بدن پسرم مانند سرورش امام حسین (ع) شده بود
مادر شهید اکبری روشن گفت: «روزی که بر سر تابوتش رفتم، بدن پسرم مانند سرورش امام حسین (ع) شده بود. امام حسین (ع) خریدارش شد. یکبار در عالم رؤیا به من گفت: “مادر! جایم خیلی خوب است، اصلاً نگرانم نباش. فقط مراقب آرشاجانم باش. ”»
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهناز قنبری مصیر، مادر شهید سرهنگ دوم خلبان محمد اکبری روشن، در گفتوگویی صمیمی و سرشار از عشق مادرانه، از فروردین ۱۳۶۸ تا ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ روایت میکند؛ از نوزادی که در سحرگاه به دنیا آمد تا عقاب تیزپروازی که در حمله موشکی دشمن در هوانیروز اصفهان به شهادت رسید. مادری که با افتخار از پسرش میگوید و با ایمان، جای غم را به ایستادگی تبدیل کرده است.

از روستای روشنآباد تا آسمان ایران
شهید محمد اکبری روشن، فروردین سال ۱۳۶۸ در بابل چشم به جهان گشود. مادرش او را کودکی آرام توصیف میکند که از همان دوران در مراسم مداحی و قرائت قرآن شرکت میکرد.
«پسرم در دبستان شهید اکبرزاده قلم به دست گرفت و شیرینی علم و دانش به وجودش نشست. هر روز در گرما و سرما از روستای روشنآباد به شهر بابل میرفت و وقتش را وقف درس خواندن کرده بود. در دبیرستان امام حسین (ع) در رشته ریاضی فیزیک ادامه تحصیل داد و سال ۱۳۸۶ در رشته خلبانی پذیرفته شد و وارد ارتش جمهوری اسلامی ایران شد.»

مهربان، کمحرف و شجاع
مادر شهید از اخلاق و روحیات پسرش با افتخار یاد میکند و او را انسانی مهربان، دلسوز و شجاع توصیف میکند.
«نذر کرده بودم پسرم مداح اهلبیت (ع) شود. علاقه زیاد او به اهل بیت (ع) و به خصوص امام حسین (ع) موجب شد تا هر سال در ایام محرم مداحی و ذکر مصیبت آلالله میکرد. پسرم مهربان و دلسوز بود، همیشه حق میگفت و ناحقی نمیکرد. همیشه در سکوت بود و کم حرف میزد. بسیار شجاع، صاف و صادق، پاکدل و پاکدست بود. هر کسی که کمک میخواست، کمک میکرد.»
وی به علاقه شدید پسرش به خلبانی اشاره میکند: «لباس خلبانی را خیلی دوست داشت. به خلبانان شهید کشوری، شیرودی و شهید چمران خیلی علاقهمند بود و این شهدا الگویش بودند. یکی از بهترین و شجاعترین خلبانان هلیکوپتر شده بود.»

خانهای که برای میهمانی شهادت آماده شد
مادر شهید از آخرین دیدار با پسرش میگوید؛ دیداری که گویی او از رفتنش خبر داشت.
«آخرین باری که به خانهام آمد، گویی حس کرده بود سفر آخرش است. در کارهای خانه کمک حالم بود. خانه را برای سال جدید گردگیری کرد. دیوارهای خانه را رنگ زد و پنجرهها را تمیز کرد. گویا که خانه مادرش را آماده میزبانی میهمانانش برای بعد از شهادتش کرده بود.»
وی ادامه میدهد: «روزی که عازم اصفهان بود، سفارش تنها یادگارش “آرشا” را میکرد. رفتارش فرق کرده بود. انگار میدانست که این سفر آخر است. گفت: “مادرجان ۱۹ سال حقوق از بیتالمال گرفتم که امروز بروم. پای رفتنم را سست نکن. ” پسرم این حرفها را زد و رفت.»
شبی که آرام و قرار نداشت
مادر شهید از شبی میگوید که گویی قلبش خبر از شهادت پسرش میداد. «یک شبانهروز قبل از شهادت پسرم آرام و قرار نداشتم. انگار آگاه شده بودم که پسرم شهید میشود و همانگونه هم شد. ابتدا به برادرش گفتند محمد مجروح شده است، اما برادرش این حرف را قبول نکرد. متوجه شده بود که محمد شهید شده و نمیخواهند مستقیم این خبر را بدهند. ماه رمضان بود و هر شب به مسجد میرفتم. اطرافیان نگران بودند که مبادا من خبر را از مردم بشنوم؛ بنابراین عصر همان روز خبر شهادتش را به من دادند.»

شهادت در کنار بالگرده
مادر شهید از نحوه شهادت پسرش با افتخار و در عین حال با دلی پرخون میگوید.
«بعدها به ما گفتند وقتی شروع جنگ، پایگاه هوانیروز را تخلیه کرده بودند، اما پهپادهای دشمن روزی دو یا سه ساعت روی تونل میچرخیدند. پسرم میدانست دشمن صهیونیستی میخواهد حمله کند، اما با این حال سر پستش قرار گرفت و از دشمن نترسید و در کنار بالگردها با همرزمانش در حال انجام وظیفه بود که جنگندههای دشمن، یعنی آمریکا و اسرائیل حمله کردند و پسرم را به شهادت رساندند.»
وی با افتخار میگوید: «دوستانش میگویند فقط موشک حریفش میشد. آنقدر با دشمن مبارزه کرد تا شهید شد.»
هفت بانوی جهان مراقب پسرم هستند
مادر شهید از خوابی میگوید که پس از شهادت پسرش دیده و برایش مایه آرامش شده است.
«چندین شب با زاری از خدا خواستم خدایا فقط یک لحظه خوابش را ببینم. چند شب پیش پسرم را در خواب دیدم در مکانی نورانی در تابوتی با روکش سبزرنگ بود و گفت: “مادر اینجا هفت بانوی جهان، یعنی فاطمه بن اسد مادر امیرالمؤمنین، حضرت خدیجه، حضرت فاطمه زهرا (س)، حضرتامالبنین مادر ابوالفضل (ع)، حضرت نرجس خاتون مادر امام زمان (عج)، حضرت زینب دختر امیرالمؤمنین، حضرت معصومه دختر موسی ابن جعفر (ع) مراقب من هستند و برایم گریه میکنند. ” گفتم آن تابوت دیگر برای کیست، گفت: “امام حسین (ع). ”»
بدن پارهپارهاش را به امام حسین (ع) سپردم
مادر شهید از لحظه دیدن پیکر مطهر پسرش میگوید و اینکه چگونه ایمانش به او آرامش میدهد.
«روزی که بر سر تابوتش رفتم، بدن پسرم مانند سرورش امام حسین (ع) شده بود. امام حسین (ع) خریدارش شد. یکبار در عالم رؤیا به من گفت: “مادر! جایم خیلی خوب است، اصلاً نگرانم نباش. فقط مراقب آرشاجانم باش. ” من هم به مولایمان میگویم یا امام حسین پسرم را به تو سپردم. یا امام حسین همه وجودم را به تو سپردم.ای مولایم حسین وای سرورم حسین بدن پارهپارهاش را در آغوشت بگیر.»
پیام مادر شهید به مردم و مسئولان
مادر شهید اکبری روشن در پایان با روحیهای حماسی، پیامی برای مردم و مسئولان دارد.
«الان به مردم میگویم جای غم و غصه نیست. من مادر شهید سرهنگ دوم خلبان محمد اکبری روشن به شما میگویم الان وقت برای غصه خوردن نداریم. وقتی سر خصم را به خاک مالیدیم، با هم گریه میکنیم. شهادت، یعنی زندگی. محمد جانم توانست و زیرکی کرد. شهید شد و نمرد و در خون خود رقصید و رستگار شد.»
وی خطاب به مسئولان میگوید: «از مسئولان میخواهم که ارزش این فرصتی که در اختیارشان است را بدانند و تنگه هرمز را همچنان بسته نگه دارند و تحت هیچ شرایطی کوتاه نیایند. مملکت ما امام زمانی است و این مملکت را به اوج پیشرفت و تعالی برسانند.»
انتهای پیام / 119
لینک کپی شد
نظر شما
