دستمال به چشم گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. فضایی پر از غم و حسرت. چنان غمی که شدت آن، گرمای سوزان هوا را از یاد آدم می‌بُرد. دیگر کسی یادش نمی‌آمد اردیبهشت است و نباید اینقدر گرم باشد. دل گرم بود، اما جان می‌سوخت.
 
دختری که بهار آرزوهایش خزان شد
 
در گوشه‌ای از قطعه، دختری جوان، کم‌سن‌وسال، روی زانوهایش نشسته بود. کنار قبری که برای همسرش بود. در جوانی، همسرش را از دست داده بود؛ همان کسی که قرار بود با او بهار آرزوهایش را قدم بزند. اما حالا بهارِ زندگی‌اش، روی یک سنگ سرد خلاصه شده بود. 
 
دستش یک دسته گل رز سرخ بود. نه با عجله و نه با بی‌حوصلگی. داشت گلبرگ‌های گل را دانه‌دانه برمی‌داشت و روی مزار می‌ریخت. هر گلبرگ که می‌افتاد، قطره‌ای اشک هم از چشمانش سرازیر می‌شد. هیچ صدایی نداشت. فقط حرکت آرام دست‌هایش و سقوطِ بی‌صدای گلبرگ‌ها روی سنگِ قبر. گلبرگ‌های سرخ، روی سنگ سرد، انگار قطره‌های خون تازه‌ای بودند که از دل یک بهار ناتمام چکیده بودند. کسی کنارش نبود. شاید خواسته بود تنها باشد با غمِ کسی که قرار بود تا آخر بماند، اما زودتر رفت.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
بچه‌هایی که همخوان شهید شدند
 
چند قدم آن طرف‌تر، صحنه‌ای دیگر بود. چند دختربچه با چادر‌ها و روسری‌های یک‌شکل، دور یک مزار جمع شده بودند. خیلی کوچک بودند، اما می‌شد فهمید که منظم آمده‌اند. دسته‌جمعی ایستاده بودند و به سنگ قبر نگاه می‌کردند. در گوشه‌ی لباس بعضی‌شان، هنوز سنجاق‌هایی با نام گروه سرود دیده می‌شد.
 
عضو یک گروه سرود بودند. گروهی که حالا یکی از اعضایش دیگر نیست. همان یکی، حالا زیر این خاک آرام گرفته بود. دختربچه‌ها هنوز باور نداشتند که هم‌خوان سابقشان، دیگر کنارشان نمی‌ایستد و صدا را کوک نمی‌کند. اما آمده بودند تا بگویند «ما هنوز راهت را بلدیم.» شاید هم با این حضور دسته‌جمعی، می‌خواستند تمرین کنند برای سرودی که دیگر هیچ وقت با صدای او نخواهند خواند.
 
مادری که مزار پسرش را غرق گل کرد
 
در میان قبور، یک مزار با بقیه فرق داشت. نه در سنگ قبر، که در حجم گلی که روی آن ریخته شده بود. انگار تمام بهار را چیده بودند روی این خاک. مادرش این کار را کرده بود. 
 
مادر روی صندلی تاشو، خمیده و پریشان نشسته بود. چشم دوخته بود به عکس روی سنگ قبر؛ عکس یک سرباز شهید زندان اوین. صورتش هنوز بچگانه بود، اما نگاهش مردانه. 
 
زیرلب، با نوای مداحی که از بلندگو می‌آمد، همراهی می‌کرد؛ نوایی که می‌گفت: «جوونم... کاکلش غرق خونه...» 
 
اشک از چشمانش سرازیر شد؛ نه گریه بلند، سوزی آرام که تنها مادران شهید می‌دانند و درکش می‌کنند. مادری که مزار را از گل پُر کرده بود، اما خودش پژمرده‌تر از همه گل‌ها نشسته بود.
 
امیرمحمد؛ خادمی که خودش به قافله پیوست
 
در میان انبوه تصاویر شهدا روی سنگ قبرها، یک عکس عجیب، نگاه هر رهگذری را می‌ربود. عکس جوانی با لباس خادمی شهدا؛ همان لباس سبز آشنایی که در مراسم تشییع و تدفین، پرچم‌ها را حمل می‌کنند و تابوت‌ها را بر دوش می‌کشند. 
 
در آن عکس، امیرمحمد نظری، بسیجی شهید، پشت تابوت یک شهید ایستاده بود. شانه زیر بار امانت، چشمانی پر از ارادت، قامتی استوار. آن روز، او خادم شهدا بود؛ تابوت شهیدی را بر دوش گرفته بود تا به خاک بسپارد. اما حالا، زیر همین سنگ قبر، خودش آرمیده بود. به قافله شهدا پیوسته بود؛ همان قافله‌ای که روزی خدمتشان می‌کرد.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
مجتبی ملکی؛ امدادگری که مظلومانه شهید شد
 
آن طرفتر، میان انبوه مزارها، سنگ قبری بود که هرکس از کنارش رد می‌شد، مکثی می‌کرد. روی سنگ، عکس جوانی خوش سیما، که انگار هنوز به نجات دیگران امیدوار بود. نوشته بود: شهید امدادگر مجتبی ملکی. 
 
مجتبی تازه داماد بود. هنوز عسل ماهش را تمام نکرده بود و به طعم زندگی، تازه عادت کرده بود. اما وقتی صدای استغاثه هموطنانش به گوش رسید، کیف امدادگر را برداشت و رفت. عازم ماموریت نجات بود؛ جایی که آتش و دود و فریاد، نفس را بند می‌آورد. 
 
جنگنده‌های دشمن، نه مرز می‌شناختند، نه انسان. آمبولانس هلال‌احمر، با آن صلیب سرخ سفیدرنگ، نماد نجاتی که قرار بود برسد، را هدف گرفتند. مجتبی کنار هموطنانش نشسته بود؛ مردمی که به او اعتماد کرده بودند، مردم که قرار بود نجاتشان دهد. اما آتش از آسمان بارید. 
 
آمبولانس، که قرار بود تخت نجات دیگران باشد، محل شهادت امدادگر تازه‌داماد شد و این‌گونه مجتبی در مأموریتی که برایش نوشته بودند، به قرارگاه معراج پیوست.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
نگارخانه مظلومیت؛ هر سنگ قبر، یک قصه
 
در قطعه ۴۲، روی هر سنگ قبر را که نگاه می‌کردی، نامی آشنا بود. نه اینکه قبلاً آنها را می‌شناختی، نه. اما اسمشان آشنا بود؛ چون از ابتدای این جنگ ناجوانمردانه و تحمیلی، روایت مظلومیت این قهرمانان را از رسانه‌ها شنیده بودی. از تلویزیون، از شبکه‌های اجتماعی، از زبان مادری که جلوی دوربین فریاد زد، از چشم پدری که دیگر حرفی نداشت. 
 
بعضی از این نام‌ها، حالا برای همه ایران، مثل یک زخم کهنه شده:
رایان قاسمیان، همان نوزاد ۲ ماهه که همراه مادرش در یک قبر آرمیده است. مادری که نگذاشت پسرش تنها بماند، حتی در مرگ.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
پارسا منصور هزارجریبی، آن پسر پرسپولیسی ایران که دل هواداران فوتبال برایش شکست و برای مرگش، یک کشور گریست.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
تارا حاجی‌میری، دختری که به همراه پدر و مادرش کنار هم خوابیده‌اند. یک قبر، سه شهید. خانواده‌ای که با هم رفتند، انگار که قرار نبود هیچ‌کدام بدون دیگری نفس بکشد.
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
خانواده پنج‌نفره ساداتی ارمکی؛ یک مادر، یک پدر و سه فرزند. یک خانه که در یک لحظه، خالی شد از همه.
 
امیرعلی امینی؛ آن پسر تکواندوکار ۱۲ ساله، که دیگر روی تاتامی هیچ مسابقه‌ای قد نمی‌کشد، اما اسمش روی سنگ، مدال‌آور است در دل‌های شکسته؛ و صد‌ها شهید ناآشنای دیگر؛ کسانی که مردم ایران این روز‌ها و شب‌ها نامشان را در میدان‌ها و خیابان‌ها فریاد می‌زنند. برایشان شعار می‌دهند، برایشان گریه می‌کنند و قول انتقام می‌دهند.
 
هیچ‌کدام فرمانده نبودند؛ همه، شهروند عادی
 
این شهیدان، نه فرمانده نظامی بودند، نه نیروی مسلح. نه تفنگ به دست داشتند، نه تجربه‌ی جنگ. هر کدام از آنها یک شهروند عادی بود؛ با هزاران آرزو و امید برای فردا. یکی دانشجو بود، یکی کارمند، یکی دانش‌آموز، یکی خانه‌دار. اما به دست خونخواران و جنایتکاران عالم همان‌ها که نامشان را با خون این جوانان در تاریخ ثبت کردند، پرپر شدند.
 
هر کدام از آنها، چشم و چراغ یک خانه بودند. در هر خانه‌ای که این سنگ قبر‌ها را نگاه می‌کنی، یک مادر بی‌قرار مانده، یک پدر خاموش، یک خواهر که هنوز با خودش حرف می‌زند، یک برادر که حالا مرد خانه شده است.
 
در میان این مزارها، قصه‌ها رنگارنگ است؛ یکی حافظ قرآن بود و صدای قشنگش هر شب محفل خانه را گرم می‌کرد. دیگری ورزشکار بود؛ مدال‌هایش هنوز روی طاقچه خانه است، منتظر صاحبش. یکی هنرمند بود؛ نقاشی‌های ناتمامش روی دیوار اتاقش مانده و یکی کارمند زندان اوین بود.
 
اما راستش را بخواهی، تمام این قصه‌ها را نمی‌توان در کلمات جای داد. نه در این سطرها، نه در هیچ تصویری. آن‌قدر مظلومیت در این قطعه موج می‌زند که قلم می‌شکند، دوربین تار می‌شود و نفس در سینه حبس می‌ماند.
 
قطعه ۴۲ را باید نشست، باید گریست، باید بوی اسپندش را تا عمق جان چشید و سکوت سنگینش را بر تن حس کرد. آن وقت است که می‌فهمی؛ اینجا چیزی فراتر از روایت است؛ اینجا یک حماسه است که هر بار که نفس می‌کشی، یک لایه از مظلومیتش تازه می‌شود.
 
‌قطعه ۴۲؛ روایت مظلومیت یک ملت 
 
قطعه 42 بهشت زهرا
 
ملتی که سال‌ها زیر سایه سنگین تحریم نفس کشید. ملتی که تحریم، داروی بیمارش را گرفته بود، نان سفره‌اش را کم کرده بود، آرزو‌های جوانانش را به تعویق انداخته بود. اما سر خم نکرد؛ و حالا، در این سال‌های آخر، هجوم دشمنان رهبرش را شهید کردند، مردم عادی‌اش را در خیابان‌ها، در میدان‌ها، در آمبولانس‌ها، در زندان‌ها، در کوچه و بازار، بی‌رحمانه به خاک و خون کشیدند. سردارانش را، آن مردان بزرگ میدان مقاومت را ترور کردند. سربازانش را، جوانانی که فقط می‌خواستند از امنیت کشورشان محافظت کنند، در ایست‌های بازرسی، در محل کار و یا در مأموریت‌های امدادرسانی، شهید کردند؛ و حالا، قطعه ۴۲، گویای تمام این همه مظلومیت است. هر سنگ قبر، سندی است بر جنایت‌های بی‌شمار این خون‌خواران.
 
صدای مظلومیت؛ گوش‌های کر دنیا
 
صدای مظلومیت این شهدا و خانواده‌هایشان، آنقدر بلند بود که می‌توانست گوش دنیا را کر کند. مادرانی که در برابر دوربین فریاد زدند: «پسرم بی‌گناه بود» پدرانی که با چشمانی خشک از بس گریسته بودند، فقط گفتند: «انتقام می‌گیریم.» همسرانی که در بیست‌سالگی بیوه شدند و کودکان یتیمی که معنای «بابا» را روی سنگ قبر یاد گرفتند. 
 
این صدا، از قطعه ۴۲ بلند شد، به خیابان‌های تهران رسید، به شبکه‌های جهانی رفت، به گوش تمام خبرگزاری‌های جهان خورد. اما چه شد؟
 
مدعیان حقوق بشر در خوابی سنگین 
 
همان‌هایی که دم از حقوق بشر می‌زنند، چشمانشان را روی این جنایات بستند و خود را به خواب زدند. خوابی سنگین، خوابی انتخابی، خوابی شرم‌آور. 
 
آنها در راهرو‌های سازمان ملل، با کت و شلوار‌های اتوکشیده، قهوه می‌نوشند و برای صلح جهان برنامه می‌چینند، اما چشمشان به عکس رایان ۲ ماهه نمی‌افتد. برایشان فرقی نمی‌کند که یک امدادگر هلال‌احمر در مسیر نجات مردم، هدف جنگنده‌های دشمن قرار بگیرد. برایشان مهم نیست که یک پسر ۱۲ ساله تکواندوکار، دیگر روی تاتامی قد نمی‌کشد.
 
چرا؟ چون این جنایات را ذژیم صهیونیستی کرده، و این رژیم برای مدعیان حقوق بشر، خط قرمز است. نمی‌شود از دوست متجاوز انتقاد کرد.
 
ایران تنها، اما ایستاده
 
بله، ایران تنهاست. در این میدان نابرابر، ملتی که سال‌ها تحریم دیده، حالا تنها ایستاده است. اما هنوز نفس می‌کشد. هنوز هر پنج‌شنبه، قطعه ۴۲ را پر از گل و اشک می‌کند. هنوز زیر باران و آفتاب، کنار مزار عزیزانش می‌نشیند و فاتحه می‌خواند. هنوز برای شهدایش شعار می‌دهد. هنوز می‌گوید: ما فراموش نکردیم. ما تسلیم نمی‌شویم.
 
شاید مدعیان حقوق بشر، چشم بستند. شاید سازمان ملل، بیانیه‌ای نداد. شاید جهان، به روی خودش نیاورد.
 
اما قطعه ۴۲، هنوز پر است از آدم‌هایی که باور دارند: روزی حساب و کتابی هست. روزی جنایتکاران پاسخگو خواهند بود.
 
خون این شهدا قطعا بی‌پاسخ نمی‌ماند، مظلومیت این شهدا در تاریخ ثبت است و ما تا آخرین نفس، فریاد خواهیم زد: مرگ بر جنایتکاران عالم، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا؛ و مدعیان حقوق بشر، هرچقدر هم چشم ببندند و خود را به خواب بزنند، صدای قطعه ۴۲، روزی جهان را بیدار خواهد کرد.
 
وقتی از بهشت زهرا (س) بیرون می‌رفتم، هنوز بوی اسپند در مشامم بود و صدای «جوونم کاکلش غرق خونه» در گوشم. برگشتم و یک نگاه دیگر به قطعه ۴۲ انداختم. زیر آن آفتاب داغ اردیبهشتی، قطعه ۴۲ دیگر یک قبرستان نبود؛ داشت تبدیل می‌شد به یک قیامگاه. قیامگاهی از جنس غیرت، صبر و انتظار.
 
انتهای پیام/ 119
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین